بخش ۱۶ - صفت دیو زوش کردن نوش آذر پیش شاه بهمن و نامه نبشتن شاه پیش دیو
نه مرد نژادست گفت این جواندل شیر دارد تن پهلوان
چو سی و دو گز هست بالای اوشصت من گرز همتای او
ز آتش نترسد که سوزد تننه از جای سیلی توان بردنش
ز برزین چه پرسی که کوهی بلندبود پیش زین کوههی او نژند
بدین کالبد آدمی کس ندیدنه از نامداران پیشین شنید
یکی برگراییدمش در نبردبه یکی حمله دیدار من تیره کرد
ندارنم ستودن مر او را درستبر تیغ او کوه البرز سست
بدو گفت نوشآذر ای هوشیارترا گر چنینست در پیش کار
ازین به یکی رای فرخ زنیمکه پشت و دل دشمنان بشکنیم
من از دیو زوش اندر آرم سخنهراسان نماید تن خویشتن
اگر شیر خواهد و گر پیل جنگنماید تن خویشتن بیدرنگ
ندیدی کسی را به روی زمینکه شش دست دارد به هنگام کین
یکی دست شمشیر و دیگر کمندبه دست دگر آتش پرگزند
گرفته دست سه دیگر سپربرو باد هرگز نیابد گذر
به سر بر یکی شاخ پولاد رنگبرآرد کند نیز هنگام جنگ
چو چین آورد گاه کین در برویبه سندان گذاره کند آن سُروی
بیاویزد از خویشتن روز جنگفراوان جرسها ز هر گونه رنگ
چو بخروشد از کین و نعره زنددل شیر جنگی تن برکند
هر آن را که آوازش آید به گوشچنان دان کزو رفت یکباره هوش
به فرمان اویست دیو و پریازین نامداران و گندآوری
بر آن نره دیوان از آن مهترستکه فرزند لاقیس گُندآورست
نخواند همی جز برادر مرابه هر نیک و بد هست یاور مرا
من او را بخوانم به یاریگریگرآید سر آید ترا داوری
برو آفرین کرد شاه جهانبزرگان و هرکس که بود از مهان
چو زنگارگون دیبه زر بتافتبه کردار دینار یکسر بتافت
سوی دیو زوش او یکی نامه کردبه کام شهنشاه خودکامه کرد
چنین گفت کای شاه دیو و پریهمت فرخی باد و هم سروری
جهان در پناه تو بادا همههوا تخت و گاه تو بادا همه
تویی جادوان جهان را پناهز تو یافت دیو و پری دستگاه
تو فرزند آنی که انگشتریربود از سلیمان پیغمبری
گه کینه تهمورث دیو بندنیامد به هنگام رایش پسند
چو آورد بر کار جمشید رویبریده ز یزدان شد امید اوی
نمودی تو کاری بزرگ آن زمانکجا رفت کاوس بر آسمان
کمان را به زه کرد شاه بهوشبینداخت تیر و بزد بر سروش
تو دادی به نمرود پاکیزه بندبراهام را تا در آتش فکند
زلیخا ز تو یافت چندان هوسکه آهنگ پیغمبر او کرد و بس
اگر باز گویم ترا از کنشنویسنده را زان نگیرد منش
مرا این بزرگی هم از نامِ تستهنرهای گیتی در اندام تست
یکی از تو امید دارم همیولیکن نبشتن نیارم همی
چنان دان که فرزند اسفندیارکجا هست بر آدمی شهریار
ز دست یکی بنده بگریختهستبه دام بلا در بیاویختهست
شد آواره و لشکرش را بکُشتز بیچارگی سوی ما داد پشت
اگر چه ترا دشمنست آدمیدر آن پادشاهی نیاید کمی
چو آمد به نزد تو فریادخواهسزد گر تو او را شوی دادخواه
یکی رنج برگیری از بهر منبیارایی این خانه و شهر من
که من پیش هارون قیسم چنانچو مرده کجا باز یابد روان
به دیدار آن شاه فرخنده پیکه فَرّش فزونتر ز کاوس کی
چو نامه به پایان رسید و نماندیکی جادو از جادوان پیش خواند
بدو داد و آمد به خاور چو بادبر دیو زوش و به پیشش نهاد
شه نره دیوان چو برخواند گفتهمانگه ره تیسفون برگرفت
برهنه همی شد میان هواچنان چون بود باد فرمانروا
چو از دیو، نوشآذر آگاه شدهمانگه به مژده بَرِ شاه شد
همانگه بفرمود تا مرز داربیاراست آن شهر چون نو بهار
به دیوار و بام اندر آیین ببستبه هر جای رامشگری برنشست
پذیره شدش لشکر و شهریاروزان جادوان هر که بد نامدار
به شهر اندر آمد زَره دیو زوشکه نشنید جایی غریو و خروش
هوا پر شد از گرد سم سوارزمین رو بپوشید یکسر نثار
چو شاه جهان هیکل دیو دیداز آن هول گفتی دلش بر رمید
به پیش خداوند خم داد پشتکه ای آفریننده خُرد و درشت
چنانکِم نمودی بدین دیو راهبه دستش کنی دشمنم را تباه
وز آن پس یکی بزمگه ساختندزمانی ز رامش نپرداختند
چو برگشت از آن بادهی لعل چندبه گنجور فرمود شاه بلند
بیاورد ده تخت دیبای چینده اسب گرانمایه با زر زین
ز دینار ده بدره و ده کنیزهمان ده غلام نکو روی نیز
بیاورد و بنهاد در پیش دیوز دیوان بر آمد به شادی غریو
بدو دیو گفت ای سرافراز شاهبدادی مرا این همه دستگاه
مرا بندهی خویش کردی درستسزد گر مرا باز گویی نخست
که از من چه داری به دل آرزویچه خواهی تو ای شاه آزادهخوی
چنین داد پاسخ که این پای رنجترا هست و دیگر فرستم ز گنج
مرا بر زمین بر یکی دشمنستوگرنه جهان زیر کام منست
جهان بر دلم تنگ داد همیکه با من سر جنگ دارد همی
برآویختم با سپه چند بارنبودم بسنده گه کارزار
یکی مرد آشفته در پیش اوینگرداند از نیزه و تیغ روی
گر این هر دوآن را به چنگ آوریجهانی برآساید از داوری
ببخشم ترا گر بخواهی روانبود کام تو پیشم ایدر روان
نکو گفت دانای فغفور چینبدین جایگه یادم آمد چنین
شکسته روا دار تن را نگاهتو از ناسزا مومیایی مخواه
چنین پاسخ بدو اهرمنکه دلتنگ شاها مکن خویشتن
ببینی که آن هر دوان را اسیرچگونه کشم پیش شمشیر و تیر
برو آفرین کرد فرخنده شاهوزو شادمان گشت شاه و سپاه
سه روز اندر آن انجمن سور کردغم و رنج و انده زدل دور کرد
چهارم به هارون بفرمود شاهکه لشکر همه باز خواند پگاه
ز هر سو پراکند هارون نوندسپاهی فراز آمدش دل پسند
در تیسفون گشت از انبوه تنگاز آن لشکر گشن و مردان جنگ
عرض چون برآورد یکسر شماربرآمد ز گردان دو ره چل هزار
دگر ره هزاران ز جادوی نرز نیرنگ سازان پرخاشخر
در گنج بگشاد هارون به گاهوزو یافت روزی سراسر سپاه
برون زد سراپردهی شهریارلب دجله بگرفت گاه بهار