گنج

بخش ۹ - رفتن پشوتن به مهمانی تیبال و کشتن بانوگشسب پشوتن را

۱۲۵ بیت
چو برکَند میغ سراپرده رنگجهان شد چو دریای چینی زرنگ
جهانجوی فرزانه را پیش خواندهمه سرکشان را بَرِ خود نشاند
از آن رای و راه آگهی دادشانازان گشت شادان دل رادشان
بگفتند یکسر که ای شهریاربه تو شاد بادا دل روزگار
نباید که دامی بود پیش شاهکه دلتنگ گردیم شاه و سپاه
پشوتن برآمد پس از جای خویشکه این کار را من نهم پای پیش
شناسم همه راستی از فریببدانم سخن را فراز و نشیب
بدو گفت فرزانه کای تیزهوشیکی زیر جامه سلیحت بپوش
که پرگست اگر جنگ پیش آیدتسلیح تو چون پشت خویش آیدت
پشوتن نهان کرد زیر قبایزره با یکی دشنه جان ربای
یکی تیغ هندی به بر درفکندبرون رفت با لشکری مرد چند
چو نزد سراپرده امد به گاهمر او را بَرِ شاه دادند راه
بپرسید تیبال و بنواختشبَرِ خویشتن جایگه ساختش
شب آمد بیاورد خوالیگرشیکی خوان چنان چون بود درخورش
نشستند بر خوان بزرگان اویپشوتن کجا بود مهمان اوی
چو از خوردن خوان بپرداختندچو باغ اِرَم بزمگه ساختند
به مغز اندرون شد می خورده سالبه دیده در آمد ز هر سو خیال
هر آنگه که پر گشت مغزت ز میفکندی بسی ابلهی را تو پی
ز یزدان نترسی ز شاه و ز شهردگر روز سختی و رنج تو بهر
سزد گر خوری گر بدانیش خورددمادم مخور تا توانیش خورد
اگر تو مر او را خوری خور که نوشو گر وی خورد مر ترا بُرد هوش
اگر تو مر او را خوری شیر جنگبگیری دو گوش دلاور نهنگ
و گر خورد او مر ترا پس خرابدر آید چو در دیده هنگام خواب
در آن باب اندیش‌ها ساختندسوی بند آن دختران تاختند
یکی گفت کامشب سپیده به گاهبریشان ز هر سو بگیریم راه
یکی گفت گیریمشان بام و درنیارند بیرون از آن خانه سر
چو بیچاره گردند بر جای خویشسوی بند یازند پس پای خویش
یکی گفت بر جایشان چند جایکمین کرد باید به گِرد سرای
یکایک شوند آن دلیران اسیرنه جنگ و نه پرخاش و نه دار و گیر
یکی گفت در خانه آتش زنیمبُن و بیخشان از زمین برکنیم
بدین گونه بسیار شد گفت و گویندیدند ازین هیچ اندیشه روی
چنین گفت دستور تیبال شاهکه این کار را نیست آیین و راه
که گیرد مر آن سرکشان را به رزممگر خفته هر یک به هنگام بزم
که آن دختران چون دو آهرمنندگهِ رزم چون شیر در جوشنند
گرانمایگانند دخت کیانبه نیرو فزون‌تر ز پیل ژیان
همان بِه که فردا گرانمایه شاهبیاراید ایدر یکی بزمگاه
به بزم آورم دختران را چنانکه از راه کس در نتابد عنان
چو بر سرکشان باده زور آوردبه بزم اندر آشوب و شور آورد
در افکن به می داروی هوشبرهمینست و رستی تو از دردسر
بیند و بدین پهلوانشان سپارچنان دان که خشنود شد شهریار
به نرمی چو کوه اندر آید ز پایتبر پیش او کی بود رهنمای
پسندیده آمد سخن زین نشانبرین برنهادند گردنکشان
چو سرمست گشتند و برخاستنددگر روز بزمی بیاراستند
فرستاد کس پیش آن سرورانکه ای بختیاران و ناماوران
چه شینید در خانه دل‌ها دژمسزد گر بیایید هر دو به هم
که از بهمن آمد فرستاده‌ایسواری سرافراز و آزاده‌ای
زبانی درشت و پیامی دژمکه پاسخ سگالید هر دو به هم
فرستاده را گفت بانوگشسبکه ما هم کنون برکشیم تنگ اسب
بیاییم و بینیم مر شاه رابه دیده برش بسپریم راه را
وز آن جایگه جامه بزمگاهبپوشید و کردند آهنگ شاه
همانگه غلامی ز در شد روانبیامد به نزدیکی هر دوان
که او را فرامرز بخشیده بودبه چهرآذر آنگه که کوشیده بود
چو بشنید آن گفته شهریاربرون جَست چون باد گِرد حصار
چو دید او برآراسته دخترانکجا رفت خواهید ای سروران
که تیبال در دین خم آورد بازبه چشم خرد در، نم آورد باز
به دین و دیانت خم آرد همیشما را به بهمن سپارد همی
همین بزم دامست در راهتانمن از بهر آن کردم آگاهتان
پشوتن بدین کار نزدیک شاهنشسته‌ست و دارنده دیده به راه
سَرِ خویش گیرید و بی‌ره شویداز آن بِه کز ایدر سوی شه شوید
ز گفتار او آن دو دخت جوانبه رنگ بهی گشتشان ارغوان
به خواهر چنین گفت کاکنون دو کاربه پیش آمده‌ست از بد روزگار
چو پیمان شکن گشت شاه و سپاهنباید سپردن سوی تخت راه
گر آنجا گراییم بند آورندبه ما بر فراوان گزند آورند
به بهمن سپارندمان بی‌گمانبماند چنین ننگ بر دودمان
ور ایدونک ما هر دو سر درکشیمهمان چادر ننگ بر سر کشیم
بدو گفت خواهرش کای نامدارچه بینی کنون اندرین روزگار
چنین پاسخش داد رو تا به بزمیکی از میانه برآریم رزم
زره زیر جامه نهانی کنیمنهان زیر، تیغ یمانی کنیم
بدان مردمِ بزم کاری کنیمکه اندر جهان یادگاری کنیم
بدان تا بداند کسی کآدمیستکه پیمان شکستن نه از مردمیست
همانگاه در زیر جامه زرهبپوشید و زد بر گریبان گره
یمانی یکی تیغ در بر فکندنشست از بَرِ باد پای سمند
همان خواهرش هم چنین ساختهبیامد همه کار پرداخته
رسیدند پیش سراپرده زودچو آتش درفشنده از تیره دود
چو تیبال و آن مهتران سپاهمر او را بدیدند کامد ز راه
دوید از سراپرده بیرون ز پیشابا تند رای و بزرگان خویش
مریشان به خویش فرود آوریدبر آن هر دوان آفرین گسترید
هر آن نامور کاندر آن بزم بودنهانی در آرایش رزم بود
پشوتن چو آن هر دوان را بدیدبر ایشان بسی آفرین گسترید
نهادند خوان زر و پایه، سیمکنارش ز یاقوت و دُرِّ یتیم
خورش‌های نیکو برو ساختهدر آرایش رنگ پرداخته
به خوان، کس نیازید زان مهترانز بهر دل نامور دختران
پشوتن که بود از کیان‌زادگانچنین گفت کای پهلوان‌زادگان
چرا سوی این خوان نیازید دستچنین بر سر نان نباید نشست
که نان زینهارست و نیرنگ نیستابا نان مرا و ترا جنگ نیست
چو بانوگشسب این سخن زو شنیدبه خشم او یکی سوی او بنگرید
به پاسخ زد او بر بروها گرهبرون کرد دستش ز زیر زره
برآورد تیغ یمانی به دوشرمید از بزرگان دل و رای و هوش
بدو گفت کای بدرگ بدنشانببینی کنون زخم گردنکشان
برادر مرا مرده در خاک پستتو در بزم و جام کیانی به دست
بزد تیغ و او را همی پاره کردسران را از آن بوم آواره کرد
پشوتن بیفتاد غلطان به خونز تن جان پاکیزش آمد برون
همان خواهر او برآهخت تیغچو برق درخشان ابا رنگ میغ
تنی چند از سرکشان بلندبکشت و سنان بر زمین برفکند
چو آهنگ تیبال کردند تفتگریزان چو باد بهاری برفت
بر اسبان نشستند پس هر دوانچو باد دمان همچو سیل روان
به قنوج فرخ نهادند رویببوده شب و روز در پوی پوی
سواران کجا با پشوتن بُدندشتابان بَرِ شاه بهمن شدند
بگفتند کو را چه کار او فتادشهنشاه خاک از بر سر نهاد
بیامد به خاکستر اندر نشستبه زانو زدن برگشادش دو دست
سپاهش همه جامه کردند چاکبه جای کُلَه برنهادند خاک
همه شب همی بود با سوگ و دردچو یزدان پیروزگر روز کرد
همه سروران سپه را بخواندز کار پشوتن فراوان براند
که با من ببینید کاین سگ چه کرددلم کرد پر درد و رخسار زرد
یکی دام بنهاد در پیش منندانم کنون مرهم ریش من
جز این کاندرین کین ببندم میانبرین هندوان بر سر آرم زمان
به من بر چو کار آمد اکنون مراشما را زن و خواسته خون مرا
بگفت این و با لشکر آهنگ کردجهان بر دل هندوان تنگ کرد
هم از باد در لشکر افتادشانچو گل بر سر باد بردادشان
نهادند ایرانیان پیش و پسکه بر خویشتن برنجنبید کس
در آن حمله در، بخت نصر دلیردر آمد به تیبال مانند شیر
بزد تیغ بر گردن اسب بربیفتاد ازو شاه بیدادگر
کیانی کمندش به گردن فکنددرآورد و گردش مر او را به بند
بَرِ بهمن آوردش از راه زودشهنشاه تیغ جفا بر ربود
بدو گفت کای بدرگ شوربختنزیبد همی مر ترا تاج و تخت
بگو تا چه دیدی تو از من جفاچه کردم به جای تو ای بی‌وفا
که با من چنین کیمیا ساختیجهان از پشوتن بپرداختی
بگفت این و زد تیغ بر گردنشبغلتید در خاک تیره تنش
نکو گفت دانای فریادرسبه اندازه خویش کن جاه کس
ز پیمان شکستن به پرهیز باشبه زنهارخواران کم آویز باش
میامیز با مرد بد زینهارکه روزی بگیردت دست استوار
وزان نامور لشکر باهلهنشد زنده زیشان یله
وزانجا سوی شهر شد پر شتابهمه باهله کرد یکسر خراب
ز بس کشتن و غارت و دار و گیربرآمد به گردان گردان نفیر
وزان پس به شهر آتش اندر زدندهمه شهر بر یکدگر بر زدند