بخش ۵۵ - جنگ شاه چین با ایرانیان و شکست چینیان
شه چین سپه را نکوهش نمودکه این سستی و بیمتان از چه بود؟
از این مایه مردم چه دارید باک؟که کشتن توان این سگان را به خاک
سپاهش بدو گفت کای شهریاربترسیم از این دیو چهره سوار
که سوزنده آتش چنان سور نیستبه گیتی چنان شورشانگیز نیست
اگر داد خواهیم دیویست رشتز ما هر سواری به زخمی بکشت
اگر او نبودی به ایران سپاهبه یک حمله گشتی سپاهش تباه
چو سر بر زند، گفت، تابنده مهرنه لشکرش مانم نه آن دیو چهر
چو شد پیلدندان سوی آتبینبگفت آنچه کرد او به گردان چین
فزون کشتهام گفت مردی هزارز چینی سواران خنجرگزار
ولیکن سیاه است چون من سبیدکه کشتی برایشان نیاید بدید
سپیده چو بنماید از چرخ رویبپوشد جهان زیر حاوس موی
بساریم و ناریمش ار بیش بازکه فردا پگاه آید آن کینهساز
همانا یکی رزم باشد درشتتو ای شاه، ما را نگه دار پشت
بدو آتبین گفت کای مهربانبه کام تو بادا سپهر روان
تو فرزندی و نیکخواه منیتو پشت و پناه سپاه منی
به تو پای دارد همی لشکرمگرامیتر از دیدهای بر سرم
چو رنج تو را من ندارم سزابیابی ز یزدان، چو یابی جزا
چو شاهی دهد مر مرا روزگارکنم در جهان مر تو را کامگار
مرا نام باشد ز شاهی و گنجتو را لشکر و مُهر و فرمان و گنج
چو با شادکامی دلش گشت جفتزمین بوس کرد و برفت و بخفت
سپیده چو بر کوه پرتاب زدجهان از بر قیر سیماب زد
دو لشکر بجوشید و آمد به دشتز گَرد آسمان و زمین تیره گشت
در افتاد بانگ تبیره به کوههمی کر شدی گوش هر دو گروه
خروشیدن نای رویین ز خاکستاره همی کرد گفتی هلاک
چو شد راست صفهای هر دو سپاههمی کرد هر یک به دشمن نگاه
شه چین همی خواست تا آن گروهبه نزدیک دشت آید از پیش کوه
نداد آتبین کوهپایه ز دستز برگستوان کوه دیگر ببست
ز کارش چو آگاه شد شاه چینسپه را بر افگند بر آتبین
برآمد چکاچاک گرز گرانبه خاک اندر آمد سر سروران
بنالید کوه و بتوفید دشتخروش بلا ز آسمان درگذشت
جهان چون شب داج تاریک شداجل با تن مرد نزدیک شد
به پرّیدن آمد دل بددلانبه جوشیدن آمد روان یلان
ز قلب آتبین چون نگه کرد و کوشکه شد لشکر چین چنان سختکوش
همی بر سپاه وی آمد شکستهمان گه سوی گرز بردند دست
فگندند بر دشمنان بادپایچنان برگرفتند لشکر ز جای
که قلب شه چین به هم برزدندگهی بر سر و گاه بر بر زدند
ز پانصد قرون گشت چینی تباهرسید آن هزیمت به نزدیک شاه
برآشفت وز خشم بیرون زد اسببه تیزی بیامد چو آذرگشسب
بر آویخت با لشکر آتبینبه نیزه تنی چند زد بر زمین
گریزان شد از وی هر آن کس بدیدسپه باز پس گشت و در هم رمید
شه چینیان چون به صف بازگشتاز او هر دو لشکر پرآواز گشت
دگر باره از پیلدندان، سپاهگریزان همی رفت تا پیش شاه