گنج

بخش ۱۵ - جنگ کردن شاه بهمن با آذر برزین و گریختن شاه

۱۴۸ بیت
فرود آمد از پیل و عیبه بخواستسلیح تن خویشتن کرد راست
بپوشید ده تار چینی پرندزره نیز تا باز دارد گزند
تنوره بیست از برش پرنیانیکی خُود زرین ببست از میان
کیانی کمر بست شه بر میانیکی جوشن از چرم ببر بیان
برافکند برگستوان بر سیاهچو کوهی روان گشت پرمایه شاه
به میدان شد آن با سواری هزارز گردان گردنکش نامدار
هزار از غلامان زرین کمرهمه با گران گرز و زرین سپر
به میدان چو تنگ اندر آورد شاهازو بازگشتند یکسر سپاه
همانگه ازو دور شد لشکرششهنشاه برداشت خود از سرش
سوی لشکر پارس آواز دادکه ای نامداران فرخ‌نژاد
کسی کو نداند مرا از جهانمنم لشکرآرایِ شاه جهان
به برزین بگویید تابید رنگبه پیش من آید به میدان جنگ
چو بشنید برزین هم اندر زمانبزد ران و آمد به میدان دوان
چو تنگ اندر آمد به پیشش چنانبدو گفت کای پهلوان جهان
بگو تا چه نامی بدو گفت شاهکزین‌سان برون تاختی از سپاه
چنین داد پاسخ که برزین منمسر جنگجویان این کین منم
ز پشت فرامز و دستان سامچنین تا به تهمورث نیکنام
تو نیز ار بگویی ز نام و نژاددر آن جایگه داده باشی تو داد
منم گفت بهمن سر سرکشانبگویم ترا از نژادم نشان
ز پشت گرانمایه اسفندیارز گشتاسب اندر جهان یادگار
همه دان چنین تا به تهماسپ زونیاکان من نامداران گو
همه شهریاران ایران زمینهمه نیکنامان پاکیزه دین
چو بشنید برزین همانگاه زوددرآمد ز اسب و نمازش نمود
بدو گفت ای کاش با فرّ و زیببه پیکار ما رنجه کردی رکیب
بمان تا کسی دیگر آید به رزمتو شادان همی باش با جام و بزم
بدو گفت بهمن که آری رواستکه از کینه جستن جهان بی‌نواست
بکوشیم این کینه کمتر کنیممگر رنج گردان سبک‌تر کنیم
به پیش آی و گفتار کوتاه کنمرا از هنرها تو آگاه کن
بدو گفت برزین که شاه زمیننبرد مرا رای کرد این چنین
به ویژه که من بنده‌ی چاکرمنتابد همی از نبردت سرم
نشاید که باشم کنون پیشدستکه نپسندد این مرد یزدان‌پرست
هنر کن تو پیدا که پیش آمدینه من خواندمت بلکه خویش آمدی
بخندید از آن نامور شاه زوشبرآورد گرز گران را به دوش
برو حمله کرد و بزد بر سرشنیاورد خم یال کُه پیکرش
گمانی چنان برد شاه جهانکه پردخته گشت از تن وی روان
بدو گفت کای شاه پس جای داریکی زخم گرز مرا پای دار
چو گفتار برزین به بهمن رسیدبترسید و لختی فرود آرمید
همی گفت کاین تخمه‌ی بد نژادز پولاد کرده‌ست دارای داد
اگر کوه بودی ازین زخم منشدی پست در پیش آن انجمن
چو برزین به گرز گران دست بردنمود او شهنشاه را دستبرد
ز گردون فرو هشت زخم درشتبدزدید سرش اندر آمد به پشت
ز نیروی مرد و سلیح گرانکم آمد زبان بر سر سروران
میان را از آن اندکی داد خمبرآسود و لختی برآورد دم
چو برزین شد آگه که نیرو رسیدبزد دست و تیغ از میان برکشید
به شاه ستمکاره آهنگ کردرخ شاه از آن جمله بی‌رنگ کرد
چنین دید خاقان بزد با سپاهز لشکر بیامد به یاری شاه
پس از وی جهاندیده سقلی چو باددرآمد به کینه بغل برگشاد
پی از وی درآمد سپهدار شامگزیده سپاهی ز تازی تمام
وز آن پس همه حمله کردند پاکز هامون به گردون برانگیخت خاک
وزین روی رستم یکی حمله کردبرآمد خروشیدن دار و بَرد
دوان حمله‌ی نامور دو سپاهز هم بازگشتند برزین و شاه
برآمد ده و دار و گیر و خروشبرآمد به تن خون گردان به جوش
جهان یکسر از خاک زنگارگونرخ بد دلان گشته دینارگون
ز آواز کوس و ز شیپور و نایندانست لشکر همی سر ز پای
اجل در سر نیزه‌های یلانشتابان همی شد سوی بد دلان
ز پیکان و تیر و کمان کین مرگبارید بر جان همی چون تگرگ
چو برق درفشان درفشنده تیغبه گَرد اندرون بود مانند میغ
شهابست گفتی که بر روی دیوفروزد به فرمان گیهان خدیو
ز خسته دو لشکر پر از نال نالز کشته همه دشت پردست و یال
سر نیزه و تیغ الماس‌گونبه ماهی رسانیده هنجار خون
ز بس کُشته و خسته بر دشت کینگران گشت بر پشت ماهی زمین
چنین تا شب تیره‌گون بود جنگدر و دشت بر لشکری بود تنگ
چو خورشید را پردگی کرد کوهازو لشکر بهمن آمد ستوه
یکی حمله آورد رستم درشتبه زوبین علمدار شه را بکشت
نگونسار شد کاویانی درفشز غم روی بهمن برآمد بنفش
همه لشکرش تَرک و جوشن بریختهمی هر سواری به راهی گریخت
سپهبد بشد با سپه در قفاکشیده همه راه تیغ جفا
نه چندان بکشتند ازان سرکشانکه دادن توانست کس را نشان
نه چندان شدند از دلیران اسیرکه گنجد در اندیشه یادگیر
وز آن پس به لشکرگهش بازگشتاز آن رزم گیتی پر آواز گشت
به تاراج داد آن سپه را بُنهشدش با بنه مردم یک تنه
شهنشاه با آن درفش نگونگریزان همی رفت تا تیسفون
که بغداد خوانندش اکنون به نامجهاندیده‌ای بُد درو شادکام
که هارون قیسی ورا خواندندبه خوبی ازو داستان راندند
فرستاد خاقان چین را بدویکه ای پاکدل مرد آزاده‌خوی
همانا تو آگاهی از کار منوزین روزگار ستمکار من
همی راه خواهم درین شهر تویکی رنجه باشد ز ما بهر تو
چو لختی شود دشمنم ز استربه تو باز مانم من این بوم و بر
چو بر دشمنان باشدم دسترسنباشد مرا در جهان جز تو کس
چو آمد پیامش بدان مرز دارپذیره برون شد بر شهریار
همی خاک را پیش او بوسه دادبدو گفت کای شاه فرخ‌نژاد
برآمد چهل سال تا من ز شاههمی یابم این گنج و این دستگاه
نه سالی کشیدم به پاداش رنجنه روزی فرستادمت پیش گنج
اگر رنج بینم چهل سال پیشروا دارم ار بگسلم جان خویش
چو پیش آمد این کار شاه مراکند یاوری شه سپاه مرا
برافشانم این گنج آکنده رابخوانم سپاه پراکنده را
پر از خون کنم تیغ الماس‌گونکنم دشمن شاه را سرنگون
ز شادی دل شاه برداشت بهربرو آفرین کرد بر شد به شهر
در ایوان هارون شد آن نامجویسوی شادخواری نهادند روی
به می خوردن اندر یکی روز شاهیکایک بینداخت از سر کلاه
ز برزین و رستم بنالید دیرکزین پادشاهی دلم گشت سیر
چنین بنده‌ای دشمن آمد مراچو آتش کزو بر تن آمد مرا
درین پادشاهی مرا نیست کسکه باشد بدین درد فریادرس
ز بهر چنین روز دارند یارکه بردارد از دل گه درد بار
درین کار کردیم یزدان پناهکزویست پیروزی و دستگاه
چو هارون رخ شاه بی‌رنگ دیدز برزین و رستم دلش تنگ دید
بدو گفت کای شاه فرخ‌نژادبه گیتی ترا هیچ دشمن مباد
ز برزین تو چندین چه نالی همیز رستم چه مردی سگالی همی
که در شهر بابل یکی سرکشستکه هنگام کینه یکی آتشست
سپه دارد از جادوان ده هزارز نیرنگ سازان به هنگام کار
همه مایه‌ی کژی و بدخوییبه گردون شود هر یک از جادویی
تن پیل دارند و چنگال گرگبه جنگ اندرون نامدار سترگ
سرافراز را نام نوش‌آذرستکه بر جادوان اوستاد و سرست
ز گیتی مرا اوست یکسر پناهمرا چون برادر بود سال و ماه
تو امشب درین بزم دل شاد کنروانت ز اندیشه آزاد کن
که فردا بدو کس فرستم پگاهبه ما لشکر آرد به نیروی شاه
بیاید به سر بسپرد راه راز بُن برکند دشمن شاه را
دل شاه با ایمنی گشت جفتبرو آفرین کرد و شادان بخفت
چو طاوس برکند پَرِّ غرابسر نامداران درآمد ز خواب
به بابل فرستاد هارون نوندبه نزدیک نوش‌آذر پر گزند
یکی نامه با لابه و مردمیکه از مردمی درنیاید کمی
چنین گفت کای شاه نیرنگ سازیکی کار پیش آمدستم دراز
که هنگام مردی و ننگست و نامنشاید گرفتن چنین سست و خام
که شاه جهان بهمن اسفندیارستم دید و آسیب از روزگار
ز دست یکی بنده‌ی بدنژادگریزان شد و روی زی ما نهاد
کنون چون ز گیتی گرانمایه شاهمرا و ترا کرد پشت و پناه
ز پیشش زدن باید ای شاه تیغنشاید که داریم چیزی دریغ
ز من گنج پرمایه و دستگاهز تو رنج رفتن به نزدیک شاه
به پشت تو این دشمن زورمندمگر یابد از چرخ گردان گزند
شهنشه رها گردد از چنگ اویبرآساید از شورش و جنگ اوی
ترا بی‌نیازی دهد زین جهانهمه با تواَش آشکار و نهان
مرا نیز بر دل گرامی کندگرامی و هم نیکنامی کند
چو نامه به مهر اندر آمد بدادفرستاده برجست برسان باد
ازو نامه بستد هم اندر شتاببرون رفت پویان به کردار آب
به بابل رسید آن گرانمایه مردبه ایوان شاه اندر آمد چو گرد
بداد او به نوش‌آذر آن نامه رابرآمد ز جا مرد خودکامه را
چو نوش‌آذر آن نامه برخواند زودسوی تیسفون رفت مانند دود
ز جادو سپاهی چو مور و ملخکه انگشت کردی به نیرنگ یخ
چو هارون شد آگه ز پرمایه شاهپذیره شد از پیش، خود با سپاه
برآمد ز جادو، بر تیسفونهمی بود لشکر به شهر اندرون
شهنشه فرستاد بسیار گنجسوی جادوان از پی پای رنج
سر جادوان را سوی بزم خوانددر آن نامور پیش گاهش نشاند
به مستی مر او را چنین گفت شاهکه بنمای ازین جادوی دستگاه
ببینم یکی تا بدان بگرومبرآسایم و شادمان بغنوم
سر جادوان زیر لب درنهفتبه یاران بفرمود و چیزی نگفت
دو تن ز انجمن زود برخاستندروان‌ها به افسون بیاراستند
چنان بود کایوان شاه جهانز پای اندر آمد همی ناگهان
همی دید شاه و برزگان شاهکه بر فرود آید آن بارگاه
بترسید از آن نامور شهریارهمی خواستی هر کس ازو زینهار
همانگه بخواند از فسونی درازکه ایوان بدان جایگه گشت باز
چو آن بزمگه درنیامد ز پایدل هر کس آمد همی باز جای
دل شهریار جهان گشت شادهمی گفت کاین کس ندارد به یاد
مرا جادویی بی‌گمان شد درستبیاید ز برزین کنون دست شست
که من بی‌گمانم که آن دیوزاددرین کار درخواهد او جان بداد
سر جادوان با شهنشاه گفتکه از شاه چیزی به نتوان نهفت
ازین رستم تور و برزین یکیسزد گر بگویی مرا اندکی
ز بالا و فرهنگ و دیدارشاندلیری و مردی و کردارشان
همه شاه ایران بدو بازگفتسخن‌های تور سرافراز گفت