گنج

بخش ۲۰ - داستان پلاطُس

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۲ بیت
دگر داستان پلاطُس به رومکه خون مسیح از بنه داشت شوم
ز کردار او بازگویم نشانیکی قیصری بود بر سرکشان
بدان‌گه که آشفته شد بر زمینگروه یهود از مسیح گزین
یکی ناسزا گفت از او هر کسیز دیدار ایشان نهان شد بسی
یهودا مر او را بدیشان نمودکه یار مسیح گرانمایه بود
چو در کار عیسی برفت آنچه رفتسوی آسمان بُرد یزدانش تفت
بماندند از آن پاک‌تن بر زمینده و دو تن از کارزاران کین
که خوانی حواری همی نامشانز شمعون برآمد همه کامشان
به کین مسیحا نیاز آمدشز هر سو سپاهی فراز آمدش
ده و دو هزار از جهودان بکشتبرفت از جهان نیز و بنمود پشت
بماندند ده تن ز یاران اوگزینان و [ا]ز رازداران او
از ایشان دو تن سوی روم آمدندنهانی بدان مرز و بوم آمدند
یکی آن گزیده که ادنی‌ش نامجوانی هشومند و مردی تمام
وگر نامِ دیگر بجویی ز منمتی مرد و کل آن سر انجمن
سگالش چنین بود با یکدگرکه از ما نباید که دارد خبر
نهان گشت متّی و ادنی برفتبه نزد پلاطس خرامید تفت
بدو خویشتن را پزشکی نمودهمی در پزشکی سخن برفزود
پلاطس بفرمود تا پیشکاریکی انجمن کرد هنگام بار
بزرگان آن شهر کردند گردهمانا فزون آمد از شصت مرد
چو ادنی ز کار پزشکی سخنبرآورد، خیره بماند انجمن
پراگنده گشتند و درماندندهمی هر کسی جادوش خواندند
چنان گشت ادنی به نزدیک شاهکه هزمان فزودش یکی پایگاه
بزرگان از ادنی به‌ درد آمدندیکایک بر شاه گرد آمدند
که ادنی سخن خیره رانَد همیپزشکی به دانش نداند همی
نه دارو شناسد نه درمان، نه دردتو ای شاه، گرد فریبش مگرد
بدو گفت ادنی که شاه بزرگسخن‌های بی‌دانشان سترگ
نگیرد، کند بنده را آزمونبه دردی که باشد ز باد و ز خون
بفرمای تا هرچه کرّ است و کوراگر پای سست است و اندام شور
اگر هست ده ساله بیمار ریشاز این شهر وز کشور آرند پیش
اگر من به یک ماه نیکو کنمتن خویشتن را بی‌آهو کنم
وگرنه که یابد ز قیصر گریزبیکبارگی خون ادنی بریز
برآمد مناد‌‌ی‌گری گرد شهرکه هر کس که او دارد از رنج بهر
سراسر به درگاه شاه آوریدبدین مایه‌ور بارگاه آورید
که ادنی همه کرد خواهد درستبه درمان همی درد خواهیم شست
نخواهد ز کس مزد این پاکرایهمی چشم دارد به مزد خدای
به یک هفته آمد به درگاه شاهز بیمارِ بی مر، فزون از سپاه
سرِ ماه از آن لشکر دردمندبپردخت و برکس نیامد گزند
از ادنی همه روم شد شادکامبه پیش پلاطس برافروخت نام
بدانست ک‍»ادنی» کشیده‌ست رنجبسی خلعتش داد و دینار و گنج
پزشک پلاطس شد و همنشستهمی‌ساخت دیندار با بت‌پرست
تو را سازگاری رساند به کامخنک هر که را سازگار است نام
که یک‌چند بگذشت از این روزگارجوانی گرامی برِ شهریار
که همزاد او بود و پیوند اوبر او مهرش افزون ز فرزند او
به سکته یکی روز ناگه بمردپلاطس به خواری و غم دست برد
همه جامهٔ قیصری کرد چاکپراگند بر تاج و بر تخت خاک
چو بشنید متّی به درگاه شدچو بیگانه اندر بر شاه شد
به ادنی چنین گفت کای نابکارغمان از تو بیند همی شهریار
از این سان جوانی تو دادی به‌ بادوگرنه نبودش به دل مرگ، یاد
چو دانش ندانی و درمان و دردبه گردِ درِ پادشاهان مگرد
بدو گفت ادنی که یافه مگویبدین راهِ بیداد خیره مپوی
که جاوید کس زندگانی نجستهر آن کس که زاید بمیرد درست
بدو گفت متّی که ای بدگمانبه پیری نهاده‌ست یزدان، زمان
ز خواب و خورش مرد گردد تباهبه دانش توان داشت مردم نگاه
تو را چون نبوده‌ست دانش تمامتبه کردی او را و شد کار، خام
چو دانش نیاموزی از دانشیهمی لاجرم خیره مردم کشی
مرا این مسیح پیمبر نمودتو گفتی که او خود پیمبر نبود
چو خستو شوی تو بدان رهنمایکنم زنده این را به نام خدای
هم اکنون از این خاک بردارمشبه یک هفته نزدیک شاه آرمش
بدو گفت ادنی که همداستانشدم با تو یک ره بدین داستان
اگر تو همی مرده زنده کنیسزا گشت ما را که بنده کنی
نخستین کسی کاندر آید به دینمنم و آن گهی شهریار گزین
دگر پاک دستور و این سرورانبه تو بگرویم از کران تا کران
کنارنگ گفتند و قیصر بنیزکه اکنون بهانه نمانده‌ست چیز
گر این زنده گردد همه بگرویمبه راهی که پویی بر آن ره رویم
ببستند پیمان و متّی برفتمر آن مرده را از میان برگرفت
سوی کاخ آن تنّ مرده بشستبه درمان به یک هفته کردش درست
به هشتم سوی قیصر آمد دوانجوان با وی و روی با ارغوان
بدو بگرویدند و بر دین اوگرفتند از او راه و آیین او
همه روم دین مسیحا گرفتزن و مرد راه سکوبا گرفت
چو خواهد که کاری بباشد خدایبه اندک‌ترین مایه آید بجای
همی دین فرزند مریم فزودبدان تا نگونسار گردد جهود
شد این داستان، داستانی دگرفرستاد زی خسرو دادگر