گنج

بخش ۸ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش شاه تیبال

۹۶ بیت
همانگه که شد در سراپرده شاهنشاند او نویسنده در پیشگاه
یکی نامه فرمود پر خشم و کینبه نزدیک تیبال شاه زمین
چو مشک از دهانش برافکندنیچنین گفت کاین نامه از شاه کی
سر سرکشان بهمن اسفندیارپدر بر پدر شاه و هم شهریار
سرافراز شاهان کشورگشایخداوند گُردان رزم‌آزمای
پرستنده و بنده کردگارنماینده راه پروردگار
ز لهراسب و گشتاسب از کی‌پشینمرا یادگارست تاج و نگین
به نزد تو ای مهتر باهلهخرد کرده از خیره ساری یله
من از شهر کشمیر پویان به راهاز آنم که هستی تو دشمن پناه
ز من دشمن آواره شد در جهانتو داری همی دشمنم را نهان
چو خواهی کزین کار نایدت رنجبمانَد به تو پادشاهی و گنج
نیاید به روی تو هول و شتابنگرددت کشور سراسر خراب
بَرِ ما فرست آن نبَهره دو تنکز آن تخمه نه مرد مانَد نه زن
به گفتار بیهوده‌گویان خویشمخور بیش زنهار با جهان خویش
خرد را به چشم زمانه مپوشتو با ژرف دریای جوشان مکوش
نه صور از تو کمتر به گنج و کلهنه کشمیر کمتر شد از باهله
نگر تا چه آمد بر آن راد مردچنان رفت دستور با او چه کرد
ز حکمی که تقدیر بر وی برانددر از پیش بست و خود از در بماند
برون کرد ازو دانش از بخت مافرستاد وی را سوی تخت ما
بدادم بدو باز تخت و کلاهبماندش برو شهر و جاه و سپاه
تو گر نیکمردی به جای آوریسپهر روان زیر پای آوری
ترا بر جهان کامکاری دهمبه هند اندرون شهریاری دهم
دو چندانک داری دهم کشورتنِهَم افسر خسروی بر سرت
نباشد مرین مرز، ما را درنگچنان کامدم بازگردم ز جنگ
و گر سر درآری خرد را به خواببپوشی به گِل چشمه آفتاب
ز بد رای مردم سخن بشنویبه گفتار بیهودگان بگروی
به یزدان که چون دسترس یابمتبه خون ریختن زود بشتابمت
تن سروران تو بی‌سر کنمیلان تو را خاک بستر کنم
برافروزم از کاخ تو آتشیکز آن پند گیرد همه سرکشی
بگفتم و زین بیش گفتار نیستدل من سخن را خریدار نیست
دو کارست، یا دشمن ایدر فرستوگرنه به پیکار بگشای دست
ز گفتار چون دم فرو بست نیروان شد فرستاده تیز پی
چو تیبال زان نامه سر تا به بنشد آگاه کوتاه گشتش سخن
فرستاده را گفت کای نامجویتو برگرد و شاه جهان را بگوی
که در نامه این خشم و تندی چراچنین با بزرگان بلندی چرا
اگر خر ز خر کمتر آید به توشنباید بریدنش دنبال و گوش
یکی هوشیارم نه من خفته‌امولیکن ز یزدان پذیرفته‌ام
که کاری که پیش آردم روزگارنگیرم به خودکامگی پیش کار
کنون باز پرسم من از تند رایکه در کوه دارد همه ساله جای
هر آنچ او بفرمایدم آن کنمبه گفتار او دل گروگان کنم
فرستاده برگشت و شاه بزرگبشد تا بَرِ تند رای سترگ
یکی پیر ماننده خشک نیگذشته برو چارصد ماه دی
نه پوشیدنی داشت و نه خوردنینه در دیر او هیچ گستردنی
چو زین‌سان جهان بر سر آید همیکم و بیش گیتی چه پاید همی
سبک‌بار بهتر به روز شکارسبک‌بار مردم بُوَد رستگار
چو تیبال پیش برهمن رسیدزمین بوس کرد و آفرین گسترید
بدو گفت کای پیر یزدان پرستیکی کار ما را به پیش اندرست
دو دختر ز پیش جهان پهلوانبَرِ ما رسیدند از ایران دوان
ز بهمن گریزان و دیده ستمبه رخسار زرد و به دل‌ها دژم
من آن هر دو تن را همی داشتمشب و روزشان خوار نگذاشتم
کنون بهمن ایدر سپاهی کشیدکه آن را کرانه نیاید پدید
نبشته بَرِ من چنین نامه‌ایکه ننویسد آن هیچ خودکامه‌ای
کنون آمدم تا چه بینی تو رایز کار جهان راز بر من گشای
برهمن ز بهمن چو آگاه شدزمانی در اندیشه راه شد
چنین داد پاسخ که بَد کرد شاهنبایست دادن بَرِ خویش راه
که از بهمن آزار پیش آیدتبسی رنج از این کار بفزایدت
چنان بِه که دشمن سپاری بدویمگر بازگرداند از جنگ روی
گر این ژرف دریا به بار آمدیترا بخت تو بختیار آمدی
ز گفتار او شاه تیبال زودبه لشکرگه آمد به کردار دود
ز پیران تنی چند را پیش خواندهمان موبدان را بَرِ خویش خواند
یکایک همه گفته تند رایسگالید با مرد باریک رای
به تیبال گفتند کای شهریارنبودیم ما رزم را خواستار
ولیکن چو چهرآذر این دید رویزبان‌ها ببستیم ازین گفت و گوی
کنون رزم را گر نداری تو پایدل او توان آوریدن به جای
هنوزت نیامد گناهی پدیدنه خر ماند و نه خیک روغن درید
به جایش نکردی تو کاری هنوزکه آن کار را نیست چاری هنوز
سواری نکشتی تو از لشکرشنه از پاسخ آسیمه کردی سرش
بفرمای تا چند تن زین سپاهبه پوزش بَرِ شاه گیریم راه
سراسر بر آن رای خستو شوداز آزار و از رزم یکسو شود
بگوییم و گفتار او بشنویمبه گفتار فرزانگان بگرویم
به پایان سخن را بدان آوریمکه فرمان شاه جهان آوریم
چو با ما فرستی یکی استوارببندیم دشمنت را استوار
شب تیره پیشش فرستیم پسنیازارد آنگه ز ما هیچ کس
به جایت نماید بسی نیکویوزین رنج و اندیشه یکسو شوی
برین برنهادند آن تیره شبچو بستند مردم ز گفتار لب
طلایه برون شد ز هر دو سپاهنه آگاه مردم ز نیرنگ شاه
چو دستور تیبال با چند مردبیامد بَرِ شاه با دار و برد
ز تیبال شاه آفرینش نمودهم از خویشتن آفرین برفزود
که شاه جهان بر سر گاه بادهمی تا جهان باشد او شاه باد
من از بهر رستم چرا شاه رابیازارم و گم کنم گاه را
اگر مرده آزرم را درخورستز مرده مگر زنده اولی‌ترست
گر او پهلوان بود پیش سپاهتو شاه جهانی و فرزانه شاه
سبویی کز و کوزه مهتر بُوَدسبو را همی سنگ درخور بُوَد
چو با تند رای بزرگ این سخنبگفتم مرا پاسخ افکند بُن
چو خواهی که بر تو نیاید گزندمکن رزم با شهریار بلند
اگر دختران خواهد از تو بِدهسپاسی دگر بر سَرِ خود بنِه
کنون شاه پوزش پذیرد ز ماگناه گذشته نگیرد ز ما
من از رای شاه جهان نگذرمیکی استواری فرستد برم
که من دشمنان را به بند آورمسرانشان به خم کمند آورم
فرستم بَرِ شاه بی‌تاب و رنجبسی زنده پیلان و گوهر ز گنج
چو بشنید بهمن بخندید و گفتکه گفتار دانا نشاید نهفت
اگر تند رای بزرگ کهننگفتی شما را بدین‌سان سخن
چنان کردمی کشور باهلهچو شهری که ویران کند زلزله
شما بازگردید بی‌ترس و باکچو از هور گردد شب تیره پاک
فرستم کس خویشتن را برشنباید که داند کس از لشکرش
برفتند و بهمن همه شب نخفتدلش بود با رای و اندیشه جفت