بخش ۳۶۱ - خواهش دیگر شاه جابلق از کوش برای روستای بیآب کشورش
چو برگشتن آراست شاه و سپاهزمین را ببوسید جابلق شاه
ورا گفت کای شاه آزادهخوینماندهست کاری جز این آرزوی
که در کشورم روستاییست خَوشدر او مردمانی همه شیرفش
همه ساله از آبتنگی دژمجز از آب باران نبینند نم
که از فرّ سالار دانشپژوهیکی آب پیدا شود پیش کوه
شود کشور آباد و من شادمانبرآساید از غم دل مردمان
مرا آرزو گردد از تو تمامبه گیتی بماندت جاوید نام
چو کوش سرافراز مر آن شنیدهمانگه سپه را بدان سو کشید
یکی روستا دید همچون سرابدر و دشت و کهسار او خشک از آب
دو رویه ز هر روی شش پاره دهمر آن هر دهی را همه مرد مه
که آن هر دهی بود مانند شهرز بازار، وز برزن و کوی بهر
همان بود کز آب بیمایه بودز باغ و ز کاریز بیسایه بود
بسی کرده بر راهِ سیل آبگیرهمه ساله زو خورده برنا و پیر
به نزدیک ایشان یکی کوه ژرفکه هرگز نبودی برآن کوه برف
رسیده سرش سوی ابر سیاهوز آن روستا بود بر کوه، راه