گنج

بخش ۱۷ - آگاه شدن برزین آذر از آمدن دیو زوش و آوردن برزین لشکر به تیسفون

۸۷ بیت
بزرگان به خوردن نهادند رویشبو روز با باده‌ی مشک‌بوی
شب و روز با دیو زوش سترگهمی شادمان بود شاه بزرگ
چو آگاهی آمد به برزین که شاهسوی تیسفون برد یکسر سپاه
فراوان بر او لشکر انبوه شدز لشکر دَرِ تیسفون کوه شد
سپاهی ز دیوان و جادوسرانبه درگاه او گِرد شد بی‌کران
به فرزند لاقیس نازد همیبدان جادوان سر فرازد همی
چو زین آگهی شد بر پهلوانز گردان آن شهریار جوان
سران سپه را بفرمود و خواندبدیشان همه داستان‌ها براند
چنین کاین پور اسفندیارسپه ساخته‌ست از پی کارزار
ز خاور پناهی شدش دیو زوشکه بر پیل و بر شیر دارد خروش
بسازید تا پیشدستی کنیمزمین را ز خون و باز مستی کنیم
بزرگان برو خواندند آفرینکه ای نامور پهلوان زمین
بدین کین ز دشمن نداریم باکو گر دشمن از ما برآرد هلاک
به رستم دگر گفت برزین به گاهبفرمود تا عرض کردش سپاه
سواران گردنکش و نامداربرآمد ز لشکر دو ره صد هزار
در گنج برزین یل باز کردسپه را ز زر و درم ساز کرد
سپاهی روان شد سوی تیسفونکه خیره شده اندیشه‌ی رهنمون
هوا بستد از دست خورشید گردزمین شد پر از غلغل و دار و برد
همی رفت یزداد یل پیشروابا لشکر پارس مردان گو
سلیحش همه تیر و شمشیر بوددرفش از پس پشت او شیر بود
پس از وی جهاندیده کاوس شاههمی رفت با لشکر و دستگاه
برفت از پسش شیر دل شیر زیلدرفش از پس پشت او بود پیل
سپهدار ساری به نام استوانهمی شد پس او چو کوه روان
درفشش به کردار خورشید بودسپه را بدو پشت و امید بود
پس از وی ستیزه یل پاک رایسپاهی ز گیلان رزم‌آزمای
درفش از پشت او ماه بودگه کینه شیر دژ آگاه بود
از آن پس جهان پهلوان راه گرفتهمی رفت بر کوه‌ی ساقه نفت
سپه صد هزاران دلیران اویمیان بسته یکسر به فرمان اوی
به برگستوان اندرون شصت پیلهوا گشته از رنگ هم‌رنگ نیل
به پیش اندرون کاویانی درفشز گوهر همه لعل و زرد و بنفش
سراپرده‌ی شهریار بزرگکزو بستد آن نامدار سترگ
بشد پیشرو پیش بهمن رسیدکز استخر ساقه به بیرون کشید
چو آگاهی آمد بَرِ شهریارز برزین و آن لشکر نامدار
نهاد آنگهی روی بر تیره خاکبنالید در پیش یزدان پاک
همی گفت کای کردگار سپرتو دادی بزرگی بدان دیو چهر
مرا داده بودی تو این دستگاهندانم به گیتی چه کردم گناه
که این پادشاهی ز من بستدیندانم که از من چه آمد بدی
گناهی ندانم ز مردم نهانببخشا تو ای کردگار جهان
همانگاه فرزانه را پیش خواندفراوان برو داستان‌ها براند
چه بینی بدو گفت ازین روزگارکه را دست باشد ازین کارزار
ازین بر شده گنبد پر خروشچه چیز آید از رستم و دیو زوش
از اختر چو بر تخته بر زد نشانبدو گفت کای شاه گردنکشان
یکی رزم باشد بدین رزمگاهکه خیره بمانند هر دو سپاه
چنین گفت فرزانه با شهریاربگویم ز احوال تُندی مدار
کزین‌سان ز گاه کیومرث بازندیده‌ست رزم ایچ گردن‌فراز
سواری برون آید از لشکرتکه بر چرخ گردان رساند سرت
بسا نامداران که بر دشت کینز پشت تکاور زند بر زمین
سران سپه زو نترسند پاکز بس نامور کاندر آرد به خاک
سرانجام گردد شکسته سپاهشود دیو بر دست رستم تباه
ترا بیم آن باشد ای ارجمندکه برزین درآرد دو دستت به بند
وز آن پس نباشد بسی روزگارکه آرد پدید آشتی کردگار
شود شاد از آن آشتی لشکریسر آید سپه را همه داوری
چنینست چرح روان را شمارنهانش که داند مگر کردگار
شهنشاه از آن گفته دلتنگ شدکه با او روان چرخ در جنگ شد
دگر روز بر تخت شد شاه گوبه کوشش نمودند پس بانگ غو
به همسایه‌ی شه فرود آمدندبر آن بیشه و دشت و رود آمدند
چو دشمن همسایه آمد فرودهمانا نباشد ترا زان درود
نکو گفت با شاه دانای چینرخ دشمنان تا توانی مبین
سپاه آمد از راه نُه روز بازدهم روز برزین گردن‌فراز
به لشکرگه آمد چنان کامکاربه پیش و ز پس صد هزاران سوار
درفش فریدون پاکیزه کیشز گوهر درفشان همی کرد پیش
ز بانگ و غو کوس و بانگ درایز آوای شیپور و آوای نای
تو گفتی هوا خاک پوشد همیزمین زیر اسبان بجوشد همی
غو پیل‌بانان و بانگ جرسسپه را فرو بست گفتی نفس
چو بهمن ز بالا یکی بنگریدسراپرده‌ی شاه جمشید دید
درفش کیانی و تخت و کلاهکه برزین همی بستد از دست شاه
ز دیده بیارید خون شهریاربمالید رخ پیش پروردگار
چو دید آنچنان دیو زوش سترگبدو گفت کای شهریار بزرگ
مکن زین نبهره دل خویش تنگکه فردا من و دشمن و روز جنگ
من آن هر دو را زنده آرم برتبرآساید از رنج‌ها لشکرت
دل شاه ایران از آن تازه گشتز شادی امیدش بی‌اندازه گشت
از آن جایگه زود برگشت بازمی آورد و رامشگران خوشنواز
چو برزین به لشکرگه آمد فرودبیاراستند آن همه دشت و رود
دو دست از بزرگی به خورشید زدسراپرده‌ی شاه جمشید زد
برآمد به تخت فریدون پاکنه از شاه شرم و نه از دیو باک
به سر بر چو کیخسرو افسر نهادکلاه منوچهر بر سر نهاد
ببست آن کیانی کمر بر میانکجا نام را داشتنی کیان
بیاراسته ایرج نامداروزو مانده اندر جهان یادگار
همه نامداران فرخنده بختسراسر نشستند در زیر تخت
سخن یکسر از رزم بدخواه بودسگالش ز دیو دُژ آگاه بود
که بالاش چندست و دیدار چونبه رزم اندرون دست بُردار چون
دل هر کس ا زوی ستوهیده شدسپاه و سپهدار ترسیده شد
چنان دید رستم برآشفت و گفتکه بیم از دل مرد نتوان نهفت
ز دیو دژ آگاه نادیده نوزهمه پشت کردید یکباره کوز
ببینید فردا به زور خدایکه آن دیو را چون درآرم ز جای
بزرگان همه خواندند آفرینبدان شیر دل نامدار زمین
چو شب تیره شد بهمن نامجوینهانی سوی چاره یازید روی