بخش ۱۴ - نامه نوشتن شاه بهمن به آذربرزین
جهان چون بپوشید دیبای زردبدرید پیراهن لاژورد
به برزین یکی نامه آمد ز شاهکه کردم به کار اندر نگاه
چو پروانه گردی به گرد چراغهمی تا چراغت کند دل به داغ
فرامش کردی تو کار پدربه تو مانَد آن یادگار پدر
ندیدم به مرگ آرزومند کسترا دیدهام آرزومند و بس
خردمند را در همه روزگاردوباره نگیرد ز سوراخ مار
بدان زار کشته به کابل پدرهمی پیش خون اندر آید پسر
چنان رنگ زر کش خوش افتاد رنگبه رنگ اندرون ریش زد بیدرنگ
بیارای رزم و سپاهت بسازممان تا شود روزگارت دراز
چو برزین بخواند آن سخنهای زشتبه پاسخ سخنهای نیکو نبشت
بدو گفت کای مایهی کین و جنگدلم کرد گفتار تلخ تو تنگ
تو آن کرده بودی که از تو سزیدولیکن مرا جان خدای آفرید
نگه داشت از دشمن پرگزندچنان کم رهانید از آن تنگ و بند
نکوشید با خواست یزدان کسیکه اندر خرد مایه دارد بسی
نخواهم که این کینه کمتر شودکه خون فرامز بیبر شود
اگر داورِ داد نیرو دهدکه داد همه دادخواه او دهد
روان فرامز شادان کنمز خون دشت مانند مرجان کنم
ز پیش نیاکان پاکیزه دلنمانم که باشد روانت خجل
چوخورشید گشت از جهان ناپدیدبه برزین یکی راز جویی رسید
که امروز بهمن همی ساز کردبدان کز تو فردا بجوید نبرد
سپهبد همه شب همی ساخت تیزز بر گستوان و ز هر گونه چیز
سپیده دم از هر دو لشکر خروشبر آنسان برآمد که کر گشت گوش
یلان برگرفتند برگستوانبه جوش آمد از کینه در تن روان
ازان سوی بهمن سپه کرد راستچپ و راست آراست چونان که خواست
سوی میمنه لشکر روم بودکه سقلی سپهبد از آن بوم بود
سوی میسره شاه خاقان چینسپاهی همه تشنهی رزم و کین
بهانروز دیلم یل کینهورسوی ساقه شد با سپرهای زر
به قلب اندرون بود با پیل شاهغلامان و گردنکشان سپاه
وزان روزی برزین سپه برکشیدهمی کرد جای دلیران پدید
شه غوریان بود بر میمنهکمانور سپاهی همه یک تنه
سوی میسره شاه یزداد بودسپاهی که چون کوه فولاد بود
به رستم سپرد آن جناح سپاهخود و شاه بوراسب در قلبگاه
ابا نامداران و گردان خویشسرافراز خویشان و مردان خویش
سپه راست گشت و برآمد غریوتو گفتی گشاده شد از بند دیو
دو لشکر چنان تیر باران نمودکه گردون چو ابر بهاران نمود
ز بس تیر باران چو پر عقاببپوشید تابان رخ افتاب
سواران چپ و راست گردان عنانربایندهی جان درخشان سنان
ز نیزه هوا گشت چون بیشه نیز خون دلیران زمین همچو می
از آن یافته مار پیچان کمندسران را سر آمد همی زیر بند
وزان تیغ زهر آب گردنربایهمه دشت شد پر سر و دست و پای
وزان خشت پولاد ده من بسنگزمین شد ز خون یلان لعل رنگ
وزان زخم گردان و گرز گرانهمی پست شد گردن سروران
وزان خنجر تیز الماسگونهمی موج زد بر زمین جوی خون
چوچوگان همه دست و پای ستورسر مرد چون گوی در پای بور
همه خاک گل شد ز خون بلانهمه زرد گشته رخ بددلان
میان دو لشکر چو شد جنگ سختهمانگه شهنشاه پیروز بخت