گنج

بخش ۴ - رزم کردن شاه بهمن با شاه صور

۳۳۸ بیت
سَرِ کوه چون مغفر زر نهادشب تیره جوشن ز تن برگشاد
تبیره برآمد ز هر دو سپاهرخ بددلان چون رخ پرگناه
کشیدند صف از دو رویه سپاهبه سر برنهادند گُردان کلاه
برآمد ز گُردان ایران غریوهمه دشت کشمیر پر شد ز دیو
چنان دیو کز بند گردد یلهفتاد اندرآن دشت و در، زلزله
نو آیین چپ و راست برساختهدرفش از همه سو برافراخته
جهاندار بهمن ز قلب سپاهتو گفتی میان ستاره‌ست و ماه
به پیش اندرش کاویانی درفشجهان از درخشیدن او بنفش
به پیش اندرش بر پیل کشمیر شاهیکی چتر بالای تختش سیاه
غلامان شه ریدکانِ سرایز بالای او ایستاده به پای
چنان چون گرفته خور و تیر ماهستاره پدید آمده پیش شاه
به فرزانه پس بهمن آواز کردکه بیرون فرست از سپه چند مرد
سواران پولادپوش سترگهنرها نمایند و نام بزرگ
پدید آید این هندوان را که کارچگونه‌ست با ما درین کارزار
سواری کجا نام او شیرزادز فرهاد پرمایه بُوَدش نژاد
به نزدیک شاه آمد و نامِ کرددل خود به دیدار او رام کرد
برون زد سیاه از میان ردهبه زر آلت و ساز او آزرده
نهان زیر آهن تن اسب و مردبیامد فکند اسب را در نبرد
سواری برون تاخت از هندوانسرافراز مردی دلیری و جوان
به هندی ورا نام جندال بودخداوند شمشیر و کوپال بود
همانگه که پیش آمدش حمله کردنگفت آن گرانمایه گرم و نه سرد
بینداخت زوبینِ نشد کارگرسپر پیش کرد آن یل پرهنر
بزد تیغ بر گردنش شیرزادتو گفتی که جندال هرگز نزاد
به خاک اندر آمد سَرِ مرد جنگدل شاه کشمیر زان گشت تنگ
مر او را یکی نیک فرزند بودسرافراز بود و خردمند بود
کجا نام او بود در هند کنگدلاور سواری به هنگام جنگ
سواری که خوانند کنگش به نامهمه ساله پرخاش بودیش کام
پدر را چنان دید بیرون زد اسببیامد به کردار آذرگشسب
چو باد اندر آمد بغل برگشادفرو هِشت تیغ از بَرِ شیرزاد
سپر بر سر آورد زو مرد جنگنیامد برو کارگر زخم کنگ
به زوبین کشید آن هنرمند دستزمانه هماورد او را ببست
چو بر سینه اسبش آمد درشتبینداخت او را تکاور ز پُشت
به زخم دگر باره رنجور گشتبزد تیغ و از تن سرش دور گشت
از ایران سپه نعره برداشتندخروش از بَرِ چرخ بگذاشتند
سپهدار صور آن که ایتاش بودبر شیرزاد آمد از قلب زود
چو پیلی برآشفته و گشته مستز پولاد هندی یکی شل به دست
سوی شیرزاد یل آواز دادکه از ما بکشتی دو فرخ‌نژاد
که آن هر دو بهتر به مردی و زورز هر که اندر ایران برو تافت هور
چنین داد پاسخ بدو نامورکه اکنون تو باری غم خویش خور
که هم پهلو هر دوانت به خاکبخوابانم از کس مرا نیست باک
چو باز اندر آمد بغل برگشادبدان تا زند تیغش آن پاکزاد
برآوردش ایتاش ناگاه شَلنهانی زدش سخت زیر بغل
به خاک اندر آمد سر شیرزادتو گفتی نبود و ز مادر نزاد
چو برداشت از تن گرامی سرشببُرد و بینداخت زی لشکرش
دل هندوان گشت ازو شادمانتو گفتی سر آمد بریشان غمان
سواری دگر نامش آزاد چهربه بالای سرو و به دیدار مهر
نژاد وی از نامور خسروانسپهدار شاه و دلیر و جوان
به کین خواستن پیش ایتاش شدپر از شورش و جنگ و پرخاش شد
برو حمله آورد هندو چنانز دستش برون رفت وی را عنان
بزد شَل مر او را نگونسار کرددل شاه بهمن پر آزار کرد
کیوس سرافزار بودش پسربرون آمد از درد و داغ پدر
شد آن نامور کشته هم بر فسوسدریغا چنان خوب‌چهر کیوس
چنین تاز ایرانیان هفت و هشتبه شمشیر آن پرهنر پست گشت
دل شاه بهمن چنان تنگ شدکه از کینه رایش سوی جنگ شد
وزان روی ایتاش رزم‌آزمایبیامد بَرِ صور کشورگشای
برو آفرین کرد کای شهریاربه کامت بیامد ز دشمن دمار
دل صور شادان ز ایتاش نیزمر او را ببخشید بسیار چیز
شب آمد تبیره فغان کرد نیزکه هنگام برگشتنست از ستیز
میانجی شب آمد بر آن رزمگاهبرفتند هر کس به نزدیک شاه
به شادی یکی مجلس آراستندمی و رود و رامشگران خواستند
طلایه برون آمد از هر دو رویدو لشکر شب تیره پرخاشجوی
کیان شیر گیلی از ایرانیانطلایه برون شد چو شیر ژیان
وزان روی بانوگشسب دلیربیامد به کردار درنده شیر
زمانی همی گشت بر گِرد دشتچو از تیره شب بهره‌ای درگذشت
به لشکر چنین گفت کای مهترانسواران و شیران ناماوران
سزد گر شما یک زمان رای و هوشبرین لشکر گشُن دارید گوش
که من رفت خواهم به ایران سپاهببینم که لشکر دارد نگاه
وز آنجا بیامد دلاور سوارکیان شیر را دید با دو هزار
گزیده سواران آهن‌قبایسراسر همه پیش لشکر به پای
یکی نعره زد گُرد بانوگشسبکه بیهوش شد مرد بر پشت اسب
هر آن کس که آواز رستم شناختاز آواز او رستمی را بساخت
همی گفت رستم مگر زنده شدسپه را ازو روز فرخنده شد
بزد خویشتن بر میان سپاهتنی چند را کرد از ایشان تباه
به نیزه تنی چند دیگر بکُشتسپه چون چنان دید بنمود پشت
همی گفت هر کس که این رستمستازیرا چنین زخم او محکمست
کیان شیر جنگی بیامد چو بادبدو گفت کای بد رگ بدنژاد
که ای تو که بر لشکرم کوفتی؟شب تیره بر ما برآشوفتی
منم گفت دریای با موج تیزهم امشب نمایم ترا رستخیز
کیان شیر گرزی فرو هِشت زودولیکن ورا بخت یاور نبود
سپر بر سر آورد دخت کیاننجنبید پایش نه پشت و میان
کیان شیر چون از وی اندر گذشتهمی تاخت خیره بر آن پهن دشت
رسید اندرو دختر نامدارکمربند آن یل گرفت استوار
بکَندش ز جای و ربودش ز زینبه بالا برآورد و زد بر زمین
فزود آمد و سرش ببرید سختبه فتراک بر بست و پس برنشست
سپاه کیان شیر چون آن بدیدز آوردگه حمله شد ناپدید
هزیمت چو نزدیک بهمن رسیدهمه کس بگفت آن شگفتی که دید
بخایید بهمن همی پشت دستشب تیره از خواب نوشین دو دیده نبست
وزان روی بانوگشسب از سپاهفرستاد کس پیش کشمیر شاه
بگفتند کو با طلایه چه کردازیشان چگونه برآورد گرد
دل صور برخاست گفتی ز جایز شادی همه شب همی کوفت پای
همه شب ز شادی یکی بزم ساختبه گردونِ گردان سرش برفراخت
چو دریای زنگارگون باز شدوزو باز زرین به پرواز شد
بغرید کوس و بنالید نایسپهر اندر آمد تو گفتی ز جای
ز نیزه هوا گشت چون بیشه‌هادل بددلان پر ز اندیشه‌ها
چپ و راست لشکر جناح سپاهبیاراستند آن دو فرخنده شاه
دگر باره ایتاش رزم‌آزمایسوی رزم ایرانیان کرد رای
خروشان به میدان شد و بانگ کردبدان نامداران و مردان مرد
کرا از شما خون بجوشید همیکه با پیل جنگی بکوشید همی
دل نامداران ازو تنگ شدرخ بددلان سخت بی‌رنگ شد
چو رهام گودرز دید آنچنانز کینه مر او را سبک شد عنان
کجا بخت نصرش پدر نام دادبیامد به ایتاش دشنام داد
ز دشنام خیزد همه خیره جنگبرو حمله کردش دلاور نهنگ
بزد بر میانش به هندی پرندنیامد بر آن مرد جنگی گِزند
برو بخت نصر اندر آمد به دردبزد تیغ و از تن سرش دود کرد
تکاور بشد تا میان سپاهوزان تنگدل گشت کشمیر شاه
چو توگر بدید اسب آن پرهنربه خاک اندر آمد به درد پدر
پسر بی‌پدر خود نه والا بودپسر بی‌پدر سخت رسوا بود
نبیند پسر بی‌پدر هیچ کامنه مر بی‌پسر را پس از مرگ نام
پدر را دل از بهر کام پسرهمه ساله رنجور بینی مگر
به کامِ دل او را همی پروردنخواهد که رزوی فرو بِژمُرد
تنومند چون گشت و سر برکشیدتو گفتی یکی دشمن آمد پدید
همی گویدت کردگار بلندکجا چیز و فرزندمان دشمنند
ولیکن چو گفتار پیغمبرمکنم یاد ازیشان دگر بگذرم
چو فرزند، ما را جگرگوشه‌انداگر چند بد مهر و کم توشه‌اند
دل توگر آن دید و بر شد به جوشبرون رفت با گریه و با خروش
بر بخت نصر آمد او همچو دودیکی حمله آورد و تندی نمود
یکی نوجوان بود و مردی دلیرسپر بر سر آورد و سر کرد زیر
سه حمله روان شد میان دو تنکزیشان یکی حمله را نیامد شکن
چهارم چو رهام رزم‌آزمایبرانگیخت اسب تکاور ز جای
بزد تیغ را بر میان دو دستتن توگر از زخم او گشت پست
بیامد یکی غلغل از هندوانسپه گشت ترسان و از غم نوان
دل شاه کشمیر از آن درد کردبترسید و رخسارگان زرد کرد
همی گفت با رزم ایرانیاننبایست بستن بدین‌سان میان
کجا در سپاه بدین‌سان دو مردهمانا نباشد به گاه نبرد
ازیشان برون آمد این یک سواربرآورد ازین نامداران دمار
چو بانوگشسب از دل شاه صورشد آگاه و رخسار دیدش ز دور
که چون کهربا کرده بُد پیکرشتکاور برانگیخت و آمد برش
بدو گفت کای شاه با داد و دینچه بودت که آسیمه گشتی چنین
من ایرانیان را یکایک چنانز زین بفکنم همچو باد خزان
تو اندیشه از دل برون کن یکیبدین رزمگه پای دار اندکی
که ما را فتادست پیکار سختمن و بهمنیم اندر آزار سخت
هم از پیش صور اسب را ران نمودبیامد به نزدیک رهام زود
چو گردنکشان در هم آویختندز گلِ خاک تیره برانگیختند
به فرزانه شاه جهانجوی گفتکه گردون گردان چه دارد نهفت
ازین دختر و بخت نصر دلیرکرا کرد خواهد درین رزم چیر
بدو گفت شاها سپهر روانچنانست با دختر پهلوان
که با هم‌نبردش نبرد آوردسر و پیکرش زیر گَرد آورد
گهی این بر آن و گهی آن بریندو شیر دلاور دو گُرد گزین
سوم حمله بانوگشسب دلیردر آمد خروشان چو غُرّنده شیر
بزد تیغ و ببرید خُود و سرشسر تیغ بستد ز سر مغفرش
چنان مغفری بُد که زرین شهاببیاویخته قرصه آفتاب
ازو خسته رهام بنمود رویبرفت از پسش دختر نامجوی
پشوتن چو دید آنک دختر چه کردبرون شد به میدان سوار نبرد
بیامد به کردار نر اژدهاو یا شیر کز بند گردد رها
سراسر سلیحش مُکلل به زربه دست اندرون گرزه گاوسر
دمان اژدها بر یکی ژنده پیلبه دست اندرون خشت زرینه گیل
بینداخت بر جوشن آمد تنشولیکن نیازرد سیمین تنش
برو حمله آورد دخت کیانگران گرز را برکشید از میان
پشوتن نهان گشت زیر سپرنهاد آن دگر دست را بر کمر
بزد بر سپر گرزش آن پرهنرزمانی نیامد بدان نامور
ازو آن دلاور چو اندر گذشتپشوتن بغرید بر پهن دشت
سر تیر با شست پیوسته کردچو بگشاد بازوی او خسته کرد
به جوشن برآمد ز بازوش خونچو شنگرف بر کوه سیمابگون
ز دستش بیفتاد زرین سپرنه برگشت دختر ز کین پدر
پشوتن چنان دید برگشت بازبرو حمله کرد آن یل رزمساز
چو دختر بدید آنچنان خیرگیبه هوش آمدش دل در آن تیرگی
فرو داشت خود را دلاور ز جایبرانگیخت اسپ و بیفشارد پای
دران گَرد تیره به کردار میغچو برق درفشان بزد تیز تیغ
در آمد بزد بر سر بارگیبه خاک اندر آمد به یکبارگی
پشوتن بیفتاد و برگشت زودسپر در پس پشت برزد چو دود
گرانمایه دختر بدان درد دستسوی لشکرش رفت و دستش ببست
برو آفرین کرد دستور شاهکه بی‌تو مبیناد کس رزمگاه
ز یک گوشه زربانوی نامداربه ناورد رفت از پی کارزار
چو بهمن چنان دید دل تنگ کردبسی با دلیران خود جنگ کرد
مرا گفت پیکار و خون ریختنبه هر کشوری شورش انگیخت
ز بهر چنین روز و این یک تنستمرا در جهان این یکی دشمنست
هر آن کس که با او نبرد آوردبه نیرو سرش زیر گَرد آورد
ز گیتی ورا بی‌نیازی دهممیان یلان سرفرازی دهم
ببخشمش چندان ز گنج و گهرکه ناید نیازش به چیز دگر
نداند پاسخ کسی زان میانزبان‌ها ببستند ایرانیان
نیارست کردن کسی رای جنگدل شاه ایران از آن گشت تنگ
دگر باره شه با دلیران بگفتبسی با دلیران ایران بگفت
سیه مرد مانند ابر سیاهبرون زد تکاور به فرمان شاه
بیامد برآویخت با زاد سروچو شاهین برآویخته با تذرو
اگر کبک را بخت چیر آوردعقاب دلاور به زیر آورد
بکوشید بسیار مرد نبردبه کوشش نه زن کام یابد نه مرد
ز کوشش گریزان بود کام سختجوانمرد کوشان، گریزنده بخت
ز کوشش نه روزی فزاید نه برگنه پیروزی و رستگاری ز مرگ
تکاور چو بی‌توش گشت و سواردرنگ آمد اندر چنان کارزار
گرفتند مر یکدگر را کمرنهادند بر کوهه بر هر دو سر
کشید این مر آن را و آن را مریندو شیر دلاور دو گُرد گزین
سرانجام اسب سیه مرد شیرز نیروی او اندر آمد به زیر
چو دختر چنان دید نیرو نمودچو مرغی سیه مرد را بر ربود
ببردش به لشکر به خواهر سپردچنین گفت کاین را مدارید خُرد
نخواهم که آید به رویش نهیبکه این پهلوانیست با فَرّ و زیب
وز آنجا به میدان خرامید بازنیامد کسی پیش او رزمساز
چنان تنگدل گشت بهمن ز غمکه گفتی همی برنیامدش دم
بزد کوس و برگشت و شد باز جایشب تیره آمد به پرده‌سرای
وزان روی شادان همه هندوانسخنشان هم از دختر پهلوان
در آن تیره شب شاه کشمیر صوریکی بزمگه ساخت مانند سور
همه سرکشان را در آن بزم خواندز شادی روان را همی برفشاند
سیه مرد را دختر پهلواندر آن بزمگه بُرد خیره روان
ز باده چو مغز اندر آمد به جوشگریزان شد از مغز و دل رای و هوش
چنین گفت با شاه کاین نامداربه جان داد ما را شبی زینهار
ز کابل بدانگه که بگریختیمشب تیره اسبان برانگیختیم
نگهبان راه این هنرمند بودسپاهش که داند که خود چند بود
نیازرد ما را و ره دادمانوز انجا بَرِ شه فرستادمان
همه شب همی بود تا روز پاکتوانست کز ما برآرد هلاک
روان را به دل هم روانی بُوَدسزای دل پاک جانی بُوَد
چنان شاه کشمیر بنواختشکه هم پهلوی خویش بنشاختش
وز آن پس بدو گفت در پیش منبباشی تو باشی سر انجمن
سیه مرد بوسید روی زمینبه رخسار بر صور کرد آفرین
که شاه جهان جاودان شاد بادروانش ز رنج و غم آزاد باد
مرا خانه در کشور بهمنستبه ویژه که او شاه را دشمنست
من آنگه که ایدر درنگ آورمهمه نام خود زیر ننگ آورم
بگیرد همه خویش و پیوند منکند زنده بر دار فرزند من
هنرمند کو نیکخواه منستبدین گفته من گواه منست
به یزدان پاکیزه و جان شاهکه نگذاشتمی من ز فرمان شاه
چه ایدر مرا و چه ایران زمینبه ویژه که شاهم نوازد چنین
بر این گفته بانوگشسبهمان شب ورا ساز دادند و اسب
سواری فرستاد با او به راهبدان تا نیابد گِزند از سپاه
وزان روی بهمن به فرزانه گفتکه امروز یکسر بماندم شگفت
ندیدی که آن دیوزاده چه کردز مردان جنگی برآورد گَرد
بدین لشکر اندر چنین سه سوارچهارم نباشد یکی نامدار
سپاهم همه دل شکسته شدندتو گویی که بر جای بسته شدند
تو فردا بفرمای ای پرهنرسپه را به یکبارگی حمله بر
دگر باره با او نبرد آزمودنباید کزان کار نایدت سود
چو انبوه رزمی بود هم‌گروههمانا رسد هندوان را ستوه
چو شد پای مر هندوان را ز جایفرومایگان خود ندارند پای
بدو گفت فرزانه کایدون کنمکه فردا همه دشت پرخون کنم
یکی مرد جاسوس هندو نژادبه بانوگشسپ آمد و راز داد
گه فردا چنان دان که ایرانیانبه یکباره خواهند زد بر میان
همانگاه خویشان خود را بخواندوزین در فراوان سخن‌ها براند
که ایشان چو یکباره جنگ آورندمرین هندوان کی درنگ آورند؟
به یک جای باشیم ما هر چهارببینیم تا چون بُوَد روزگار
چو لشکر بگرداند از جنگ رویبه شهر آمدنمان همی نیست روی
که چون صور درمانَد اندر حصارشما را به دشمن دهد هر چهار
چو بیمار را درد بهتر شودپزشک از بَرِ وی سوی در شود
همانگه که گردیم از ایدر یلهگرفتن یکایک ره باهله
بدین گونه پس رایشان شد درستوزین ره کسی رای دیگر نجُست
ز خاور چو برخاست گیتی فزایبدرید شَعرِ سیه را به پای
چو دریا دو لشکر برآمد بهمخروش آمد و ناله گاو دم
تو گفتی بجنبید روی زمیندگر شد هوا را میان آهنین
ز نیزه چو بیشه در و دشت و کوهزمین از سُم بادپایان ستوه
یکی را ز کینه سری پرستیزیکی را همه دل به راه گریز
چنین گفت پس دختر پهلوانکه ای نامور شاه روشن‌روان
یکی بادپای تکاور گُزینز پیل اندر آی و بر او برنشین
که امروز روزیست با هول سختببینیم تا خود چه آید ز بخت
یکی نامدار اسب را برنشستکجا نامدش بر زمین پای و دست
به پیش سپاه آمدند این چهارچو پیلان جنگی گهِ کارزار
همه گرزها برنهاده به دوشدو دیده به دشمن چو شیران زوش
وزان روی گردان ایران سپاهرده برکشیدند در پیش شاه
ز لشکر زمین گشت نیزه‌ستانچو دریای با موج کشورستان
درفشیدن تیغ الماس رنگخروشیدن باره و مرد جنگ
تو گفتی که گردون بپرد همیو یا روی هامون بغرد همی
یکی گَرد پیوسته شد تیره فامدر و خشت رخشان چو برق از غمام
چو مرجان سر نیزه جان‌ستانز پس کو بخوانند گردان ستان
بدانگه کجا رزمشان شد درستدرفش اندر آورد بهمن به مشت
چو لشکر چنان دید برخاشت غوبرانگیختند اسب مردان گو
برآمد چکاچاک با دار و گیرببارید میغِ سیه تیغ و تیر
چنان بود بر دشت خون ریختهچو شنگرف بر کهربا ریخته
ز کشته مغاک آن همه توده گشتز خون خاک آن کشور آلوده گشت
به لشکر فرستاد پیغام شاهکه ای نامداران ایران سپاه
یله کرد باید مر آن هر چهارابا هندوان ساختن کارزار
چنان کرد لشکر که فرمود شاهدر آمد سپه همچو ابر سیاه
به یکباره بر هندوان کوفتندهمه پیلبانان برآشوفتند
نهاده بر یکدگر تیغ کینبنالید از رنج پیلان زمین
ز کشته جهان یکسر انبوه شدکه هامونِ کشمیر چون کوه شد
در آن حمله در، بخت نصر دلیردر آمد به کردار غُرّنده شیر
درفش شه هندوان را بیافتبرانگیخت اسب و سوی او شتافت
بزد تیغ و از تن سرش دور کردپس آهنگ از آنجا سوی صور کرد
چو صور آن درفش نگونسار دیدبه پیش اندرون تیغ خونبار دید
برافشاند و چون مرغ پرنده شدسپاهش یکایک پراکنده شد
بکوشید بانوگشسب سوارسپه را مگر تا بُوَد پایدار
نهادند همه روی سوی گریزتو گفتی برآمد یکی رستخیز
تخار و برادرش رزم‌آزمایبه سر بر زمانی همی داشت پای
دران های و هوی و در آن دار و گیراز آن نامداران دو تن شد اسیر
ز اسب اندر افتاد یل پهلوانکجا نام خوانی ورا مرزبان
گرفتند مر هر دو را در زمانچنین باشد آن را که آمد زمان
سوی بهمن آورد گیرنده مردبه پارس جهاندیده آواز کرد
که این هر دو را پیش دستان به زاربرید و ببندینشان استوار
چو دستان مر آن هر دوان را بدیدهمی پشت دستش به دندان گزید
همی گفت کای بخت وارون منبریزی به یکبارگی خون من
ازین پس چه بد دید خواهم همیکزین تیره گیتی بکاهم همی
وزان رزمگه دختران از سپاهسوی باهله برگرفتند راه
گریزان در آمد به کشمیر صورسپاهش یکایک ز نزدیک و دور
چو کشمیر شهری دگر در جهاننبیند کسی آشکار و نهان
نهادست بر تیغ کوهی بلندچو دیوار صحنش بود ده کمند
یکی کوه بس عالی و بس بزرگز هامون نبیندش دیوار گرگ
به کیوان رسیده سر سنگ اویده و دو شمارند فرسنگ اوی
نپرد ز بالاش پران عقابنتابید در و چشمه آفتاب
نهاده ده و دو مهندس درشبه گردون بساید تو گفتی سرش
شنیدم که از هر دری زین شمارز پیلان برون آمدی سه هزار
کجا جامه گازران سوی رودکشیدند از کُه به هامون فرود
ز شاهان کس آن شهر نگشاد هیچنه کس کرد آن را گشادن بسیچ
سَرِ نامداران فرامرز گوبه هنگام کیخسرو آن شاه نو
به شمشیر بگشاد و برداشت گنجولیکن فراوان بدان دید رنج
چو برگشت بهمن بر آن گِرد کوهفرود آورید آن دلاور گروه
چپ و راست بر هر سویی بنگریدز هامون بر آن هیچ راهی ندید
بماندند از آن خیره گردان شاهدژم گشت لشکر بدان جایگاه
نه از پیش راه و نه روی درنگنه آرایش جنگ با خاره سنگ
به شهر اندرون نامبردار صورشب و روز با شادکامی و سور
یکی بی‌هنر نام او ناسیاکه دستور بودی مر او را نیا
نشسته به جای نیاکان خویشهمه پیش او شاه را کم و بیش
به بهمن یکی نامه بنوشت زودبدان نامه اندر چنین ره نمود
که گر تو مرا پایه برتر نهیمرا افسر و تخت درخور دهی
کنی یاد سوگند کاندر جهانچو من کس نباشد میان مهان
فرستم من این شاه را پیش توبه جا آورم من کمابیش تو
و گر نه جزین رای دیگر کنیهمه زندگانی درین سر کنی
پس آن نامه را بر سر تیر بستبه لشکرگهِ شاه بگشاد دست
چو بهمن مر آن نامه را کرد بازفرو خواند فرزانه سرفراز
بدو گفت هین پاسخش باز کنسخن‌های نیرنگ آغاز کن
بگویش که ای مایه دین و دادبَدِ دهر از جان تو دور باد
همین زیبد از تو که گفتی چنینزه ای مرد پاکیزه پاکدین
اگر این سخن‌ها بجای آوریچنین دشمنی زیر پای آوری
ترا از مهان پایه برتر کنمز گوهر ترا تاج و افسر کنم
به یزدان بخشنده از جای خویشسرت برفرازم ز بالای خویش
تو آن کن کزین گفت‌ها نگذریچو گفتی به خوبی بجای آوری
بدان تیر کامد ز بالا به زیرببست و بینداخت مرد دلیر
چو برخواند آن نامه را ناسیاز شادی دلش گشت پر کیمیا
شب و روز بر چاره یازید دستچنین تا شبی شاه دید مست
ز مردم شده بزمگاهش تهیهمان بارگاه از سپاهش تهی
یکی جام زرین ز باده به دستبشد ناسیا پیش، خسرو پرست
بدو گفت کای شاه با دین و دادکه چشم بد از دولتت دور باد
به بی‌گاهی از بهر آن آمدمکه از شادکامی دوان آمدم
ز دشمن یکی مژده دارم تراچنین مژده‌ها هم من آرم ترا
که بهمن سوی کابلستان گریختسپاهش همه ترک و جوشن بریخت
نبینی تو فردا ازیشان یکینمانَد از آن نامداران یکی
دل صور ز آن شادی آمد به جوشبه یک دم مر آن باده را کرد نوش
به دستور فرمود کان جان زرز می پر کن و شادمانه بخور
چنان کرد دستور بر یاد شاهبخورد و پرستش‌کنان شد دو تاه
دگر باره دستور پر کرد جامنهاد او به دست شه نیکنام
در و ریخته داروی هوشبرهمی گفت کای شاه من نوش خور
ز مستی بیازید پس شاه دستفرو خورد بیهوش شد مرد مست
نهادندش اندر میان گلیمنه از شرم یاد و نه از شاه بیم
شب تیره از شهر بگشاد دربه بهمن فرستادش آن خیره سر
چو بهمن مر او را از آن‌سان بدیدنهانی همی لب به دندان گزید
به فرزانه گفت ای سرافراز مردنبینی که با شاهش این سگ چه کرد
کسی کو نشاید خداوند رانزیبد دو پایش مگر بند را
چو فرزند بد کو به جان پدربداندیش گردد ز کین جگر
مرین هر دوان را خداوند دادبر یکدگر زینهاری نهاد
بداندیش مردم به جای رهیندارد سر از مغز او آگهی
بفرمود تا نوشداروی هوشمر او را فکندند در حلق و گوش
چو از مغز او شد پراکنده زهروزان روی داروی بهمنی یافت بهر
کمان بود و شد راست سرو روانچو مرده کجا باز یابد روان
نگه کرد پیش و پس و چپ و راستندانست کان چیست و جایش کجاست
چو در خویشتن هوش را کرد یادبه دستور خود در گمانی فتاد
همه شب همی بود پیچان چو مارشگفت آمدش گردش روزگار