بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس
یکی شاه بود اسطلیناس نامز گنج و ز دانش رسیده به کام
به شهری که خوانی همی قسطناتیکی دیر پا کرده پیش فرات
از آن زرّ و گوهر که او برد کاربدان دیر، تا کس نداند شمار
ستونی دگر شاه فرمانروابرآورد سیصد گز اندر هوا
سرش چارسو همچو خوان از رخامدر او ساخته گور آن نیکنام
نهاده در او اسطلیناس شاهبدان تا هوا دارد او را نگاه
طلسمی بکرده ز بالای گورز زرّ گرامی ستام و ستور
یکی دست او را عنان است بهردگر دست برداشته سوی شهر
بدانسان که مردم بخواند همیکس او را جز از شه نداند همی
هر آن کس که دیدهست و داند درستکه گوینده زین بس درستی نجست