گنج

بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
فریدون برآشفت از آن دیوزادبفرمود تا پیشش آمد قباد
سپاهی گزین کن، بدو گفت، زوشسوی چین روان کن به پیگار کوش
دوساله همی راست کن سازشاناز اندیشه دل‌ها بپردازشان
نگر تا نباشی چو نستوه خامکه ما را به ننگ اندر آورد نام
چنان کن که قارن برادرْت کردکه از روم و خاور برآورد گرد
چنین پاسخ آورد فرّخ قبادکه فرمان خسرو گرفتم به یاد
کنم هرچه گویی و افزون کنمهم از فرّ شاه همایون کنم
سپاه آن که بر در، همه بنگریدکسی را که شایسته‌تر برگزید
یلان را که بر دفتر افگند نامبدادند روزی و ساز تمام
به روزی همایون ز راه خردسراپرده برداشت و آمد برد
خروش آمد از شهر و از بارگاهبه صحرا برون رفت یکسر سپاه
فریدون بیامد سپه بنگریدگزیده سپاهی پسندیده دید
همی بر قباد آفرین کرد یادسپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفتبنه بر نهاد و ره اندر گرفت
سپهبد همی راند لشکر چو بادکه بر ماورالنهر بگشاد شاد
وز آن جا سوی کوش از ایرانیانبپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهیدل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاهچو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
همه چین و ماچین شدش سوی دشتسپاهی همه بنده و زرپرست
سراپرده بیرون زد از شهر، کوشفراوان سپه دید پولادپوش
نبیسنده بنشست بر بارگاههمی کرد یک ماه عرض سپاه
برآمدش چاصد هزاران سواردلیران دشت و گزینان کار
چنین گفت کوش از سر سروریجهان را بگیرم بدین لشکری
از ایشان گزین کرد سیصد هزارسوار هزبر افگن نامدار
درِ گنج بگشاد و روزی بدادپذیره شد از شهر پیش قباد
سپهبد چو در مرز تبّت رسیدسراپرده و خیمه‌ها برکشید
ز کوش آگهی یافت وز لشکرشندیدند کس روی رفتن برش
همان جایگه کرد لشکر درنگبر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راهسپهبد بیاراست یکسر سپاه
پدیدار کرد او جناح و بنههمه میسره نیز با میمنه
همان شب طلایه برون کرد و گفتکزاین پس تن آسان نشاید بخفت
شب و روز هشیار بودن رواستکه بر راه دم‌کش یکی اژدهاست
برون کرد گردی ز کارآگهانفرستاد نزدیک دشمن نهان
بدان تا بداند که چند است مردطلایه ز ناگه بدو باز خورد
گرفتند و بردند نزدیک کوشکه این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمده‌ستکه شوریده نزدیک شاه آمده‌ست
بدانست چون روی وی دید زردکه جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راهدهد آگهیشان ز ساز و سپاه
یکی با طلایه درشتی نمودکه درویش مردم گرفتی چه سود؟
شما را که فرمودی بی‌روی کارهمه کار درویش دارید خوار
یکی مرد بیچاره کز گاهِ بامبگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براینتهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگردنیارد کست گفت کز راه گرد
تن مرد را تازه‌تر شد رواننیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدیدیکایک سلیح و سپه بنگرید
به دانش نگه کرد و برگشت زودسپهدار را بازگفت آنچه بود
طلایه مرا، گفت، در ره بدیدگرفت و به نزدیک کوشم کشید
مرا هیچ نشناخت آن خیره‌سررها کرد و بیرون دویدم ز در
بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یلهبدان سان که پایم شده‌ست آبله
سپاهش به دانش بدیدم همهبس از رازشان بررسیدم همه
گزیده سپاهی‌ست افزون ز موربران تیغ و برگستوان‌ور ستور
همانا کمابیش سیصد هزارسوار است جوشن‌ور و نیزه‌دار
بدین ساز و آرایش و دستگاهندیدیم لشکر به درگاه شاه
مگر آن که با قارن رزم‌زنسوی روم رفتند از این انجمن
همین مایه بود و همین ساز بودسپاهی که با آن سرافراز بود
چو این داستان کرد جاسوس یادهمانگه بدانست فرّخ قباد
که جاسوس را زآن یله کرد کوشبدان تا ببیند سپه را به هوش
همان ساز و آرایش چینیانببیند بگوید به ایرانیان
دل لشکری بشکند زین سخنسپهبد چنین گفت با انجمن
که دانم که چندان نباشد سپاهکه ضحّاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرّخ چه کردز ضحّاک و لشکر برآورد گرد
من امروز با این سپاه آن کنمکه از آمدنشان پشیمان کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جایبه فرّ فریدون و زور خدای
که کس نیز بر رزم ایرانیاناز آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاندیلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چینکشیده‌ست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاهیکی کنده سازیم پیش سپاه
گرفته سر کنده جز چند جایکه باشد ره مردم و چارپای
دو رویه دو لشکر بر این دشت کیننشانیم هر کس همی در کمین
که من بی‌گمانم که آن دیوزادشبیخون کند بر سپاه قباد
چو آن بار پیشین به نستوه کرددل شاه ایران پُر اندوه کرد
کنون زآن دلیری سپاه آوردشبی لشکر کینه‌خواه آورد
هم از راه در کنده افتند پاکدرآیند یکسر به دام هلاک
سپه از چپ و راست تیغ آختهدرآیند و ما پیش صف ساخته
بود کایزد دادفرمایِ داددهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستاده‌ایجوانی هشیوار و آزاده‌ای
بدارم به گفتارشان روز چندبدان تا شود کنده ژرف و بلند
شما راه دارید یکسر نگاهنباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرین‌خوان شدندوزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راهیکی کنده کردند پیش سپاه
به پهنا و بالا ده اندر چهلسرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بی‌گمان کرده هر جای راهکه بیگانه نشناختی جز سپاه
سپهبد فرستاد نزدیک کوشسواری سراینده‌ای تیزهوش