گنج

بخش ۱۰ - رفتن شاه بهمن به شهر قنوج به طلب دختران رستم

۶۵ بیت
نماند اندر آن شهر خُرّم سراینه در کشور و مرزش آباد جای
وز آن جایگه لشکر اندر کشیدسوی شهر قنوج ره درکشید
همی رفت منزل به منزل سپاهز بهر پشوتن دل آزرده شاه
وزان روی چون دختران دژمپریشان برفتند با درد و غم
ز قنوج بیرون فرود آمدنددل و دیده پر خون چو دود آمدند
فرستاد کس سوی قنوج شاهسواری سخنگوی با فَرّ و جاه
که از ما مگر شاه را آگهیرسیده بُوَد پیش شاه مهی
نماندستمان پادشاهی و تختچه دیدیم ازین ناجوانمرد سخت
جز از ما دو تن کس نمانده به جایمگر در پذیرد به زنهار پای
گریزان چنین دشمن اندر فقاکه هرگز نباشد چنین بی‌وفا
شده پادشاهی و کشته پدربرادر برافکنده پر خون جگر
اگر شاه بیند که پیمان کندزبان را به پیمان گروگان کند
که ما را به زنهار کیهان خدیوبدارد کند دور فرمان دیو
نباید کند آنچ تیبال کردکه ما را و خود را بدین حال کرد
به زنهار ما را بَرِ خویش بُردوزان پس به دستان به دشمن سپرد
چو بد کرد، یزدان جان آفرینبه جانش رسانید شمشیر کین
و گر سر بپیچاند از کار مانیایدش یاد ایچ کردار ما
بگوید کز ایدز یکی بگذریمسَرِ خویش زیر مغاک آوریم
مگر داور داد پروردگارسر آید به ما بر بَدِ روزگار
به گیتی بدین نام اگر بگذریمره ننگ تا جاودان نسپریم
چو پیغام بشنید پاسخ فزودبه پاسخ یکی مهربانی نمود
فرستاده را گفت کان دخترانبزرگند و از تخمه مهتران
برو گو به شهر اندر آیند شادکه پیمان شکن شاه هرگز مباد
اگر بهمن آید شما را ز پسنهانی یکی برگرایمش بس
اگر رزم را هیچ بینیم رویروان خون چو آب اندر آرم به جوی
شما را بدو کامکاری دهمبه گنج و به شمشیر یاری دهم
و گر خود بسنده نیایم به جنگندارم من از پیش دریا درنگ
کنم زین نشانی من آگاهتانگشاده کنم در زمان راهتان
سر خویش گیرید و بیرون شویدز تنگی سوی دشت و هامون شوید
فرستاده آمد بگفت این سخنکجا شاه قنوج افکند بن
پسند آمد این گفته راستانبدین هر دو گشتند همداستان
در آمد به شهر آن دو دختر دژمز نرگس گل زرد را داده نم
بَرِ شاه رفتند و دیدندشانبه باغی فرود آوریدندشان
پر از چشمه و نرگس و نسترنپر از زاد سرو و گل و نارون
فرستاد پس دخترش را برششب و روز تا باشدش همبرش
چنین ساز و هم خوردنی کرد راستندانم که بی‌رنج گیتی کراست
سرشته‌ست این هر دو در آدمیگهی شادمانی و گاهی غمی
گهی بر گذشته به عیوق سرگهی گرد گردان شده در بدر
سرانجام هستیم ناشادخواربه خواری سر آرد همی روزگار
گهِ مرگ باشند هر دو یکیاگر شهریارست اگر کودکی
دگر هفته هنگام گندم دِروبیامد از ایران سپه پیشرو
چو آگاه شد تندبر ز آن سپاهکه از گردشان دشت و در شد سیاه
بفرمود دستور آمدش پیشیکی رایزن گفت باهوش خویش
چه سازیم با بهمن بدگمانکه آمد چو آتش بدین‌سان دمان
بدو گفت پرمایه شاه زمینسزد گر نه آزار گیرد نه کین
یکی را ز شاهانه خواهمت گفتکه از راستی دل نشاید نهفت
ترا نیکخواه آن بود در جهانکه راز از تو هرگز ندارد نهان
بگوید چنانک بود سودمندتو نیز ای خردمند بنیوش پند
به خیره چرا دشمن اندوختنتن و خانه خویش را سوختن
چنین شهریاری ز ایران زمینهمانا نبوده‌ست با داد و دین
هر آن کس که با او بلندی نمودازو چرخ گردان برآورد دود
کسی کو به پیشش فروتن شودخرد بر تنش همچو جوشن شود
نه آزار دارد نه کین آوردهمی داد و آیین ز دین آورد
زمین کوه تا کوه جوشن درستسوار و پیاده به جوشن درست
تو با او برابر به گنج و سپاهنباشی مکن لشکرت را تباه
بمان تا من و چند تن مهترانشوم پیش آن شاه ناماوران
یکایک بسازم همه کار توکنم دور ازو کین و آزار تو
چو بشنید ازو شاه قنوج گفتکه با مغز پاکت خرد باد جفت
مرا این درستست کان ناموربخواهد ز ما دختران را مگر
گر این گفته از وی یکی بشنوینگر تا به گفتار او نگروی
که من بی‌وفایی ندارم به دلنخواهم که باشم ز یزدان خجل
بگویش که داند مگر شهریارکه پیمان شکستن ندارند خوار
کسی کو ترا زینهاری بُوَدبه دشمن دهی باد ساری بُوَد
مفرمای شاها مگر این یکیکه پیش دو چشم تو هست اندکی
دگر هر چه فرماییم آن کنمنثار کف پای تو جان کنم