بخش ۳ - پاسخ فرستادن شاه صور به شاه بهمن و درشتی نمودن از جهت دخترش
بفرمود تا پیشش آمد دبیرنبشت او یکی پاسخی بر حریر
به پاسخ چنین گفت کای شهریاربدین کار در خویش رنجه مدار
که مرد آن بود کو هنرهای خویشنگوید بماندش بر جای خویش
هنر هر چه در مرد والا بُوَدچو خورشید تابنده پیدا بُوَد
بمیرد هنر چون تو بستاییشخود آراستهست او چه آراییش
تو گر دستبردی نمودی به کیننیاید همه روزگارت چنین
به پیش فرامرز یل چند بارهزیمت نمودی تو ای شهریار
سراپرده و خیمه و تختگاههمه مفرش و رخت و دیبایها
ببردند بسیار مردان اودلیران و شیران و گردان او
به گاه اجل دست بردی به اویوگرنه نه مردی تو ای نامجوی
نه بس زان غم و بیوفایی و دردکه ما را ز دست تو بایست خورد
بدان کین که با دخترم توختیورا کُشتی و مر مرا سوختی
خرد کار بستم من از نام و ننگنجستم بدان کینه پیکار و جنگ
کنون باز فرماییم کز خدایجدا گرد ورنه بپرداز جای
ز بهر دل رستم پهلوانبه تو دادم آن ماهدخت جوان
تو تن کاندر ایدر پناه منندچنان دان که فرزند شاه منند
مرا بود رستم یکی پادشاهفرامرز نیز آن گوِ کینهخواه
کنون چون برفتند آن سرورانچه خواهی ازین نامور دختران
چو در کاخ من زینهار آمدندچنین خسته روزگار آمدند
تو گویی به من بازدهشان سزاست؟چنین گفتن از پادشاهان رواست؟
مبادا مرا گردن و دست و پایکه زنهاریان را دهم باز جای
تو بیداد کردی برین سرکشانوزیشان نخواهی که مانَد نشان
کنون کامدی رزم را ساختهازین کار ماییم پرداخته
یکی رزم را آزمایش کنیمهنر پیش گردان نمایش کنیم
امیدم چنانست از کردگارکه بیداد بیننده را اوست یار
که دادِ فرامرز و آن سرکشانبخواهم بمانم به گیتی نشان
چو در نامه این داستان کرد یادبپیچید و مُهر از برش برنهاد
به دست فرستادگان داد زودفرستاده برگشت مانند دود
دل دختران جهان پهلوانازو شاد شد چون ز رامش روان
برو هر یکی خواندند آفرینکه بیتو مبادا زمان و زمین
تو پشت و پناهی ستمدیده رانِهَم خاک پای تو این دیده را
وزان روی بهمن چون نامه بخواندبخندید و از صور خیره بماند