گنج

بخش ۱۵ - رسیدن شاه بهمن و رای تندبر بر کنار دریا و گرفتن برزین پسر فرامرز

۷۲ بیت
برون آمد از شهر با تندبربه پیش اندرون لشکر نامور
دو منزل برفت و به دریا رسیدز دریا یکی گوشه آمد پدید
ز راه بیابان کشیده درازشهنشاه بر گوشه آمد فراز
دو کشتی بدیدند اندر زمانبفرمود تا شاه ایرانیان
کز ایدر فرستد فرستنده‌ایسخنگوی مردی و پرسنده‌ای
بداند که آن هر دو کشتی کراستکجا رفت خواهد همی وز کجاست
یکی پر فریب آذر او را به نامبرون راند باره به زخم لگام
به زورق نشست اندر آمد به آببه تیزی گرفته روانش شتاب
همانگه که نزدیک ایشان رسیددو کشتی پر از مردم و بار دید
نشسته یکی مرد مانند کوهبه دیدار تابان به فَرّ و شکوه
ز پیشش غلامان کشیده ردهپرستندگان پیش او صف زده
نشسته به بالای کشتی تنشبه سان یکی پیل بُد گردنش
ازیشان بپرسید کاین مرد کیستبه دریا گذرگاهش از بهر چیست
چنین پاسخش داد مرد جوانکه این پهلوانیست از پهلوان
فرامرز راهست فرزند پاکگهِ کین ز آتش نیایدش باک
که برزین آذرش خوانند نامهمین نام دارد ز باب و ز مام
خبر یافت از بهمن تیره‌خویکه شد با فرامرز یل جنگجوی
بیامد بدین تیزی و سرسریبدان تا پدر را دهد یاوری
چو گفتار گوینده آمد به جایفرو مُرد پرسنده را دست و پای
بیامد سوی کشتی پهلوانبه تن در فسرده ز بیمش روان
یکی دام بنهاد آن زشت کیشکز آن خوب‌تر کس نیاورد پیش
بدو گفت کای شاه پهلو نژادچنین بخت فرخ که دارد به یاد
مرا مژده دِه کاین سرافراز مردابا آن همه لشکر و ساز و مرد
فرامرز رستمش خوانم به نامرسیده ز دریای ایدر به کام
ز بهمن گریزان به گِرد جهانمر او را چو بخت آمدی ناگهان
سپهبد چو گفتار گویا شنودبسی پیش یزدان نیایش فزود
که او داد ما را ازین رنج برببینیم دیدار فرخ پدر
ببخشید گوینده را مژده نیزقبا و کلاه و ز هر گونه چیز
چنین گفت گوینده کای پهلواناز ایدر مرا رفت باید دوآن
نباید که لشکر روارو شودترا باز رفتن بُود و او، رَود
فرامرز را مژدگانی دهمز دیدار رویت نشانی دهم
بگفت این و برگشت مانند دوددروغی بگفت او که آن راست بود
دروغی که باشد همانند راستمبادا ز گوینده جز کم و کاست
بسا کس که اندر دروغ اوفتدچو گاوان به گردنش یوغ اوفتد
ببرد دروغ از سخن‌ها مزهدروغست، ناسَرِ هر بزه
فریبنده چون پیش بهمن رسیدبخندید و باز آفرین گسترید
که گیتی به کام شهنشاه بادتن دشمنت خسته در چاه باد
ز دریا نهنگی پدید آمده‌ستکزو روی من شنبلیذ آمده‌ست
اگر بر شدی او به خشکی ز بمسپاه ترا برکشیدی به دم
نشانت ز برزین آذر دهمترا یک خبر نیز خوش‌تر دهم
فرامرز را هست فرخ پسرهمی رفت خواهد به نزد پدر
شنیده‌ست کز شاه بگریخته‌ستچنین دل به مهرش برانگیخته‌ست
یکی دام در پیش بنهادمشسخن‌های شیرین بسی دادمش
ورا گفتم این لشکر بی‌شمارفرارمز یل راست ای نامدار
بمان تا بَرِ او برم مژدگاننشاید نمودن ترا رایگان
بخندید ازین گفته شاه زمینهمی بر فریبنده خواند آفرین
همانگه بدو گفت رو باز گَردبگویش که ای نامدار نبرد
لبان فرامرز پر خنده شدتو گفتی مگر مرده بُد زنده شد
چو بشنید مانند آتش بجستبه دریا کنارست باده به دست
بزرگان و گردان ایران سپاههمه بر سرِ آب دیده به راه
بشد مرد و پیغام را باز گفتنهانی سخن را بکردش نهفت
چو بشنید گفتار مرد فریبچنان شد که در دل نماندش شکیب
ز دریا برآمد به خشکی نهنگگرفتند گِردش سواران جنگ
فریبنده را گفت زین جایگاهمرا تا بَرِ پهلوان خواه را
کدامست فرخ پدر زین میانکه هرگز ندیدستم ایرانیان
فریبنده بگشاد پس راه رابه انگشت بنمود مر شاه را
که آنک فرامرز باده به دستکه بر باره خنگ دارد نشست
چو بهمن بر آن پهلوان چشم زدتو گفتی که زر بر سَرِ یشم زد
بترسید از آن هیکل و پیکرشوزان پهلوی بُرز و یال و برش
بلرزید همچون بهاران درختهمی گفت با خویش کای نیکبخت
گر این را پدر مانده بودی به جایکدامین سپه داشتی پیش پای
چو نزدیک‌تر شد یل نیکنامفرود آمد از باره خویش لگام
بدان تا ببوسد به پیشش زمینگرفتند گِردش سواران کین
به آذر چنین گفت مرد فریبکه ای پهلوان‌زاده پر نهیب
سزد گر یکی این سلاح گرانز تن دور داری همی یک زمان
یکی جامه رزم نزدیک بابنشایدت رفتن همه پرشتاب
زره از تن خود به صحرا فکندبینداخت شمشیر و گرز و کمند
چو دیدند گردان که بی‌ساز گشتابا بی‌خودی یا روانباز گشت
زدندش بسی گرزهای گرانبه خاک اندر آمد یل پهلوان
میانش در آمد به بند کمندفرود آمد از پای سرو بلند
ببستند دستش بدان ناگهیازین بِه نشاید نمود ابلهی
مرا داستانی نکو گفت بابچو ماهی نمایدت مار اندر آب