گنج

بخش ۲۰۸ - رزم کردن کوش با قباد و پیروزی قباد

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۱ بیت
گزین کرد کوش از سپه صد هزارزره پوش و رزم‌آزموده سوار
همه با سلیح و سواران جنگهمه تیز کرده چو الماس چنگ
سوم شب درفش مهی برفراختچو سیل روان آن سپه را بتاخت
سواری فرستاد تا بنگریدبدان دشت هامون طلایه ندید
نه بانگ یلان و نه آوای پاسجهان را دل از تیرگی در هراس
شبی هول چون دود دوزخ سیاهبه پرده نهان کرده رخسار ماه
سوار آمد و کوش را بازگفترخ کوش مانند گل برشکفت
رکیبش گران گشت و ران زد بر اسببسی تیزتر گشت از آذرگشسب
به دشمن چو تنگ اندر آورد شاهزمانی فرو داشت یکسر سپاه
وز آن پس برآورد لشکر غریویکی حمله کردند مانند دیو
دم نای رویین برآمد به ماههوا تیره‌تر شد ز گرد سپاه
تگ تازی اسبان و آواز تیزتو گفتی برآمد یکی رستخیز
فروغ سر نیزه و تیغ جنگزمین را همی روشنی داد و رنگ
به رزم اندر آن را که بر دشت بُردبه کنده درافتاد و بشکست خرد
کسی کاو سوی راه راست اوفتادهمی بازخورد او به تیغ قباد
سپهبد به گردن برآورد گرزبه نام فریدون با فرّ و برز
خروش آمد از لشکر و بانگ کوسز گرد آسمان بر زمین داد بوس
چو بانگ سپاه آمد از دست کیندورویه گشادند گردان کمین
چپ و راست شمشیر خونریز بودبه پیش اندرون نیزهٔ تیز بود
سپهبد چو بر چینیان چیر گشتزمین را ز خون یلان سیر گشت
همه شب همی داد تا روز پاکز خون سپه رنگ مرجان به خاک
نظاره شده بر یکی گوشه کوشبه لشکر سپرده دل و رای و هوش
چو دید آن که از راست وز چپ سپاهدرآمد بجوشید بر جایگاه
گمانی چنان برد سالار چینکه گردان وی ساختند آن کمین
همی داد دلشان به گفتار خوشدو لشکر در آن شب چنان کینه‌کش
ز کوس غریوان، ز آواز نایندانست لشکر همی سر ز پای
ز شمشیر از آن سان چکاچاک بودکز آن هول مریخ را باک بود
دوان بی‌سوار اسب و گردان به جنگگسسته لگام و شکسته خدنگ
ز خون یلان گشته رنگ ستورچو ابلق، تن خنگ و ابلق چو بور
گرفته دل کوش را آن هوسکه از دشمن آن شب نمانده‌ست کس
سپیده دم از کوه چون بر فروختچو آتش شد و کوش را دل بسوخت
نگه کرد و لشکر همه کشته دیدز خون دشت و در، یکسر آغشته دید
سواران ایران همه ساختههمه نیزه و تیغ کین آخته
یکی مر یکی را همی زد به تیردگر دیگری را همی بست اسیر
ز مغزش برآمد یکی تیره دودکه گفتی از این گیتی آگه نبود
همانگه بدانست کاو را قبادچو مردم یکی دام بر ره نهاد
ز کنده شد آگاه و کار کمینبلرزید بر جای دارای چین
چنین گفت از آن پس که بگشاد لبکه شوم است کار شبیخون شب
گر آن رزم پیشین به نزدیک شهرنبودی همین خواستم بود بهر
پس از درد دل حمله آورد کوشتبه کرد بسیار پولادپوش
چو از کوش دید آن ستیزه قبادبدو تاخت و گفت ای بد دیوزاد
سپه را کشیدی به دام هلاککنونت نه شرم است از ایزد نه باک
از این لشکر گشن رای تو نیستکه زنده بماند سواری دویست!
بماناد تخت تو از تو تهیمبادی تو با شادی و فرّهی
بگفت این و با ویژگان حمله کردز گردان چینی برآورد گرد
به زخم گران برهم افگندشانبدان حمله از جای برکندشان
گروهی سواران گریزان شدنددگر یکسر از باره ریزان شدند
سپه را همی کوش دل داد و پندبه پندش نرفتند پیش گزند
گریزان همه بازگشتند تفتچو کوش آن چنان دید بر پی برفت
وزآن جای برگشت پیروز و شادسپاه آفرین‌خوان شده بر قباد
قباد و دلیران پس اندر دمانزنان تیغ و زوبین و کفک افگنان
چنین تا به لشکرگه چین برفتچه مایه برفت و چه مایه گرفت
از آن صد هزاران گزیده سوارکه با کوش بودند در آن کارزار
جز از سی هزاران نیامد به جایشکسته کلاه و گسسته قبای
برآمد خروش از میان سپاههمی هر کسی بر زمین زد کلاه
چو کوش آن چنان بخت برگشته دیدسران سپه را همه کشته دید
خروش سپه دید و زاری شنیدهمه مویه و سوگواری بدید
یکی گِرد لشکر برآمد به دشتبه هر خیمه و خرگهی برگذشت
که گر سوگ دارد کسی در سپاهکنم در زمانش به سختی تباه
برآرم دمار از روان کسیکه بر کُشته زاری نماید بسی
از آن غم نیارست مردم چخیدز بیمش همه کس دَم اندر کشید
همه شب بفرمود خواندن سرانسواران جنگی و گندآوران
به گفتارشان کرد خرسند و شادچنین گفت کاین بدنژاده قباد
فریبنده بوده‌ست و من بی‌گمانز کنده سرآمد سپه را زمان
نه ما را به مردی نمود این نهیببگسترد در پیش، دام فریب
بدو خواستم کردن این بد که کرددگرگونه شد گنبد لاجورد
در این داستان مرد را رامشی‌ستکه بالای هر دانشی، دانشی‌ست
گر از کنده بودی مرا آگهیشبیخون ببودی مر از ابلهی
کنون بودنی بود و شد کینه سختبه یزدان اگر من برآیم به تخت
مگر کشته یا بسته پیشم قبادسراپرده و تخت داده به باد
شما دل مدارید از این کار تنگقباد و من و تیغ و میدان جنگ
فزون نیست پنجه هزارش سواربرآید سپاهم دو ره صد هزار
ندارد قباد آن دل از هیچ رویکه آرد سپه سوی ما جنگجوی
وگر بیش باید شما را سپاهز تبّت بخواهم نه دور است راه
ز خمدان و مکران دگر لشکریبخواهم از آن هر سپاهی سری
به یک ماه چندان بیارم سپاهکه خورشید گم گردد از گرد راه
چو برگیرم از راه رنج قبادسپه را به ایران درآرم چو باد
سر تخت و تاج فریدون به خاکبرآرم، ندارم ز کس ترس و باک
از آن گشت شادان و خرّم سپاهگرفتند نیرو ز گفتار شاه
سپهبد چو برگشت پیروز بختبرون کرد جوشن برآمد به تخت
سران را بخواند و به خوردن نشستبه یاد فریدون یزدان‌پرست
یلان را به مستی فراوان ستودبسی چیز بخشید و خوبی نمود
دلیری نمودید، امروز گفتکه با جانتان آفرید باد جفت
از این رنج و سختی کنون لاجرمشما شاد خوارید و دشمن به غم
همه رنج‌ها بی‌گمان بر دهدچو کوشا شوی، تخت و زیور دهد
نهان است یاقوت در کان سنگولیکن به رنج آورندش به چنگ
به رنح آن بزرگان فرّخ نیاهمی ساختند از گیا کیمیا
شما را فریدون به پاداش اینببخشد همه کشور و مرز چین
کنون کینِ نستوه و ایرانیانکشیدیم از این لشکر چینیان
امیدم چنان است از کردگارکه یاری دهد تا برآرم دمار
از این دیو دیدار، دارای چینکه گم باد نامش به روی زمین