بخش ۱۱ - آمدن رسول رای قنوج پیش شاه بهمن به رسالت
گرانمایه دستور قنوج شاهبشد با تنی چند ازان بارگاه
چو آگاهی آمد به سالار بارهمانگه بیامد بَرِ شهریار
که دستور قنوج شاه آمدهستبدین نامور بارگاه آمدهست
بگفتا درآرش، درآورد زودچو شه را بدید آفرین برفزود
زمین را ببوسید پیشش سه جایبرو بربخواند آفرین خدای
سرافراز بهمن مر او را بخوانددر آن نامور پیشگاهش نشاند
بدو گفت برگوی تا خود چه بودکجا تندبر پیشدستی نمود
چنین گفت کای شاه گردنکشانز فَرّ فریدون به تو بر نشان
همه زیر دستان به هنگام آنکجا شاه گیتی جهد بر جهان
میان را ببندند در بندگیچه خواهند جاوید فرخندگی
فرستاد ما را به دیدار شاهیکی تا ببینیم رخسار شاه
همی گوید ای شاه گردنفرازچنین رنجه گشتی ز راه دراز
من آگاهم از راه و از رای توسر تخت بادا همه جای تو
ولیکن بداند که این دخترانبر ما رسیدند ازو دل گران
دلم بر فرامرز و ایشان بسوختستیزه دو چشم خرد را بدوخت
پذیرفتم او را که پشتی کنماَبَر شاه ایران درشتی کنم
چو فَرّ فرزوان و اورنگ شاهبدیدم یکی ژرف و کردم نگاه
خرد مر مرا نیکبختی نمودمرا هیچ ننمود ازین رزم سود
که ما پیش شاه و پسِ لشکرشکه جاوید بادا سر و افسرش
چو مرغی پر و بال بگذاشتهز دریا یکی جوی برداشته
چنانیم چون پیش دریا شَمَرکنون ای شهنشاه پیروزگر
ولیکن شهنشاه فرمانرواازین بنده اکنون ندارد روا
که زنهاریان را به بند آورمبه نزدیک شاه بلند آورم
ز من کی پسندد جهان آفرینهمان نیکدل شهریار زمین
جز این هر چه فرمایدم شهریارببندم میان پیش او بندهوار
همه گنجها پیشه شاه آورمبسی ساز و اسب و کلاه آورم
چو بهمن سخنهای نیکو شنودبه پاسخ بسی نیکویها فزود
بدو گفت رو تندبر را بگویکه در کار ما نیکنامی بجوی
شنیدی تو با صور کردار ماز تیبال بیدل هم آزار ما
ز ما صور جز نیکوییها ندیدبدین مرد بیبن بدی چون رسید
خرد کار بستی به گفتارهاز دل دور کردی تو آزارها
چنین آید از مردم هوشمندکه از جان خود باز دارد گزند
ببخشاید از پاکی و رای خویشابر لشکر و کشور و جای خویش
کِشَد پای چندانک باشد گلیمبدان تا ز سر ما نیایدش بیم
سخنها که از دختران راندهایوفا را بسی داستان خواندهای
پسندیده آمد سخنهای توگذر نیست از گفت و از رای تو
مر آن هر دو را کن ز پیشی گُسیبَرِ ما فرست از نهانی کسی
چو از پیش تو رفت باشد درستتو رستی ز پیمان شکستن نخست
بگفت این و ده تخته دیبای چینبه دستور بخشید و کرد آفرین
خردمند دستور، دل شادمانبَرِ شاه قنوج شد در زمان
برون کرد آن رازها از نهفتبگفت آن کجا شاه بهمن بگفت
بخندید از آن گفته قنوج شاهچنین گفت کاین باشد از من گناه
که از رفتن دشمن شاه منکنم شاه را در پی آگاه من
به چاره چه پوشم ز یزدان گناهکه بیند شب تیره مور سیاه
ببیند نهان دل بندگانبداند زبانهای گویندگان
بخواند آن زمان دختران را برشنبُد هیچ کس آگه از لشکرش
سخنها که بهمن همه گفته بودپیامی که دستورش آورده بود
بگفت و چنین گفت کای سرکشانمن این کار را دیده بودم نشان
که با شاه بهمن مرا تاب نیستز غمها مرا روز و شب خواب نیست
گر از من نیاید شما را گرانسزد گر بگیرید از ایدر کران
کجا شاه را من به شیرین سخنبدارم در آن نامدار انجمن
مگر یک شبه ره میانه کنیدیکی زیر و بالا کرانه کنید
مرا دیده افزود دیدارتانز من تا نباشد دل آزارتان
همی گفت و از دیده باران روانهمی کاست از غم تو گفتی روان
بدو گفت بانوگشسب گزینبسی روز بد یاد دارم چنین
ترا کردگار سپهر بلندتن آباد داراد و دور از گزند
چو برخیزد از باختر تیره گردجهان گشته بر گونه لاجورد
به یزدان تو گفتی پناه آوریمبه ناچار سر سوی راه آوریم
به بهمن پیام آمد از تندبرکه گر شه نخواند مرا خیره سر
بفرماید آگاه کردن ز راهکه نزدیک دادار باشد گناه
چنین داد پاسخ که آری رواستهوا بر تن هر کسی پادشاست
شب آمد سیه مرد را پیش خواندبدو گفت کامشب بهانه نماند
برو با سپه بر سر راه تیزکه دشمن گرفتهست راه گریز
سیه مرد با ده هزار از سرانز گیلان جنگی و ناماوران
برفت و سر راه ایشان ببستهمه نیزه و خشت و زوبین به دست
پس از وی سرافراز جنگاسب گُردهمان ده هزار از دلیران ببُرد
پس از وی گرانمایه گُرد اَسب شیربرون رفت با ده هزاران دلیر
کجا هر دو سرکش برادر بُدنددو جنگ چو شیر دلاور بُدند
چنین سه دلیر از سپه نامداربرفتند با سی هزاران سوار