بخش ۵۳ - رای زدن آتبین با کوش
شب تیره گیتی چو یکسان نمودبرفت آتبین با سپاهش چو دود
به لشکرگه آمد به نزدیک کوهبخواند آن زمان کوش را از گروه
چو بنشست با او در آمد به رازکه هست این سپاهی گران رزمساز
نگویی مرا تا چه چاره کنم؟بدین کین بلا را کرانه کنم؟
بدین ساز و مردان و اسبان جنگبترسم که نامم شود زیر ننگ
بدو کوش گفت ای سرافراز شاهمیندیش از این بیکرانه سپاه
که ما پشت را سوی کوه آوریمهمه لشکرش را ستوه آوریم
اگر هرچه در روی گیتی سپاهبیاید، نیابد بدین کوه راه
مگر کآسمانی بود کار مابخوابد سر بخت بیدار ما
چو فرمان پدید آمد از آسمانبه کوه و به هامون سرآید زمان
همانا که بر ما شمردهست دَمنباشد به یک دم زدن بیش و کم
دل آتبین گشت خرسند و خوشز گفتار آن شیردل پیرفش
فراوانش بستود و کردش گُسیسوی خیمهٔ خویش شد هر کسی
از اندرز جمشید شاه آتبینپر اندیشه بودی همه سال از این
کجا گفت فرزند خود را به رازز دشمن به پرهیز باشید باز
چنان بود باید شما را نهانکه گویند کس نیست اندر جهان
چو آرد به روی شما روی بختنبیرهیْ مرا بر نشانَد به تخت
ز ضحاکیان کس نماند به جایشما را دهد پادشاهی خدای