بخش ۵۴ - جنگ کوش پیلدندان با چینیان و پیروزی آتبین
دگر روز آگاه شد شاه چینشتابان بشد بر پی آتبین
به نزدیکی آورد لشکر فرودسواری فرستاد از آن سوی رود
بدان پاسبانان بیارد بنهبیابند سالار با یک تنه
وز آن سو طلایه فرستاد شاهدلیران چین سه هزار از سپاه
رسیدند نزدیک ایرانیانسر سرکش آواز داد از میان
که ای مستمندان جز از زینهارنخواهید از این شاه، بیچارهوار
که بخشایش شاه از آن برتر استکه خون جوانانش اندر خور است
بدین رزم زنده نمانید کسنیابید از این بیش فریادرس
مگر آن که نیواسب را کشته بودفرستید بسته برِ شاه زود
چو خونِ کُشنده بریزد به کینبیارامد و بگذرد ز آتبین
وگرنه ز جانها بشویید دستخنک آن که زین کوهپایه برست
به پاسخ برآورد گُردی غریوکه ای ناسپاسان و یاران دیو
نباشد ز دادار، نومید کسکه فریادرس کردگار است و بس
وگر کشته گردیم یکسر رواستتن جانور بیگمان مرگ راست
چو کشته شود مرد در کارزاراز آن به که دشمن دهد زینهار
طلایه در این بود کز دور کوشخروشان همی تاخت چون شیرزوش
سیه را برافگند برگستوانتو گفتی که شد کوه قاور روان
به ایرانیان گفت چندین سخُنچه باید همی خیره افگند بُن
به شمشیر کوشید با دشمناننه خیره به دشنام همچون زنان
بگفت این و بر چینیان حمله بردکرا گرز زد هم بدین نوبمرد
به اندک زمان مرد بفگند سیز چینی و ایرانی و پارسی
چو گرزش بسی مغز مغفر شکستسوی دستهٔ تیغ یازید دست
ز دشمن دگرباره چندی بکشتکه بر دستهٔ تیغش افسرد مشت
یکایک خروش آمد از پیش و پسکه این را کراننده دیو است و بس
که نیواسب را کشت با سرکشاندهد زخمش از دیو وارون نشان
طلایه بترسید و بنمود پشتپس پشتشان کوش و زخم درشت
به یک حمله از جای برکندشانبه لشکرگه چین درافگندشان
چو آگاه شد لشکر و شاه چینهمه برنشستند گردان کین
بپیوست رزمی که گردون ندیدزمین از یلان جوی، جز خون ندید
به گردون گردان چو پرواز کردستاره همی با زمین راز کرد
نهان شد ز گرد سپه ماه و مهرهمی مرگ بارید گفتی سپهر
ز خون رنگ لاله به ماهی رسیدز خاک آسمان را سیاهی رسید
ز چینی در و دشت پُر کشته بودوز ایران تنی ده تبه گشته بود
جهان چون نهان کرد دیدار خویشبه یک سو بپوشید دیدار خویش
ز هم بازگشتند هر دو گروهیکی سوی رود و دگر سوی کوه