گنج

بخش ۱۲ - گرفتار شدن دختران رستم و بند فرمودن شاه بهمن

۱۰۹ بیت
چو بهری ز تیره شب اندر گذشتچو انقاس شد کوه و هامون و دشت
شب تیره مانند پر عقابنهان گشته زیر زمین آفتاب
همان هر دو دخت جهان پهلواننشستند ابر بادپای دمان
نمودند مر تندبر را درودگشادند هر دو ز دیده دو رود
برفتند هر دو در آن تیره شبهراسان ز گفتار و بسته دو لب
سوی باختر هر دوآن کرده رویگشاده به رخسار بر، هر دو جوی
رهی سهمناک و دلی دردناکز دشمن یکایک پر از بیم و باک
فلک دیده ماه را کرده کوررخ بددلان گشته پنهان ز هور
چو از راه دشوار فرسنگ پنجبُریدند پر گُرم و بس دیده رنج
فروغ سلیح آمد و بانگ اسبفرو ماند بر جای بانوگشسب
چو بانگ سُم اسب آن دختراندر آمد به گوش سپاه گران
تنی چند نزدیکشان تاختندهمه تیغ کین از میان آختند
زدند آن یلان بانگ کاین تیره شبکجا رفت خواهید بسته دو لب
نداد اینچ کس پاسخ از هر دوآنبه سان پلنگان به ره بر دوان
چو پاسخ ندیدند ایرانیانببستند پیکارشان را میان
به خواهر چنین گفت بانوگشسبکه امشب یکی سخت کن تنگ اسب
که هنگام مردی و جان دادنستروان را به مینو فرستادنست
که این لشکری سرکش و بی‌بنندفرستاده بی‌بها بهمنند
بگفتند و پس سخت کردند تنگنشستند بر بارگی بی‌درنگ
به جوشن سرِ نیزه اندر زدندبه یک حمله صد بر زمین پر زدند
چو زخم دلیران بدید آن سپاهسراسر گریزان گرفتند راه
به پیش سیه مرد کای نامداربرآمد دمنده زره دو سوار
چو برق درفشنده دیدیمشانبه پاسخ سخن کی شنیدیمشان
همان بود کز باد مانند میغیکایک به ما برنهادند تیغ
زمانی تنی چند را بر ربودسپه چون چنان دید برگشت زود
سیه مرد بر سینه زد هر دو دستچو باد از بَرِ بادپا برنشست
به لشکر چنین گفت کای سروراننباشند هر دو جز از دختران
که ما در بلای دو دختر چنینشب و روز پویان به گرد زمین
یک امشب بکوشید پیر و جوانمگر کشته گردند این هر دوآن
چو دریا که تیره شب آمد به موجسپاه از پس یکدیگر فوج فوج
سپه روی بنهاد بی‌ساز صفهمه نیزه و تیغ و زوبین به کف
فروغ سر تیغ الماس رنگصفیر گزاینده تیر خدنگ
تو گفتی که گردون بسوزد همیدو چشم زمانه بدوزد همی
چو بانوگشسب آن سپه را بدیدبزد دست و گرز یلی برکشید
ابا خواهر خویشتن حمله کردسری پر ز کین و دلی پر ز درد
بیامد چکاچک گرز گرانزمانه سر آمد همی بر سران
ز بس کشته هامون پر از پشته بودتو گفتی که صحرا پر از کشته بود
شبی سخت با هول و بس سهمناکهمه دشت پر پاره و چاک چاک
چو گیتی سیه گشت مانند یشمیلان سپه باز کردند چشم
در و دشت پر کشته و خسته بودگیاها به مغز سر آغشته بود
سرافراز آن دختران دلیردر آن رزمگه باز ماندند دیر
دلیران جنگی از آن نام و ننگنکردند بر پشت باره درنگ
سرانجام جنگ‌اسب رزم‌آزمایبه مانند آتش در آمد ز جای
بزد بانگ بر لشکر و حمله کردبرآمد ز لشکر همی دار و برد
به گُرد اسب گفت ای برادر مپایتو با آن دگر دخت رزم‌آزمای
درآمیختند و درآویختندز خون بر زمین گل برانگیختند
سیه مرد بر گوشه لشکرشفرو مانده بر خیره گشته سرش
چنان دید جنگ‌اسب آواز دادکه ای نامور مرد فرخ‌نژاد
چه باشی چنان خیره مانده به جایمشو رنجه بنشین زمانی ز پای
به مردی ترا نام نزد مهاننبینم هنر آشکار و نهان
شترمرغ را گفت پَرّان عقابکه از راستی هیچ سر برمتاب
شترمرغ نامی چو مرغان بپرو یا بار برگیر چندانک خر
اگر جنگ را آمدستی بکوشو گر نه سلیح سواران مپوش
خجل شد ز گفتار او مرد جنگبرآهخت شمشیر الماس رنگ
گرانمایه بانوگشسب آن زمانبیامد برآورد گرز گران
بزد بر سر ترک جنگ‌اسب گُردسر و ترک و گردنش بشکست خرد
ز باره در افتاد جنگ‌اسب زیرگذشت آن زمان دختر از وی چو شیر
ستمدیده زربانوی پاکزادبیامد بزد گرز مانند باد
برآمد به گرد اسب زخم درشتخم آورد او را سروران و پشت
چو کشته شدند آن دو گرد دلیربر ایشان دل دختران گشت چیر
فکندند گرز و گرفتند تیغدرفشان چو برق و درفشنده میغ
بر آن لشکر نامور برزدندز کینه همه تیغ و خنجر زدند
بکشتند چندان از ایران سپاهکه بر زنده بر تنگ شد جایگاه
ز کشته به هامون بسی توده گشتز خون دشت و در یکسر آلوده گشت
دریدند صف و گشادند راهبرون آمدند از میان سپاه
به هر پشته‌ای بر یکی کارزارپر از کشته دشت و در و مرغزار
چنین بود تا هور بالا گرفترخ سرکشان رنگ صفرا گرفت
فرو ماندشان اسب جنگی ز کارز اسبان بتر دختران سوار
سیه مرد یل زودشان در قفاکشیده همه راه تیغ جفا
ز خشکی نم اندر دهان گشت کمز گرما به دیده برافتاد نم
ز برگستوان و سلیح گرانسر راه گم گشت بر دختران
فتادند یکبارگی در وَحَلچنین باشد آن را که باشد اجل
زمانه به آیین بپروردشاندگر ره چو قارون فرو خوردشان
فرو رفت در گِل مر آن بارگیبماندند در شوره یکبارگی
همانگاه ز اسبان فرود آمدندپیاده ز گِل هر دو بیرون شدند
به یکدیگران باز دادند پشتببارید تیر از کمانشان درشت
نه برگستوان تیر ایشان بداشتنه کس دیده بر سوی ایشان گماشت
نیارست رفتن کسی پیششانز چندان سپاه بداندیششان
هر آنگه که بانوگشسب از کرانکشیدی کمان بر چنان سروران
نماندی یکی تن به جای از نهیباگر چند بودی فراز و نشیب
چو تیر از کمانش رها یافتیدلیران ز زخمش جفا یافتی
رسید از میان زخمشان چند جایفرود آمد آن سرو نازان ز پای
چنان بر تن آمیخته خون و خویچو جام بلورین ابا ژاله می
چو از تن برون رفت یکباره هوشنشستند بیچاره‌وار و خموش
همی گفت کز چرخ ناسازگارگدر نشست وز بخشش روزگار
سیه مرد و گردان ایرانیانیکایک برون آمدند از میان
پیاده همه پیش ایشان دو تاهزمین بوسه دادند یکسر سپاه
سپهبد سیه مرد گفت ای سرانسزد گر نیاید شما را گران
که از ما گناهی ندارید یادگناه از بر چرخ باید نهاد
که گیتی به یکسان نماند همیجز از بدسگالی نداند همی
به پوزش زبان‌ها بیاراستندوزان پس دو تا بارگی خواستند
بر اسبان نشاندندشان در زمانبه مژده سواری بیامد دوآن
که دشمنت شاها نگونسار گشتبه بخت بد اندر گرفتار گشت
ازان پس که ایشان به زخم درشتفراوان دلیران و گردان بکشت
همانا کم آمد ز لشکر سواردلیران جنگی ده و دو هزار
جهاندار پیش جهان آفریننهاد آن زمان روی را بر زمین
فرستاد نزد سیه مرد، مردکز آنجا که هستی کنون برمگرد
بمان تا رسد ساس نزدیک توببیند دل و رای باریک تو
بدو دِه مر آن هر دو از پیش خویشبهانه میاور دگر باره پیش
بفرمود تا پیش او رفت ساسبدو گفت کز شب گذشته سه پای
از ایدر برو با سواری هزارمران دختران بیند و بیار
برفت و مر آن هر دو را بند کردبه لشکرگه آورد دژخیم مرد
بَرِ زال بُرد و بدو باز بستبه سر زال برزد ز غم هر دو دست
همی گفت بدبخت دستان پیرکه چندین برو بگذرد ماه و تیر
ازین‌سان به گیتی درنگ آیدشکه آرامگه گور تنک آیدش
غم مرگ فرزند چندان چشیدبدو تلخی روز چندین رسید
تو ای کردگار سپهر روانببخشای و بستان ز دستان روان
از آن پس که مرگ دلیران خویشبدیدم نخواهم همی جان خویش
ز بس ناله و مویه زال زرخروشان شد آن لشکر نامور