بخش ۵۲ - برخورد دو سپاه
شه چین چو با لشکر آن جا رسیدچنان ساخته آتبین را بدید
هم از پشت شبرنگش آواز دادکه ای بدکنش ریمن بدنژاد
در این بیشه چندی توانید بودچو آمد زمانه، ز چاره چه سود
سوی ره شتابد ز سوراخ مارچو از وی برآرد زمانه دمار
چو بر آتبین افگنم چشم خویشبرانم بر او بی گمان خشم خویش
به جان برادر که شاه من استبه هر کار پشت و پناه من است
که زنده نمانم ز جمشیدیانسواری که بندد به کینه میان
شما را همه پیش این شوربختبیاویزم از شاخهای درخت
کُشم هر گُره را به پادافرهیفرستم به شهری سر هر مهی
چنین گفته بود آتبین با سپاهکه بر پاسخ او ببندند راه
بود کز شتاب اندر آید به آبکه از کار دیو است کار شتاب
چو لختی از این سو بیاید سپاهبرایشان بگیریم هر گونه راه
که اسبانشان خسته و ماندهاندز چین روز و شب بیکران راندهاند
بود کایزد پاک پرورگاردگر بار از ایشان بر آرد دمار
شه چین از ایشان چو پاسخ نیافتبر آشفت و سوی گذرگه شتافت
بدو گفت گوینده کای شهریاردر این روز تنگ است ما را شمار
به یکباره صد مرد نتوان شکستفرو باید آمد بر این پهندشت
یک امشب گر ایدر درنگ آوریاز آن به که نامت به ننگ آوری
که دشمن بسی کرده باشد بنهبه شب رفت خواهد همی یک تنه
به شبگیر ما بگذرانیم روداز آن سو نیاییم از اسبان فرود
بسازیم بر پی چو تیر از کمانبیابیم بر دشمنان بیگمان
هر آن گه که شد آتبین خود اسیربدوزیم پشت سپاهی به تیر
وگر بر لب رود گیرد درنگبه کشتی توانی شدن سوی جنگ
چو گفتار گوینده بشنید شاههمان جا فرود آورید آن سپاه