گنج

بخش ۱۶ - داستان روباه و شیر

۹۸ بیت
دگر داستانی نکو کرد یادکه روباه بر شیر تنبل نهاد
دلاور یکی شیر در مرغزارهمی رفت روزی ز بهر شکار
ز ناگاه روبه بدو بازخوردهمانگه دَرِ چاره را باز کرد
بغلتید در خاک در پیش شیرچنین گفت کای شهریار دلیر
شکاری گرفتم من از بهر توکه پازهر گشتی از آن زهر تو
یکی خوب خرگوش نارک سُریننبود اندرو استخوان و نه خین
بدان تا ز بهر گوارش مگرخورَد هر زمانی شه دادگر
یکی ماده شیری ز من بستدشکه دردم بدیدی ز تیری ددش
فغان کردم و گفتم این شاه راستهمان نامداری دل آگاه راست
نپذرفت گفتار و وی را ببردفراوان مرا و ترا برشمرد
همی گفت گریان زبان پرشکنزدی هر گهی بر زمین خویشتن
چنین گفت تا شیر، دل کرد تنگخراشید روی زمین را به چنگ
همی گفت بر پهن روی زمینکه باشد که گوید مرا این چنین
برو تا نماییش خانه به منوگرنه کشم من تن خویشتن
بدو شیر نر گفت با من بیایهم آنجای او را به من برنمای
فریبنده روباه گفت ای دلیردلم گشت ترسان از آن ماده شیر
مرا گر تو گیری میان دو دستبیایم نمایم مر او را نشست
بدان گفته خرسند شد شیر نرمیان دو دستش برون کرد سر
بشد روبه و شیر نر را ببردسوی چاهساری که سر بود خُرد
پر از آب روشن بُن چاهساردر و ماهی شیم بیش از هزار
به شیر دُژ آگاه گفت اینت جایاز آن بیشتر نیست بر رهنمای
نگه کن فرود و به بینش نشستکه خرگوش دارد میان دو دست
چو شیر اندر آن چاه بُن بنگریدبه آب اندرون سایه خویش دید
میان دو دستش یکی جانورپر از خون شدش دیده و خیره سر
شد از سایه خویشتن بدگمانچه دانست کز سایه باشد همان
رها کرد روباه و در چاه جَستبمُرد اندر آن چاه و روباه رَست
چو آمد زمانت چه زود و چه دیرچه بر دست روبه چه بر دست شیر
چو آن پهلوان‌زاده دل‌خسته شدبه بند و به زنجیرها بسته شد
سپاهش گرفته یکی پیش و پسببردند و بستندش اندر قفس
چو دید آن یلی هیکلش زال زرچنان شاخ و یال و چنان زیب و فر
بلند آتشی از دلش برفروختکه از تف او چرخ گَردان بسوخت
ز دو دیده تیره‌گون خون فشاندهمی گفت کز تخم ما کس نماند
همین شیر دل مانده بود از یلانتو ای دادگر جان من بگسلان
کزین بیشتر غم نشاید کشیدبه پیرانه سر دردمندی چشید
صد و شصت من گرز نزدیک شاهبیاورد در خیمه پیش سپاه
سر انگشت، بهمن به دندان گرفتبماندند از آن گرز، لشکر شگفت
ز کشتی یکی بادبان برکشیدبرفت و کس او را به دیده ندید
وز آن جایگه شاه پیروز بختبه راه بیابان برآورد رخت
ز گرمان بیابان چو دوزخ شدهپلنگ از سر ریگ بَرشَخ شده
شده موی سر پاره و مرد پاربه تن در همی خواست جان زینهار
شتابان همی شد دو روز و دو شبز گرما و گفتار بسته دو لب
به روزِ سیم چون خنک شد هوافرو رفت خورشید فرمانروا
گذر کرد بر کوه و اندر کشیدز تاریکی آن کوه را کس ندید
وز آنجا شتابان بشد با سپاهدو روز و دو شب می‌بُریدند راه
سپه را ز گرما رسیده ستوهفرود آمد از پیش زنبور کوه
بفرمود تا هر که بُد لشکرشیکی پشته هیزم نهد هم برش
به یک هفته چون هیزم انبار شدتو گفتی یکی ژرف کُهسار شد
بلند آتشی اندران کوه خارزدند و تبش داد بر کوهسار
به آتش در افکند زنبور تنهمی سوخت از خیرگی خویشتن
ز زنبور مُرده جهان توده گشتوزان انگبین کوه پالوده گشت
به کردار رودی روان انگبینمیان دره راه شد با زمین
چو از هر سویی گشت کهسار زردشب آمد سوی راه آهنگ کرد
چنین تا به دریای جوشان رسیدز دریا یکی بادبان برکشید
برافکند صد باره کشتی بر آبسپاه اندر آمد به آب از شتاب
ز دریا یکی باد نوشین دمیدبه دو روز پیش جزیره رسید
که سگسار بودند بر تیغ کوهببستند کشتی همه هم‌گروه
صد اشتر فرستادشان خوردنیز پوشیدنی هم ز گستردنی
چو سگسار دید آن همه برگرفتبماندند از آن خوردنی‌ها شگفت
بیامد بَرِ شاه سالارشانشگفتی نوآیین و دیدارشان
برهنه سر و تن به کردار سگبه کردار مردم پی و پوست و رگ
ز چیزی کز آن کوه خیزد شگفتبَرِ بهمن آورد و پوزش گرفت
چو بهمن چنان دید دل شاد کردبیاراست او را به دیبای زرد
چو از شاه سگسار برگشت شادبیامد سوی کوه و ره باز داد
گذر کرد از آنجای شاه و سپاهز دریا براندند یک هفته راه
رسیدند نزدیکی جادوانسپاهی ز ایران و از هندوان
همانگه به نزد جزیره شدندهمه جادوانش پذیره شدند
دو صد اشتر از خوردنی کرد بارفرستاد نزدیک آن کوهسار
چو جادو چنان دید شد شادمانبَرِ بهمن آمد هم اندر زمان
بسی عود هندی نهادش به پیشبسی پوزش آراست آن زشت کیش
بدیدند صد گونه دیدار اویندانست کس کار و کردار اوی
بیاراست او را شهنشاه زودبسی نیکوی‌ها بران برفزود
وز آنجا بیامد سه منزل دگربه رنج اندرون لشکر نامور
به کوهی رسیدند همچون زگالسپاهی پر از جادوی پادوال
چو کشتی بدیدند برخاست غوبَرِ کشتی آمد بسی پیشرو
چو کردند آهنگ زوبین و سنگبه کشتی بپیوست یکباره جنگ
فراوان بکُشتند از ایرانیاناز آن سست پایان سپه پر زیان
نه تیری ز کشتی بریشان رسیدنه کس روی ایشان ز نزدیک دید
تو گفتی که بادند بر روی آباز آتش دل و پای و دست از شتاب
شب آمد فرستاد بر کوهسارز هر گونه‌ای خوردنی بی‌شمار
شتر بار خرما بپرداخت چندهمان جامه‌هایی که بُد دلپسند
از آن رام‌تر شد دل سست پایبه تندی و رزمش نکردند رای
سَرِ سست پایان بَرِ شاه شدچو زان آمدن شاه آگاه شد
بیامد فراوانش کافور دادز باجی که آن کس ندارد به یاد
چو از آشتی باز دادند راهگذر کرد بر کوه شار و سپاه
بریدند دریا دگر هفت روزچو بفروخت از چرخ گیتی‌فروز
به کوهی رسیدند با هول و بیمسپاهی برو گوش‌ها چون گلیم
برهنه تن و مرد با تاو و توشبپوشیده تن را بدان هر دو گوش
فرستاد پس پیششان شهریارسخن‌ها پر از رنگ و بوی و نگار
ز خرما و از زاد سیصد شترهم از تخت جامه دو صندوق پر
پذیرفت ازو هدیه‌ها شاهشانبپرداختند آنگهی راهشان
چو لشکر گذر کرد بر پیش کوهبه دیدار ایشان شدند آن گروه
چو بهمن چنان جانور را بدیدلبان از شگفتی به دندان گزید
همی گفت کای پاک پروردگارتوی آفریننده از هر شمار
چنین آفرینش تو دانی همیسخن بر زبان‌ها تو رانی همی
سپاس از تو دارم به چندین هنرکه فرمانبر من شد این جانور
شگفتی سپه ماند از کارشانبَرِ شاه کی رفت سالارشان
از آن مشک کز گربه خیزد سیاهیکی شیشه آورد نزدیک شاه
برفتند از آنجا دو روز دگرز دریا سپه گشته آسیمه سر