گنج

بخش ۱۶۱ - پذیره شدن آتبین سلکت را و سپردن فریدون را به وی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
زمین چون بپوشید پرّ غرابنهان گشت و بی فرّ شد آفتاب
کسِ خویش را داد کوه و حصاربه زیر آمد از کوه با صد سوار
همی راند تا بیشهٔ آتبینبشد پیش او کامدادِ گزین
خبر کردش از دانش و داد اووز آن قلعه و ساز و بنیاد او
وزآن شادکامی کز ایشان بدیدچو آن مژده در گوش ایشان رسید
بی آرام شد سلکت از شاه گفتکنون اینک آمد بر این راه، گفت
ز گفتار او شاد شد آتبینبفرمود تا بر نهادند زین
پذیره شدش با سواران خویشگزیده سرافراز و یاران خویش
چو سالار با شاه دیدار کردتن خویشتن پیش او خوار کرد
به خاک اندر آمد ز پشت سمندهمی گفت کای شهریار بلند
مرا گر کسی دادی این آگهیکه گیتی ز ضحاکیان شد تهی
نگشتی دل من چنین شادمانکه دیدم رخ شهریار این زمان
جهانجوی دستش گرفته به دستبپرسید و فرمود تا برنشست
خرامان همی راند با او به راهفرود آمد و بر نشاندش به گاه
بیاورد خوالیگرش خوان زرخورش‌ها ز درّاج، وز کبک نر
چو نان خورده شد جام می خواستندیکی بزم در خور بیاراستند
ز باده چو سرمستی آمد پدیدبسی خواسته پیش سلکت کشید
ز اسبان تازی و دیبای چینز تیغ و ز برگستوان گزین
پرستنده را گفت کآن شاخ گلبیاور که شادان کند جام مل
شتابان بشد مرد خسرو پرستهمی یافت دست فریدون به دست
چو شیری قصب دور کرد از برشپدید آمد آن چهرهٔ فرّخش
زمین گشت روشن ز رخسار اوزمان شادمان شد ز دیدار او
به آهستگی دایه بازش نمودسرافراز سلکت نوازش نمود
ببوسید آن روی چون نوبهارگرفته به مهر دل اندر کنار
بخندید در روی او آتبینبدو گفت کای نامدار گزین
درختی‌ست این، بارِ او روشنیز بُن برکند بیخ آهرمنی
هلاک ستمکاره ضحّاک و کوشبه دست وی آید، تو بشنو به هوش
چنان شهریاری بود کز سپهرمر او را پرستش کند ماه و مهر
همی ترسم از روزگار گزندکه گردون در آرد مرا زیر بند
تو این را به زنهار یزدان پاکبدار و بپرورْش چون جان پاک
بیاموزش آن چیز کآید به کارکه باشد ستوده برآن شهریار
سواری و آرایش و داد و دینچنان کن که چون او نبیند زمین
پس اندرز جمشید و صحف پدربه سلکت سپرد آن شه تاجور
وز آن بادپایان آبی چهاربدو داد با گوهر شاهوار
ز بهر فریدون بدان کاو سپردهمی هر زمان گوهری نو سپرد
ز کار فریدون چو پردخت شاهسرافراز سلکت بپیمود راه
جهانجوی یک روز با او برفتپسر را و او را به بر در گرفت
دو دیده‌ش ببوسید و بدرود کردوزآب دو دیده دو رخ رود کرد