بخش ۳۶۰ - نیرنگ کوش برای نابود ساختن موران
چو کوش جهاندیده نامه بخواندهمانگه سپه را بدان مرز راند
یکی کشوری دید چون یک جهاندرخت برومند و آب روان
ز موران بپرداخته سربسرز خاکش گسسته پیِ جانور
دژم گشت، وز روم، وز خاورانبیاورد فرزانه ناماوران
کسانی که نیرنگ سازند نیزبیاورد و داد او ز هرگونه چیز
ز هرگونه گفتند و جستند راهبه فرجام هم چاره آمد ز شاه
ز شهر و ز کشور بیاورد مردبدان راهِ موران یکی کَنده کرد
به فرسنگ سی تا به دریای آبکَننده به کندن گرفته شتاب
بکندند پهناش صد گز فزونز دریا فگندند آب اندرون
برآن کنده بر، شاه نیرنگسازیکی پل برآورد پهن و دراز
ز سنگ و ز ارزیز کرده چنانکش از باد و باران نیامد زیان
سواری دگر کرد برچهر خویشکه برچهر خود داشتی مهر خویش
میانش به گوگرد و نفت سیاهبیاگند چون سنگ داننده شاه
نگه داشت تا اختر کار اویبرآمد، چو شد تیز بازار اوی
به نیرنگ آن را بر آن پل ببستسواری کشیده سوی راه دست
تو گفتی همی گویدی راه نیستبرآن پل کسی را گذرگاه نیست
کسی گر پسودی برآن باره دستچو برق آتشی از میانش بجَست
برآن تیزی آتش برافروختیکه گر کوه بودی تنش سوختی
به نزدیک آن، یک منارهیْ بلندبرآورد خسرو ز بیم گزند
ز گُردان تنی ده بر آنجا نشاندچو پردخته شد، شاه لشکر براند
چو شد گرسنه باز درّنده موربرآرد، شکم چون تهی گشت، شور
برآن راه بر، تاختن ساختندچو شیران و گرگان همی تاختند
به کنده رسیدند و کی بود راه!لب کنده زآن جانور شد سیاه
بسی راه جُستند و پل یافتندبرآن پل همه تیز بشتافتند
رسیدند نزدیک اسب و سوارگمانی چنان برد کآمد شکار
یکایک بدو برفگندند تنچو گرگان همه باز کرده دهن
از ایشان چو شد گرم، گوگرد و نفتسراسر جهان دود و آتش گرفت
چو آتش برآورد با مور زورکجا پایداری کند زورِ مور
به گردون زبانه همی برفروختاز ایشان هزاران هزاران بسوخت
چو انقاس شد پول و آن سنگهاهمی بویشان شد به فرسنگها
گروهی از آن، آب دریا ببردگروهی که برگشت در ره بمرد
همی مور از آن مرز ببرید شاهبیامد بدان راه بیش از دو ماه
که کشور شد آباد چندان زمینبرآن شاه پیوسته گشت آفرین
چو آگاه شد شاه جابلق، تفتیکی گنج بر دست با آن برفت
سوی کوش شد با سپه نرم نرمبمالید رخساره بر خاک گرم
چنین گفت کاین دانش ایزدیستکنون سرکشیدن ز نابخردیست
بسی خوردنی برد پیش سپاهبه مهمان او بود یک ماه شاه
به جای است آن نغز طلّسم نوزنگردد تباه از خزان و تموز
به جایی که برج حمل ز آفتابکند روی رنگین خود را نقاب
جهاندیده گوید که نزدیک اینیکی رود بینی روان بر زمین
که آن را به کشتی توانی بریدکه از آب چونان شگفتی ندید
شب شنبه آن آب بر جای خویشباستد، نیاید یک انگشت پیش
چو یکشنبه آید، همی گردد اویچنین است کردار این آب جوی