گنج

بخش ۱۶۰ - دانش پرسیدن کامداد، برماین را و پاسخ او

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷۵ بیت
چو از پرده بنمود رخسار هورستاره نهان گشت بی جنگ و شور
یکی انجمن کرد سلکت ز کوهبزرگان ایران و دانش‌پژوه
فرستاد و دستور خود را بخوانددر آن مایه‌ور پیشگاهش نشاند
یکی پیر روشندل جانفزایزمانه در آورده او را ز پای
رمیده ز تن توش و از مغز هوشگذشته دو زانو ز بالای گوش
زمانه سرش کرده لرزان چو بیدتن از کام دور و روان از امید
فسرده دل و جای آتش چو یخشده هر دو زانو ستون زنخ
چنین گفت سلکت در آن انجمنکه آمد یکی دانشی نزد من
سخن چند پرسید و پاسخ شنیدبه پاسخ ز ما هیچ سستی ندید
همی خواهد اکنون که پرسد سخنز دستور ما اندر این انجمن
چو سالار کوه این سخن کرد یادهمانگه درآمد ز در کامداد
بخمّید و در پیش بردش نمازهمی آفرین کرد بر وی دراز
سرافراز سلکت مر او را بخواندبپرسید و بنواخت و پیشش نشاند
چو «برماین» پاکدین را بدیدبنوّی بر او آفرین گسترید
بدو گفت کای پاک فرزانه مرددل ما همی آرزوی تو کرد
بدان آمدم تا ببینم تو رابه جان و روان برگزینم تو را
سخن‌ها ز دانش بپرسم یکیز تو بهره یابم مگر اندکی
بدانم که امّید ما شد تمامرسیدیم از این نامداران به کام
پس آن زینهاری که نزدیک ماستچراغ دل و جان تاریک ماست
سپاریم و ایدر شما را دهیمسپاسی از این از شما برنهیم
که کام بزرگان بدو اندر استجهان را ز خورشید روشنتر است
از آن شاخ فرّخ ز باغ کیانفروزنده گردند ایرانیان
به مهرش گراییده کار بهیاز آن چهره تابنده فرّ مهی
شود نیست کردار جادو و دیوکند تازه فرمان گیهان خدیو
بدو گفت برماین ای مرد دادز دانش مر آیین شاخی به یاد
چو برف آمد از میغ بر کوهسارزبار اندر آید بر کامگار
دلم چون جوان بود بی‌شاخ بودبه دانش بدو در بسی شاخ بود
ولیکن مگر پاسخ آرم به جایبدان مایه کِم داد دانش خدای
بپرس آنچه خواهی و پاسخ شنواز این پیر فرتوت بر راه رو
جهاندیده دستور فرخ‌نژادبدو گفت کای مرد با دین و داد
ز مردم کدام آن که فرّختر استکه رامش بدین فرّخی اندر است
کسی گفت، کاو را نباشد گناهبه گیتی تو فرّختر از وی مخواه
بدو گفت پس بیگنه‌تر کدامکه بر دیده خود بینمش نام و کام
نگر بیگنه مرد، گفت، آن بوَدکه ایدر به فرمان یزدان بود
بپرهیزد از راه و فرمان دیوبود راست بر راه گیهان خدیو
بگو تا کدام است، گفت آن دو راهکه ما را همی داشت باید نگاه
ره پاک یزدان کدام است و چیستکه بر راه دیوان بباید گریست
بهی راه یزدان شناسیم و بسهمی بتّری هست با دیو رس
بپرسیدش از بتّری و بهیکه خوانند با دانش و ابلهی
بگویم تو را، گفت اگر بشنویز گفتار پرمایهٔ پهلوی
بهی، هومْت دانیم، آهوخت و هورتباهی دُشمتّ و دُشوخ و دُشور
مر این هر سه را آخشیج این سه چیزبهی و تباهی از ایشان بنیز
بدو گفت کاین چیزها را تمامندانم همی هر یکی کآن کدام
دلت گفت، اگر پهلوی داندیاز این داستان داد بستاندی
تو را پارسی بازگویم درستمن از هومت رانم سخن‌ها نخست
بود هومت، پیمان‌منش بی‌گمانکه برتر بود رای او ز آسمان
به نیک و بد این جهان بنگردبدان چیز کوشد کز آن برخورد
و کمتر گراید برآن را که تنکند ننگ و بدنام بر انجمن
پسندش نیاید کجا آن کندکه جان را به دوزخ گروگان کند
گر آهوخت پرسی تو رادی بودز رادی همه ساله شادی بود
ندارد دریغ از روان بهرهاچو نوش آیدش در جهان زهرها
رساند به تن بهرهٔ تن بنیزز پاکی و خوبی فزونتر سه چیز
روان و تن تو چو شد بی‌گزندشدی بی‌گمان سهمگن سودمند
گر از هور گویم سخن، راستی‌ستکجا راستی دشمن کاستی‌ست
روانت نیابد بدان سر نهیباگر با روان گشته‌ای بی‌فریب
روان را چو بفریبی اندر دروغبدان سر بود تیره و بی‌فروغ
چنین است کردار آن هر سه چیزکنون آخشیجش بگویم بنیز
دُشمت آن که خوانیش افزون‌منشنه نیکو نمای و نه نیکوکنش
در این گیتی آویخته روز و شبنجنبدش بر یاد آن سر دو لب
فزون جوید ار گنجش آید به دستز کردار بد سالیان گشته مست
چو گرگ رباینده اندر دوانبدان سر به دوزخ کشندش روان
دگر راه زفتی نماید دُشوختکه زفتی روان بی‌گمانی بسوخت
نه بخشد، نه پوشد، نه آسان خوردبه سختی جهان بر سرش بگذرد
کرا گنج آباد و درویش دلاز او دل به یکبارگی بر گسل
که درویش دل‌سفله و بی‌تن استنه اندر نژاد است کاندر تن است
دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تنروانش نکوهیده بر انجمن
سه دیگر دُشور است کژّ و دروغز گفتار و کردار برده فروغ
تن خویش از آن‌سان فریبد همیکه از آرزو کم شکیبد همی
همه ساله با کام و خفت و هوادل زوش بر تنْش فرمانروا
دروغ آن شناسم، نه آن کز دهنفزون آید از گونه گونه سخن
ز گفتار او شاد شد کامدادهمی هر زمان آفرین کرد یاد
وزآن پس بپرسید کاندر جهانستوده کدام است نزد مهان
چنین داد پاسخ که آن شهریارکه پیروزگر باشد و خوبکار
بپرسید کاندر جهان مستمندکدام است پی خسته، خوار و نژند
چنین داد پاسخ که درویش زوشکه باشد گه کار ناسخته کوش
بپرسید از او گفت بدبخت کیستکه بر بختِ بد هرکسی خون گریست
بدو گفت دانای ناخوبکارکه کردار بد دارد اندر کنار
بپرسید کاندر جهان کیست پاککز آلودگی نیستش ترس و باک
چنین داد پاسخ که یزدان‌پرستکه این خود نیاید به گیتی به دست
ز پاکی کسی بهره‌ای یافته‌ستکز او اهرمن روی برتافته ست
به گیتی کدام است، گفت، استوارکسی، گفت، کآهسته‌تر گاهِ کار
کدام است آهسته‌تر مرد؟ گفتجوانی که با سرزنش نیست جفت
بپرسید تا کیست امّیدوارکسی، گفت، کاو هست کوشا به کار
چو ایدر نیاری تو کوشش به جایچه امّید داری به دیگر سرای
چنین گفت دهقان موبدپرستکه روزی بیاید به کوشش به دست
ولیکن همان یافت نخچیر، سگکه گیر و گشا بود گاه به‌تگ
چو تخم افگنی بر بیابی ز کشتچو ایدر بکوشی بیابی بهشت
چو گفتند پیش از تو گویندگانکه یابنده باشند جویندگان
نه هر کاو دوان گشت نخچیر یافتولیکن همان یافت کاو بِهْ شتافت
که بیدارتر؟ گفت، دانا کسیکه او آزمایش نماید بسی
بپرسید تا کیست با دردترتوانگر که او را نباشد پسر
کدام است، گفت، از جهان مستمندکه هرگاه یابد ز نوّی گزند
هنرمند، گفتا، کجا بی‌هنربر او دست یابد، بخاید جگر
دل نیکمردی که بدمرد بازبر او دست یابد، چو بر کبک، باز
ز مردم که افتاده‌تر در جهانکسی نامور، گفت، کز ناگهان
بیفتد ز کردار و کار بزرگشود روزگارش درشت و سترگ
بپرسید کاندر جهان سربسرچه دارند مردم همی دوستر
بدو گفت تا تندرست است مردجز از کام دل آرزویی نکرد
چو بیمار گشت او به تن نادرستجز از تندرستی فزونی نجست
بپرسید کاندیشهٔ ترسناکهمی از که باید که داریم باک
چنین داد پاسخ که از شاه بدز یار فریبندهٔ کم‌خرد
وز آن دشمنی کز تو برتر بودز کردار نیکی که بی‌بر بود
بپرسید کاندر جهان از چه سودبه چه چیز گستاخ بایدْت بود
بدو گفت کز دادگر شهریارزمانه که با تو بود سازگار
بدان دوست گستاخ بودن که اوستکه از دوستان آشتی بس نکوست
کدام است، گفتا زمانه که بهکه پیدا بود اندر او که و مِه
زمانه که بی جنگ و شور است، گفتبود با بهی روز و شب گشته جفت
بَدان را در او دست کوته بودنه آن کاندر او هرکسی شه بود
بدو گفت بهتر کدام است دینکه آن را ز یزدان سزد آفرین
چنین داد پاسخ که دین آن بپایکه افزون در او یاد گردد خدای
در او راه و آیین نیکو نهندبه درویش و بیچاره بخشش دهند
به کردار نیکو چو یازند دستچنان دان که باشند یزدان‌پرست
بدو گفت سالار و مهتر کدامکه جاوید ماند به خوبیش نام
چنین داد پاسخ که آن شهریارکه بخشنده یابی و آمرزگار
بدو مهربان بر کهان و مهانیکی باشدش آشکار و نهان
کدام است بهتر تو را دوست؟ گفتکسی کاو بود گاه سختیت جفت
کرا بیشتر، گفت، دوست از جهانکسی کاو بود راد و خرّم نهان
نوازنده و چرب و شیرین سخنبود نیکدل برتر از انجمن
بدو گفت دشمن کرا بیشترکسی کاو گران دارد از کینه سر
ترشروی و گفتار سرد و درشتاگر دشمن آید نباشدش پشت
بدو گفت پس دوست جاوید کیستکه با او تن آسان توانیم زیست
چنین داد پاسخ که کردار نیکز کردار بد دورتر باش دیک
کدام است نیک ای خردمند گفتچو کردار نیکان که نتوان نهفت
به گیتی بگو تا چه روشنتر استبدو گفت کردار روشنتر است
که کردار دانای روشنروانچو در باغ آبی‌ست روشن، روان
چه چیز است گفتا به گیتی فراخکه او را بدان سر بود برگ و شاخ
چنین داد پاسخ که دو دست رادفراخ است و زفتی به گیتی مباد
به گیتی بگو تا چه بی‌برتر استکه بیغارهٔ آن بسی درخور است
بدو گفت نیکی بدان ناسپاسکه هرگز نبوده‌ست نیکی‌شناس
چو پیوند نیکان بود با بدانکه مرد هشیوار نپسندد آن
که بارنج‌تر، گفت از این مردمانکه بیم هلاکش بود هر زمان؟
پرستندهٔ شاه دژخیم، گفتکه روزی نیاسود و شادان نخفت
چه دشوارتر، گفت نزدیک شاهبدو گفت کردار مرد گناه
شگفتی‌تر اندر جهان، گفت، کیستکه هرکس که آن دید بر وی گریست
بدو گفت نادان نیکی‌جهشچو دانای بدکامه و بدکنش
چه ریمن‌تر است ای خردمند؟ گفتزبانی که با او دروغ است جفت
نکوهیده‌تر بر زمین، گفت کیستز کردار مردم، نکوهیده چیست؟
بدو گفت زفتی ز مرد بزرگزنانی که باشند شوخ و سترگ
دگر شاه کاو را دلی کینه‌کشدگر نیکمردی که تند است و کش
دگر مرد درویش با برتنیز بیچارگان زشت و ناخوش منی
نکوهیده‌تر بر همه کس دروغکه از روی مردم ببرّد فروغ
بپرسید از او گفت، کای مردِ مهچه از کرده‌ها به، چه ناکرده بِه؟
بدو گفت کرده بِه است آشتیچو ناکرده به، جنگ پنداشتی
چه بهتر که دارند، گفتا، نگاه؟زبان گفت کز وی نیاید گناه
چه بهتر کز آن باز داری تو دست؟بدو گفت خشم آن که داردْت مست
چه فرموده بهتر بدو گفت مردتو از زندگانی همی مزد درد
بفرمود بهتر چه چیز است، گفتکه با دوزخ تافته گشت جفت؟
بفرمود گفتا بزه بهتر استبزه دوزخ سهمگن را در است
چو پاسخ به دانش همی ره نمودبر او کامداد آفرین بر فزود
به سلکت چنین گفت کای نیکنامرسانیدی امروز ما را به کام
ندانم که دستور داناتر استوگر شاه فرخنده داناتر است
چو گشتم کنون آگه از کارتانشدم شادمانه به دیدارتان
گشایم درِ راز بر هر دو بازچه راز، آن که بارش همه کام و ناز
اگر خود روا باشد اکنون ز منگشایم سخن بر همه انجمن
وگرنه بفرمای تا این سپاههمه بازگردند از این پیشگاه
که رازی بزرگ است و با رامش استجهان را بدین اندر آرامش است
نهانی چو بشنید سلکت سخنبفرمود تا بازگشت انجمن
وزآن پس سخن گفت با کامدادسخنگوی ایران زبان برگشاد
که از شاه گیتی درودی پذیربدین مژده رامش کن و جام گیر
که آن نامور شاه با داد و دینپدید آمد از پشت شاه آتبین
چنان فرّش از چهره تابد همیکه گردون به مهرش شتابد همی
کنون چارسالش برآمد فزونبه دیدار ماه و به بالا ستون
پراندیشه از کار او شهریارکه هزمان دگرگونه گرددْش کار
یکی خواب آشفته دیده‌ست شاهز ضحّاک ترسد همی وز سپاه
که آید زمان تا زمان بی‌گمانکه داند که چون گشت خواهد زمان؟
کنون شاه امّید دارد به توکه آن نامور را سپارد به تو
همی خواست کز دانش و رای توشود آگه از پیکر و جای تو
بدانم فرستاد تا بنگرمچو دیدم سخن پیش خسرو برم
به هر هفت کشور تو مهتر شویاگر دایهٔ شاه کشور شوی
اگر بر فریدون کنی دایگیکند با تو خورشید همسایگی
ز شادی دل سلکت آمد به جوشخروشید و از وی جدا گشت هوش
شب تیره، گفتا بسی خاستمکنون یافتم هرچه من خواستم
نهاد آن زمان روی خود بر زمینهمی خواند بر کردگار آفرین
سپاس از تو دارم بدین مژده، گفتکه در زیر خاکم نکردی نهفت
رسیدم بدین آرزو از سپهرکه بینم رخ شاه فرخنده‌چهر