بخش ۱۵۹ - آزمودن کامداد، سلکت را
بدو گفت سلکت که ای رهنمونسزد گر تو ما را کنی آزمون
بپرس آنچه خواهی و پاسخ شنوکه شادی فزاید به فرمان ز تو
گر امروز یابی تو پاسخ ز منبه کامِ دل تو در این انجمن
به فرزانه ما را تو فردا بگویهمه دانش و دین از او باز جوی
که فرتوت مردی است باریک رایزمانه در آورده او را ز پای
بپرسید کاندر تن آدمیچه دیو است چندان که دارد غمی
گذر یابد اندر دل هر کسیکز او تن نگه داشت نتوان بسی
چنین داد پاسخ که دیوان دَهَندکه اندر تنِ مردم گمرهند
نیاز است و آز است و رشک است و خوابسخنچین و دوروی و خشم و شتاب
دگر ننگ و کین و دگر ناسپاسهمه دیو در گیتی آن ده شناس
از این ده ستنبه کدام است؟ گفتنه خرسند گفتا و با کینه جفت
کدام است گفتا پُراندوهتر؟نیاز، آن که هزمانش اندوهتر
کدام است بدکامتر؟ گفت رشککه باشد همه ساله با درد و اشک
ستیزه کدامین کند؟ گفت ننگکه با هر کس آغازد از کینه جنگ
کدام است او سهمگن؟ گفت کینکه باشد همه ساله اسبش به زین
ز دیوان زیانکارتر گفت کیست؟فراموشکار آن که مغزش تهیست
فریبنده و بدگمانتر کدام؟یکی دیو گفتا که دوروی نام
کدام است گفت از همه ناسپاس؟کسی بیبر و کمکننده سپاس
چو از مرد دین پاسخ آمد درستیکی راه باریکتر بازجست
بدو گفت کای مهتر پاک رایهمه پاسخ اندر خور آمد به جای
یکی پرسشم دیگر آمد به رویاگر پاسخش بازیابی بگوی
به مردم چه داده ست گفتا، خدیوکز او دور گرداند این چند دیو؟
چنین داد پاسخ که هفت است چیزکه هشتم نیابی مر آن را بنیز
خرد دان و خیم و امید و هنرهمان دین و خرسندی آید دگر
دگر رای دانای پاکیزه کیشکه بیند به دل کارها را ز پیش
چو این هفت چیز اندر آید به دلز تن بازگردند دیوان خجل
بپرسید کاین هر یکی را چه کارکه دارد تن مرد پرهیزگار؟
چنین داد پاسخ که کار خردچنان دان که تن باز دارد ز بد
گناه گران باز دارد ز تنبنافتنه خیره سرآید سخن
نه بیبر کند تا توان هیچ رنجنه دل بندد اندر سرای سپنج
جهان را به نیکی گذارد همهبد و نیک او بازداند همه
گزیند ز کردارها راه راستکجا راه کج بیگمان کس نخواست
ببیند پس و پیش هر کار نیزشناسد سره زرّ پاک از پشیز
ز کاری که یزدان بسر بد تواننجوید به دل تا نرنجد روان
به چیز کسان از بُنه ننگردچنین است آیین و کار خرد
دگر کار خیم آن که تن از بدینگه دارد و پیش گیرد بهی
بدارد تن مرد پیراستهبه گفتار و کردارش آراسته
هم از آرزو بازدارد تنشکه هست آرزو مهترین دشمنش
دگر کار امّید بشنو که چیستکه بر ناامیدی بباید گریست
گر امّید داری به دیگر سرایهمه سوی کردار نیکی گرای
شمرده دمت را به نیکی گذاربه نیکی ببر تا توان روزگار
که نیکی نبیند کس از ناامیدسیاهش همان و همانش سفید
دگر کار خرسندی ای نیکمردنگر تا ز بیشی نیایدت درد
به هر چیز کآیدْت پیش از جهانتو خرسند باش آشکار و نهان
ز بیروی هر کاره برتاب رویبیندیش و نایاب هرگز مجوی
چو بگذشت کاری چو باد و چو میغبه تو باز ناید، مخور زآن دریغ
کدامین هنر بهتر ای پاک رایز خرسند بودن به باغ خدای
نیاید نه خرسند را خواب خوشز خرسندی ای پیر گردن مکش
دگر کار دین است باریک راهبیاگاه تن را ز مرگ و گناه
نگر تا چه را دارد این تیره تنره کردگار ار ره اهرمن
بدان کار کوشد که هر دو جهانمر او را دهند آشکار و نهان
دو کاوند را نیز اگر داندیز خودکامگی تن بگرداندی
ز سستی بپرهیزدی روز و شبنجنبانَدی بر بدی هیچ لب
کرا هست خودکامگی زیر دستبه مینو رسید و ز آتش برست
چو خودکامه گردد تن اندر کنشهمه دیو ره یابد اندر تنش
یکی دیو زفت است خودکامه مردکه با او خرد آشنایی نکرد
بدو گفت دستور فرخنده نامکه بیناترین زین هنرها کدام
خرد گفت بیناتر است از همهخرد چون شبان و هنرها رمه
هشیوار دریاب بیش از خردندیدم، ندانم به هر نیک و بد
کرا از خرد بهره هست اندکییکی شاخ یابد از این هر یکی
درستر کدامین و ناکاستهبدو گفت خیم است آراسته
کرا خیم آراستهست و درستدل دیو از او آشنایی نجست
کدام استوار است و هم پایداربدو گفت خرسندی است استوار
چو خرسند گشتی به داد خدایتو را بیگمان هست هر دو سرای
که خرسند را زندگانی خوش استنه خرسند را دل پر از آتش است
کدام است آهستهتر؟ گفت امیدکه از بد بلرزد چو از باد بید
غم و رنج و سختی در این تیره جایگذارد به امّید دیگر سرای
خزان بگذراند به بوی بهارگل سرخ جوید نترسد ز خار
شب تیرهٔ زشت نادلفروزبه سختی گذارد به امّید روز
چنین گفت موبد به خاور خدایکز امّیدوار است گیتی به پای
کدام است رنجور از این چند چیزروان است رنجورتر، گفت نیز
چه آگهتر است از همه گفت هوشکرا هوش نی، نیستش چشم و گوش
کدامین هنر مرد را بهتر استبدو گفت دانش به از گوهر است
کرا گنج دانش بود بیگمانسرش بر شود برتر از آسمان
بدو گفت گوهر کدام است بهکز آن خوبتر گوهر مرد به
بدو گفت نیکیدلی گوهریستکه تابنده از مهر چون اختریست
خوشآواز و نیکودل و چربگویفزون زین تو در مرد گوهر مجوی
بپرسید کز نامها بِهْ کدامبه از نیکنامی مدان، گفت، نام
چو نیکی کنی نام تو بیگمانبه نیکی برند از پَسَت مردمان
روان را بتر دشمنی گفت چیستکز او بر تن و جان بباید گریست
چنین داد پاسخ که کردار بدکه نپسندد از هیچ مردم خرد
ز سلکت چو آن پاسخ آمد درستگل از روی دستور خسرو بُرست
ز شادی برآمد ز جای نشستبرفت و مر او را ببوسید دست
بدو گفت کای مهتر نیکنامبه پاسخ مرا داد دادی تمام
چنان یافتم پاسخ ای نیکخویکه بود از جهان مر مرا آرزوی
ز دستور امیدوارم بنیزکه آرد مرا پاسخی چند نیز
به شادی از آن انجمن گشت بازگذر کرد بر وی شب دیر یاز