گنج

بخش ۱۴ - داستان شاه بهمن با رای تندبر و صفت کردن تندبر راه دخمه گرشاسب و نریمان سام و رستم

۶۶ بیت
گرفتند آرام و آرامگاهبرآسود دو هفته شاه و سپاه
چو شاه از بَرِ گاه آرام یافتاز آن دختر نامور کام یافت
یکی روز بنشست با تندبرسخن رفت هر گونه‌ای در بدر
که سوگند دارم به پروردگارکه از تخم رستم برآرم دمار
کنون دشمن ایدر به چنگ آمدمولیکن فراوان درنگ آمدم
یکی کار دیگر به پیش اندرستکه آن رنج ازین رنج آسان‌ترست
به شهر سمندور در دخمه استوزان دخمه از سرکشان تخمه است
نریمان و سامست و گرشاسب گُردچو رستم که مردی ز مردان ببرد
مگر بینم آن دخمه را سوختهازیشان یکی آتش افروخته
نیاسایم و کم خورم نان و آبنیاید به دیده درم نیز خواب
تو رنجه شو اکنون و با من بیایکه بِه دانی آن مرز و آن راه و چای
ز گفتار او خیره شد تندبربخندید و گفت ای شه نامور
اگر تو بدین راه رای آوریسران را بسی زیر پای آوری
به کام تو شد کار بدخواه راچه باید سپردن مر آن راه را
اگر شاه را دل نباشد گرانبگویم نشان زان ره بی‌کران
بدان ای سرافراز شاه دلیرکزان راه گردد دل دیو سیر
سه منزل ز قنوج بیرون شویز کهسار نزدیک هامون شوی
بیابان و ریگست فرسنگ شصتکه آب و گیاهت نیاید به دست
بسی بی‌کران کُه میان اندرونکه خواند بلورش همی رهنمون
چو خورشید تابد بر آن سنگ‌هانیابد گذر کس به فرسنگ‌ها
اگر مرغ بالاش پَرّان شوداز آن تابش کوه بریان شود
گذرگاه در زیر کوهست و بسجز آن راه نتوان شدن هیچ کس
چو زو بگذری کوه زنبور بازز پیش اندر آیدت راه دراز
زمین چار فرسنگ باشد درهدر آگنده از انگبین یکسره
میان دره در نهان گشته راهجز آن راه نتوان شدن ایچ راه
بدان راه گر بگذرد پیل و شیرهمانگاه زنبورش آرد به زیر
وز آنچا چو بگذشت شاه و سپاهیکی ژرف دریا درآید ز راه
گر آنجای بادی برانگیزدشچو کوه گران موج برخیزدش
پر از مار و ماهی و جنگی نهنگکجا هر دو، زی مردم آید به جنگ
چو کشتی برانی دو روز و دو شبز دریا برآید خروش و شغب
یکی کوه بینی پر از خواستهسراسر به میوه بیاراسته
ز سگسار جنگی ده و دو هزاربر آن کوه باشند با گیر و دار
به تن مردم و سر به کردار سگهمی بادشان در نیاید به تک
به کشتی بر، ایشان چو جنگ‌آورندسَرِ بادبان زیر سنگ آورند
وز آنجای یک ماه را نی بر آبیکی کوه بینی سر اندر سحاب
یکی ژرف کوهی جزیره به رویز جادوی بر ده هزار اندروی
هنرها نمایند در جادوییاگر هیچ بر جادویی بگروی
ز دریا ببرند یکباره نمبسوزند کشتی و مردم به دم
هوا را به نیرنگ گریان کنندنهنگ ار بخواهند بریان کنند
بسوزد ز افسونشان چنگ شیرعقاب از هوا اندر آرند زیر
نمایند با یکدگر دستبردازیشان ندیدیم یک تن که مُرد
یکی خویشتن را نماید پلنگبه دریا شود دیگری چون نهنگ
یکی خویشتن را چو آتش کندیکی خویشتن پیل سرکش کند
وزانجا سه منزل برانی سپاهجزیره دگر پیشت آید به راه
فراوان درو مردم بدسگالبُوَد پای‌هایشان به سان دوال
دلیران رزمند هنگام کینبه نیرو زنند آسمان بر زمین
ز دریا بدان‌سان به تک بگذرندکه گویی همی آب را بسپرند
ندارند بر تن ز جامه بسیچز زوبین و نیزه نترسند هیچ
اگر سوی خشکی برآرند راهازیشان نماند تهی جایگاه
ولیکن چنانستشان در گمانکه گیتی همانست و مردم همان
وزان پس بباید جزیره دگرفراوان بدو اندرون جانور
دو گوش زن و مرد همچون گلیمکه گردد دل از هول ایشان دو نیم
به هنگام خواب ای شه تاجوریکی زیر پوشند و دیگر زبر
چو آن گوش دیگر ندارند هیچهمه تن به دو گوش پیچند پیچ
چو جنگ آورند از سَرِ کوهسارز دریا برآرند یکسر دمار
وزان جایگه پنج منزل دگرکشد راه تا دخمه نامور
که من با فرامرز آن دیده‌امبه چشم خود ای شه نه بشنیده‌ام
از آنگه که رستم سوی دخمه بردبدین بنده با او سرافراز گُرد
بسی گفت با شاه از این‌سان نشانمگر باز گردد شه سرکشان
همی گفت با شاه کشورگشایمگر راه بی‌بن بماند به جای
بدو گفت شاه ای سرافراز مردبه گِرد چنین گفتنی‌ها مگرد
اگر تو نداری بدین راه رایمبر لشکری را چنین دل ز جای
که دارنده چرخ یار منستسر دولت اندر کنار منست
به فرزانه فرمود تا چل هزارگزین کرد برگستوان‌ور سوار
به قنوج ماند آن سپاه گرانبرفتند با او دلاور سران
چو از خوردنی‌ها شتر ده هزارشتر را درآورد در زیر بار