بخش ۳۳۴ - یاوری خواستن تور و سلم از کوش
به تور آگهی آمد و سلم از اویکه دارد ز کینه برآن هر دو روی
دل از بزمشان دور شد، سر ز خواببه رفتن گرفتند هر دو شتاب
به دریا که نامش دمندان نهمرساند از آن دلفروزی به غم
ز هرگونه گفتند و برخاستندز کوش آن زمان یاوری خواستند
فرستادشان کوش چندان سپاهکه بر باد گفتی ببستند راه
شمردند دستورشان هفت بارز پیر و جوان، لشکری صد هزار
نبشته بیامد سرافراز کوشکه با لشکری گشنِ پولادپوش
مرا چشم دارید کاینک دمانرَسَم بیگمانی زمان تا زمان
دل هر دو از شادمانی به جوشبرآمد ز کردار و گفتار کوش