گنج

بخش ۵ - گفتار اندر (آمدن) شاه بهمن به شهر کشمیر به ابراز شاه صور

۱۰۲ بیت
چو دریای چین فرش زنگارگونبپوشید بر دشت دینارگون
همه برنشستند شاه و سپاهسوی شهر کشمیر تازان به راه
سواری دوان رفت زی ناسیابر آن نامور مرد با کیمیا
یکی کار کردی که آن کس نکردبرآوردی از دشمن شاه گَرد
به شهر اندر آید همی شهریارترا جز پذیره شدن نیست کار
چو دستور بی‌بُن شنید این پیامز کشمیر بیرون شد او شادکام
چو نزدیک‌تر شد به شاه زمینفرود آمد و خواند صدآفرین
به خاک سیه بر نشان زد رُخشبه خوبی همی داد شه پاسخش
بدو گفت کردی تو کاری که کسنکرد و نبودی بدان دسترس
به جای آورم من سزاوار تورسانم ترا درخور کار تو
سوی شهر شد شاه از آن راه دورفرود آمد از ره به ایوان صور
یکی کاخ دید او که اندر بهشتنشانی نداده چنان زرد هشت
همه پیکرش زرّ و پر لاژوردهمه گوهرش لعل پر زرّ زرد
نهاده بر آن پیش تختی ز زرمُرصع سراسر به دُرّ و گهر
همه فرش گسترده دیبای چینتو گفتی که چون آسمان شد زمین
جهاندار بر تخت زرین نشستبه کَش کرده دستور بی‌دین دو دست
بفرمود تا بانگ زد مرد هوشکه ای نامداران و شیران زوش
بدانید کاین شهر، شهر منستز گیتی همین شهر بهر منست
هر آن کس که یازد بدین شهر دستسرش را بُوَد خاک تیره نشست
از آواز او کودک و مرد و زنشده بر دَرِ شهریار انجمن
ز شادی برو آفرین خواندندبدان بارگه گوهر افشاندند
وزان پس بَرِ شاه شد ناسیاابا هدیه و گوهر و کیمیا
بَرِ شاه بنهاد و کرد آفرینبدو گفت کای شهریار زمین
سزد گر بزرگی به جای آوریدر ایوان این بنده پای آوری
نگه داری آیین و راه کیانز کهتر نوازی نیاید زیان
هر آن شاه کو هست مردم نوازمیان بزرگان بُوَد سرفراز
بزرگ آن بُوَد کو فروتن بُوَدخرد مر منی را چو دشمن بُوَد
بدو گفت فردا به ایوان تودرآییم و باشیم مهمان تو
زمین را ببوسید و برگشت شادز شادی در اندر دل خود گشاد
چنین گفت پس شاه با رایزنکزین کار با من یکی رای زن
چه پیش آورم این بداندیش راچنین مرد بی‌دین و بی‌کیش را
بدو گفت گر شاه رای آوردستمدیده را دل به جای آورد
بدو آن کند کز بزرگی سَزدنباید که بادی برو بروَزد
همانگاه مر صور را پیش خوانددر آن بارگاه بزرگی نشاند
فراوان بپرسید و بنواختشفزون زانکه بُد پایگه ساختش
مرا گفت هستی به جای پدرتو اندیشه یکسر برون کن ز سر
که من مر ترا افسر زر دهمبداندیش را زخم خنجر دهم
دل صور زان گفت‌ها شاد شدوز اندیشه کشتن آزاد شد
همی بر زمین پیش او بوسه دادچنین گفت کای شاه فرخ‌نژاد
مرا زنده کردی به یکبارگیرهاندی ز اندوه و بیچارگی
نشست تو همواره بر گاه بادتن دشمنان تو در چاه باد
سپهر برین زیر فرمان توهزار آفرین باد بر جان تو
چو شب چاک شد شاه ایرانیانبیاورد او را به سان کیان
ابا یاره و طوق و با گوشوارابا تاج زرین گوهر نگار
سوی خانه ناسیا ره سپردمر آن شاه را نیز با خود ببرد
چو دستور ازین کار اگاه شدپذیره شدن سوی آن راه شد
دو دیدش برآمد به دیدار صورازو هوش یکبارگی گشت دور
بدانست کان کار او شد تباهز کردار او گشت آزرده شاه
چو شاه اندر آمد به ایوان اویشد از دست یکباره فرمان اوی
ندید ایچ رویی جز از بندگیستایش فزودن، پرستندگی
نشستند یک جای با شاه صورفکنده چو بر ماه نو مهر، نور
چو دستور در پیش شاه آمدیدر آن نامور پیش گاه آمدی
به رخ برنهاده ز شرم آستینندیدی در آن بارگه جز زمین
چنین بود تا بر سر خوان شدندهمه سوی پروردن جهان شدند
بر آن خوان بر آرایشی کرده بودکه گفتی ز فردوسش آورده بود
بخوردند و از جای برخاستندیکی بزمگاه نو آراستند
ز بوی تُرنج و گل و یاسمینبهشت نو آیین نمود آن زمین
از آوای رامشگر و بانگ رودهمی کر شدی گوش‌ها از سرود
سرود و می و رود در هم شدندبزرگان تو گفتی که بی‌غم شدند
چو برگشت چندی از آن جام میبه دژخیم فرمود پس شاه کی
که راهی که من دوش بنمودمتنهانی یکی کار فرمودمت
کنون گاه آنست کاری به جاشهم اکنون بیاور درنگی مباش
سر تیغ دژخیم بیداد مردبه دستور صور او یکی باز خورد
برون برد و از تن سرش کرد دوربیاورد و بنهاد در پیش صور
برآمد یکی غلغل از بزمگاهبدیشان چنین گفت فرخنده شاه
که ای نامداران کشورگشایبباشید هر یک نشسته به جای
که این بی‌وفا مرد دستور کیشبخوردست زنهار با شاه خویش
خداوند را چون نشاید رهیبه کشتن دهد سر بدان ابلهی
گر این شه به مردی به چنگ آمدیشما را فراوان درنگ آمدی
ولیکن به مشتی مر او را ببستکه بیچاره‌‌تر نیست از مرد مست
اگر مست نیروی شیر آوردشغالی مر او را به زیر آورد
نه مردیست با مست نیرو نمودنه دانا هر آن کو به مِی برفزود
می از بهر آن گشت بر ما حرامکه آرد خرد را همی سر به دام
جز از راه دین وز راه خردمی آمد بگردد همه کار بد
می آرد به دین اندرون کاستیز می هیچ ناید همی راستی
می از هر دری نام آهرمنستمی از هر دری مر ترا دشمنست
ببرد ز یزدان نیکی‌نمایبدردت پرده به هر دو سرای
هنر هیچ هرگز نیاید ز میز می بآسمان رفت کاوس کی
نگر ناتوانی تو کمتر خوریاگر بر ره دین پیغمبری
همی گویم و من شب و روز مستبه بازی و باده گشاده دو دست
دو گوشم به رود و زبان پر درودپر از مهر دل سر پر آواز رود
ولیکن گر از راستی بگذریخم آرد همی دین پیغامبری
سر ناسیا، شاه بالای خویشنهاد و ببودند بر جای خویش
همی گفت با او چنینست رازکه کردیم ازین انجمن سرفراز
سرش را بر آنجای بفراختیمچنو ساخت بر شاه ما ساختیم
ز گفتار و کردار شاه جهانزمین بوسه دادند پیشش مهان
همی گفت هر کس که از داد توبماناد جاوید بنیاد تو
جهاندار با صور چندین بگفتکه با شادمانی همی باش جفت
که ما همگنان میهمان توایمبه شادی نشسته به خان توایم
چو این گفته بشنید بر پای جَستزمین داد بوس و به کَش کرد دست
بزرگانش خواهش نمودند پیشکه بنشین تو از پای بر جای خویش
بدیشان چنین گفت پس مرزباننشسته نه زیبا بود میزبان
همانگه ز نو خلعتی خواستندمر او را چو شاهان بیاراستند
کلاه کیانی و زرین کمریکی جامه بهمنی پر گهر
یکی خوب منشور بر پرنیاننبشته به آیین و رسم کیان
همه شهر و کشور بدو باز داددل زیر دستان بدو کرد شاد
دَرِ گنج بگشاد کشمیر شاهشد آباد از گنج یکسر سپاه
بَرِ شه فرستاد از هفت گنجفراز آوریده به شمشیر و رنج
ابر نامداران شه پخش کردرخ هر کس از خواسته رخش کرد
یکی هفته بودند با نای و رودروان با درود و زبان با سرود
به هشتم به سوی سراپرده رفتدگر باره اندیشه اندر گرفت
همه رنج از آن دختران یلهچنین تا خبر آمد از باهله