بخش ۲۰۵ - بازگشت نستوه
وز ایران از آن سی هزاران سوارفزون کشته بودند هشده هزار
فریدون از ایشان چو آگاه شددژم گشت و شادیش کوتاه شد
سپهدار را سرزنش کرد و گفتکه همچون زنان در شبستان بخفت
بر او لاجرم دشمنش یافت دستسپاه مرا بیشتر کشت و خست
یکی گفت از آن بازمانده سپاهکه شاها، نبودهست او را گناه
که این مایه مردم که باز آمدیماگرچه به رنج دراز آمدیم
ز فرّ تو و رنج نستوه بودکه در پیش دشمن یکی کوه بود
اگر کوش را او نخستی به تیغکس از ما بخستی به راه گریغ
چو او خسته شد لشکرش گشت بازکسی از پی ما نیامد فراز
سه باره فزون بود از ما سپاهنهان کرده در شهر یکچند گاه
چو ایمن شدیم او شبیخون نمودکنون بودنی بود و گفتن چه سود