بخش ۱۷ - به خواب دیدن بهمن فریدون و سیاوش و کیخسرو را و پرسیدن بهمن
ز دریا به خشکی برآمد سپاهسراپرده زد بر لب شاهراه
می لعل با سروران روز پنجهم خورد و از تن جدا کرد رنج
بپرسید شه پس ز قنوج شاهکز ایدر بَرِ دخمه چندست راه
چنین داد پاسخ که سه منزلستهمه راهت آب روان و گُلست
بخفت آن شب و گاه بانگ خروسبزد نعرهای همچو آوای کوس
یکی بانگ زد خسرو کامیابچنان کس که ترسیده باشد به خواب
چوبشنید جاماسب آمد دوانبدو گفت کای شهریار جوان
چه بودت چه دیدی به خواب اندرونچنین پاسخش داد کای رهنمون
یکی خواب دیدم نکوهیده سختهمانا که خواهد شدن تیره بخت
به خواب اندرون دیدم امشب سه شاهفریدون و کیخسرو نیکخواه
سه دیگر سیاوخش کاوس کیگرفته یکایک همه جای می
خرامان و با یکدگر داده دستهمه شادمان از می لعل مست
چو دیدم به شادی ازیشان نشانبپرسیدم و گفتم ای سرکشان
کجا رفت خواهید هر سه به همچنین شادمانه ابی درد و غم
مرا هر سه گفتند سوی بهشتکه یزدان ز خوبی و خوشی سرشت
زبان را به لابه بیاراستمازیشان همی آرزو خواستم
که من با شما هر سه آیم یکیببینم بهشت برین اندکی
مرا هر سه گفتند کای تیره رایبه مینو ستمکاره را نیست جای
تو نام نکو خواهی اندوختنبه آتش تنی چند را سوختن
که پیوسته بودند در پیش ماشکسته سپاه بداندیش ما
سیاوش به پاسخ مرا سرد کردیکی چوب زد بر سرم درد کرد
از آن درد از اینسان خروشان شدمدل و زهره از بیم جوشان شدم
بدو گفت فرزانه کای نامجویفراوانت گفتم که این نیست روی
نه فرخ بُوَأ دخمه را سوختنز دخمه بلند آتش افزوختن
بسی آشکارات گفتند رازسزد گر ازین راه گردی تو باز
بمانی تو این کار خیره به جایکه مردم نخواندت جز خیره رای
بود کاین بلا از تنت بگذرددرین غم دل دشمنت بشکرد
چنین گفت بهمن که یزدان گواستبه من بر که بر هر کسی پادشاست
گوا بر زبانم خجسته سروشکه دارد به گفتار من بنده گوش
که آن مردگان را نخواهم گزندنسوزانم آن جایگاه بلند
چو در خانه دخمه پای آورمبسی نیکویها به جای آورم
برو آفرین خواند فرزانه گفتکه با جان پاکت خرد باد جفت
برفتند از آنجا سه روز دگرپدید آمد آن دخمه نامور
چو تنگ اندر آمد بَرِ دخمه شاهبرابر فرود آمدش با سپاه
یکی دخمهای دید شاه جهانکه نشنیده بود آن چنان از مهان
کشیده به کردار ابری فراخزُمرد همه سنگ و دیوار کاخ
زمین چار فرسنگ پهناش بودبه بالای ده نیزه بالاش بود
دری برنهاده ز پولاد ژرفدری استوار و حصاری شگرف
یکی اسب زرین به بالای درکمانور سواری بر آن اسب بر
نهاده بُدش تیرها در کمانچو رفتی به نزدیک در بدگمان
کمانور یکی دست برداشتیزدی تیر و بر تنش بگماشتی
بپرسید بهمن ز قنوج شاهکه این چیست در دخمه چونست راه
چنین داد پاسخ که ای شهریارهمانا کلید درست این سوار
به سنگش توانی به زیر آوریپس آنگاه کوتاه شد داوری
دگر روز لشکر همه برنشستسراسر سوی سنگ بردند دست
ز باره سوار اندر آمد به خاکز دروازه و در برآمد تراک
گشاده شد آن سخت پولاد دردر آمد دوان لشکر نامور
سرافراز بهمن یکی جای دیدبه کردار باغ دلارای دید
همان میوه خوب کاندر جهانبدان دخمه اندر نشانده مهان
گل و نرگس و لاله و ارغوانبه باغ اندرون نیز آب روان
نکو برکهای چار سو ساختهچو ریگ اندرو گوهر انداخته
یکی قبهای ساخته بر میانبر آیین ایران و جای کیان
زمین نیم فرسنگ پهناش بودیکی تیر پرتاب بالاش بود
دری برنهاده ز زر بر زدهبرو گونه گونه گون آژده
چنان بود رای دل شهریارکه آید بر آن قبه اندر سوار
یکی باد با هول بیرون دمیدکجا باره بهمن اندر رمید
جدا شد ز اسب و بیفتاد شاهبرآمد غریو از میان سپاه
برآمد خروش دِه و دار و گیرنهادند در یکدیگر تیغ و تیر
همه کس همی گفت پیر و جوانمگر زنده شد رستم پهلوان
بکشتند چندان ز یکدیگرانکه شد دشت پر خون گُندآوران
جهانجوی سوی سراپرده رفتوزان باد اندیشه اندر گرفت
سپه چون ز کشتن بپرداختندهمه پیش شاه جهان تاختند
کم آمد ز ناماوران سه هزاردگر خسته را خود نبودش شمار