گنج

بخش ۵۶ - نکوهش شاه چین سپاه خویش را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۸ بیت
بر آشفت و با لشکر خویش گفتکه درد و غمان با شما باد جفت
همه دشمنان را بَرَم سوی کوهچو سوی صف آیم همه همگروه
ز دشمن گریزان، شما چون رمههمه توده گردیده پیشم همه
چو در جنگ، زهره چنین داشتیدز نیواسب وز من چه کین داشتید؟
همی بود بایست برجای خویشبه نزدیک جفت دلارای خویش
زنان شبستان بهند از شمابدین داستانی نهند از شما
کنارنگ گفتند کای شهریاربه تندی زبان را تو رنجه مدار
هماورد ما گر بُدی آدمیاز این رزم هرگز که گشتی غمی؟
چو آن دیو دوزخ برآرد غریوبلرزد همی هفت اندام دیو
درختی‌ست گویی هر انگشت اوبه درد دل از چهرهٔ زشت او
چو او را ببینیم در دشت جنگبیفتد همی تیغ و زوبین ز چنگ
نه با اسب او اسب جوشد همیبپرّد روان چون خروشد همی
نمایید، گفت، از سپاهش به مننشان سلیح و کلاهش به من
که من چون مر او را ببینم ز دورکنم کرکسان را بر این دشت سور
یکی گفت آن کس که پیش سپاهسواری فگنده‌ست و کرده تباه
ز خون جوشن و تیغ او لاله رنگدهان و لبانش چو کام نهنگ
بر آن دشت کاو اسب تازد همیتو گویی همی گوی بازد همی
به چشمش نیاید همی رزم، هیچبه بازی و ناورد دارد بسیچ