بخش ۱۹ - داستان دقیانُس
همان داستانی دگر یار اویز کردار دقیانُس و کار اوی
وز آن هفت تن همنشست و ندیمکه بودند اصحاب کهف و رقیم
یکی کوه بینی رسیده به ابرهمه جای شیر و پلنگان و ببر
به نزدیک طرطوس رُسته چنانچو دیوار پیوسته با آسمان
چو سرداب جایی بیابان و کوهکه از دیدنش دیو گردد ستوه
یکی غار تاریک نادِلفُروزکجا شب همانش، همان است روز
سوی روشنایی کشد باز راهیکی نردبانی ز سنگ سیاه
تراشیده هشتاد پایه فزونکه داند به گیتی که چندست و چون
به بالا درآیی به کهف اندر آییکی کاخ پیش آیدت دلگشای
بدو اندرون سیزده با سگیبر آن سیزده بر نجنبد رگی
روان رفته و مانده تنشان بجایچگونه شگفت است کار خدای!
از آن سیزده هفت بودند و سگکه برداشتند از بر شهر تگ
از ایشان یکی خوبچهره غلامبه هنگام مردی رسیده تمام
ز دقیانُس از روم بگریختندبه دام بلا درنیاویختند
چو در کهف رفتند، یزدان پاکبرآورد از اندامشان جان پاک
چو شد دین عیسی به روم آشکاربر آن هفت تن، شش دگر گشت یار
ز یزدان پرستان و پاکان دینکه بودند یار مسیح گزین
چو مشتی به کهف اندر افزودشانیکایک به دارو بیندودشان
که تا کالبدشان نگردد تباهچنین است کهف و چنین است راه