بخش ۱۳ - درآمدن شاه بهمن به قنوج به ایوان رای تندبر، و خواستن دختر او را
غریو آمد از نامور درگهشپر از ناله و گریه لشکرگهش
ازیشان چو آگاه شد تندبربه چشمش جهان گشت زیر و زبر
خروشید و نالید و انده فزوددو دیدش چو ابر بهاری ببود
دگر روز با سرکشان سپاهبیاراست و آمد به نزدیک شاه
به جاماسپ فرمود شاه جهانپذیره شدن با گروهی مهان
شهنشاه بنشست بر تخت زرهمی تافت از روی او زیب و فر
غلامان زرین کمر صف زدهکلاه و کمرها به زر آزده
چو دیده برافکند بر تخت شاهببوسید سه جای خاک سیاه
شهنشاه برخاست از جای خویشبه تختش برآورد و بنشاند پیش
دو پاره ز یاقوت رخشنده زودبَرِ شاه بنهاد و پوزش نمود
تو گفتی که خورشید گیتیفزایز چرخ چهارم در آمد ز جای
به شاه جهان گفت کای شهریارچو بر دشمنان بر شدی کامکار
چو گیتی سراسر به کام تو گشتچه باید نشستن بدین پهن دشت
یکی سوی این شهر خُرّم خرامدو هفته به شادی همی یاب کام
شود کشور آباد و پرمایه شهرز فر تو بردارد این هر دو بهر
چو آگاه شد شهریار از دلشپذیرفت و شد کاخ او منزلش
در آمد بدان شهر خرمسرایندید آنچنان شهریار ایچ جای
بهشتی نو آیین و شهری فراخپر از گلشن و باغ و ایوان و کاخ
سر بارگاهش رسیده به ماهنهاده یکی تخت در پیشگاه
همه پیکرش زرد و لعل و کبودهمه فرش خانه زر نابسود
چو بر تخت شد شاه با داد و فربیامد برش دختر تندبر
خرامان چو کبک و گرازان چو سروزده بر دو رخساره خون تذرو
گرفته هوا رنگ گلنار اویپر از غمزه دو چشم خونخوار اوی
دو زلف سیاهش چو پیچان کمندهمه حلقه حلقه همه بند بند
ز زیور تو گفتی تنش زر شدستز گوهر جینش پر اختر شدست
سمنبر میان لاغر و کژ سُرینز نخ سیب سیمین و بر یاسمین
به عنبر بپوشید پشت و میانز گوهر تنش چون درفش کیان
خرامان و ده ماهرو در قفاهمه شرم و آزرم و مهر و وفا
زمین را بَرِ شاه خورشیدفشببوسید و برزد دو دستش به کَش
چو بهمن چنان روی و آن موی دیددل اندر کف مهر بدخوی دید
بدان خرمی روی و بالای نغزز دل تاب آتش برآمد به مغز
تو دامنش گفتی زمانه گرفتز مهر آتشِ دل زبانه گرفته
همانگاه بنهاد خوالیگرشیکی خوان چنان چون بُوَد درخورش
چو پردخته شد شاه بهمن ز خوانبه می آرزومند گشتش روان
گُسارنده می بیاورد مییکی مجلس آراست در پیش کی
ز خانه برون رفت بیگانه مردجز از شه نبود اندر آن خانه مرد
خود و دختر تندبر بود و بسز خوبان و رامشگران چند کس
چنین خورد باید نبیذار خوریو گر نه همان بِه که کمتر خوری
خرد را یکایک کشنده می استتو گویی که آتش میان نی است
خرد را می آمد همی زهر نابچو پازهر او گشت چنگ و رباب
چو پر گشت جام بلورین ز میز رخ پرده شرم برداشت کی
چنین گفت با تندبر شهریاردلم شد مرین ماه را خواستار
به من دِه که این مر مرا درخورستخُنُک هر که را این چنین دخترست
چو بپذیرمش خوار نگذارمشچو جان گرامی همی دارمش
ز گفتار او تندبر گشت شادکلاه از بَرِ چرخ گردان نهاد
به شاه جهان گفت رای تو استپرستنده خاک پای تو است
چو گیتی کند روی دینارگونزند شوشه بر چرخ زنگارگون
ببندم میان بندگی شاه رافرستم پرستنده این ماه را
چو سرمست گشت از می لعل شاهبیاراستندش یکی خوابگاه
بخفت و دگر روز پیران شهرکسی کو ز دانش بسی داشت بهر
بیاورد و با شاه پیوند کردبه سوگند مر شاه را بند کرد
که آن خوب رخ را بدارد به جایبُوَد تا بود شاه و مه کدخدای
برآمد غو از شهر و بازارهاهمی ریختند زر به خروارها
چنان شد ز انبوهشان بام و درکه پیدا نبد کاخ و ایوان ز زر
دو هفته بدان خرمی سور کردکه مردم از آرامگه دور کرد