گنج

بخش ۲۰۷ - پیغام فرستادن قباد کاوه به نزدیک کوش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۱ بیت
چنین گفت کای بدتن بدنژادکه چون تو بدی خود ز مادر نزاد
بسنده نبود آن بدی‌هات، گفتکه کردی، به هنگام ضحّاک زفت
بدان بد کنون برفزایی همیبه فرمان خسرو نیایی همی
ز ضحّاک برتر نه‌ای بی‌گمانببین تا چه آمد بر او زآسمان
کنون روزگار شما درگذشتبه کام فریدون فرخنده گشت
ز تو سخت آزرده گشته‌ست شاهبدان رنج کآمد ز تو بر سپاه
تو باید که این مایه دانی درستکه خسرو ندارد چنین کار سست
اگر خود ببایدش رفتن به راهکشیدن به رزم تو لختی سپاه
بیاید، بپردازد از تو زمینگزند تو بردارد از مرز چین
چرا پیش از آن کآید ایدر گزندتو پوزش نخواهی ز شاه بلند
کنون گر بسیچی بدان بارگاهبیامرزدت بی‌گمانی گناه
که با داد و بخشایش و دین شه استنه ضحّاک جادوفش گمره است
چو بر در پرستش کنی چندگاهیکی کشور و مرز بخشدت شاه
بداردْت چون ما و از ما فزونتو را پند دادم، تو بِهْ دان کنون
چو پیغام سالار ایران شنیدبخندید و لب را به دندان گزید
همی گفت گویی که ایرانیانچه دیدند سستی از این چینیان
چه نیرو شناسند در خویشتنکه پیغام سازند از اینسان به من
که از شهریاری و تخت بلندبیا و میان بندگی را ببند
چو بر شهریاری کسی چاکریگزیند، نه خوب آید این داوری
برو مهترت را تو از من بگویکه پیغام را پیش من نیست روی
چنان داد یزدان مرا تخت چینکه تخت فریدون به ایران زمین
شما خود نبودید، بودیم شاهفریدون ندادستم این تاج و گاه
بپرس ار ندانی تو از پیش و پسکه گردن ندادیم هرگز به کس
نه فرمانبرانیم، فرماندهیمنه کهتر نژادیم، شاهنشهیم
ز یک روی با من سخن بیش نیستجز از گرز و شمشیر در پیش نیست
ببینیم تا بر که گردد زمانکرا یاوری باشد از آسمان
فرستاده چون بازگشت از برشفرستاد با او یکی چاکرش
بدو گفت بنگر نهان آن سپاهچه مایه‌ست و ز ایدر چگونه‌ست راه
نگهبان لشکر به روز و شبانچه مایه طلایه‌ست بر پاسبان
برابر همی رفت جاسوس مردچو بیمار مردم که باشد به درد
همه راه نالان ز درد میانهمه جامه بر تن چو ایرانیان
فرستاده دانست رازش درستولیکن سخن هیچ گونه نجُست
چو از راه نزدیک لشکر کشیدشد از چشم او ناگهان ناپدید
فرستاده آمد به نزد قبادشنیده سخن‌ها همه کرد یاد
وزآن پس بدو گفت مردی نهانبه لشکر درآمد ز کارآگهان
بدان تا شود آگه از کار ماز مردان جنگی و نوسار ما
سپه را بفرمود تا پیشِ رودهمه برکشیدند آواز رود
سپه سوی می خوردن آورد رویهمه دشت و در شد پر از های و هوی
طلایه نبود و نه کس داشت پاسهم از جایْ برگشت لشکرشناس
چنین گفت با کوش کایران سپاهندارد همی راه دشمن نگاه
شب و روز شادان و سرمست نیزندارند بازار دشمن به چیز
سپاهی بزرگ است و سازش تمامولیکن شب و روز با رود و جام
ز ساز فراوان و گردنکشیگرفتند گندآوری و کشی
نه آواز پاس است در شب بسینه بر راه ما بر طلایه کسی
ز گفتار او شادمان گشت کوشز بهر شبیخون برآمد به جوش
چو دانست و آگاه شد زآن قبادکه جاسوس چین بازگشته‌ست شاد
بفرمود تا ره نگه داشتندشب و روز دیده به ره داشتند
بدان روی کنده فرستاد زوددلاور دو لشکر چو باد و چو دود
یکی سوی چپ، دیگری سوی راستبرابر دو لشکر نه افزون نه کاست
خود و ویژگان برکشیدند صفدر این روی کنده بتان بر ز کف
سه شب، گفت، از این سو بگیرید سختمگر یار باشد دلارای بخت