بخش ۹ - رفتن شاه بهمن به سیستان و باز به هزیمت رفتن از پیش فرامرز
چو بهمن چنان دید هم در زماننشست از بَرِ باد پای دمان
بیاراست خود را چو شاهان پیشهمی رفت با نامداران خویش
چو سقلاب روم و چو خاقان چینچو رهام گودرز و پارس گزین
سیه مرد گیل و دگر اردشیربهان روزِ دیلم یل شیر گیر
تنی پنجه از نیکنامان خویشهمان صد سوار از غلامان خویش
همی رفت بهمن چنان نرم نرمروش نرم و دل سخت و کردار گرم
پشوتن به پیش اندرون با دو کسکه بودند یاران فریادرس
سوی پل گذر کرد شاه و سپاهعنان را گران کرد آهسته شاه
بدان تا پذیره شود پیش اویز شهر آنک باشد یکی خویش اوی
فرامرز را دید با سام شیرپس در ستاده جو شیر دلیر
سپاهش همه دست شُسته به خونهمه با سلیح ایستاده درون
همانگه در شهر کردند بازبرون آمد آن لشکر کینه ساز
نهادند بر کتف گرز گرانیکی حمله بردند جوشنوران
چو بهمن فرامرز را دید زودگذشت از بر پل به کردار دود
سر پل گرفتند گُردان و پارسبدان تا بشد شاه نیکیشناس
بدان جایگه کُشته شد اردشیرز گُردان تنی چند گشتند اسیر
دگر خسته گشتند و بگریختندسلیح از تن خود فرو ریختند
ز لشکرگه بهمن تیرههوشبرآمد خروشی که کر گشت گوش
بماندند بر جای هر کس بُنهبرزگان گریزنده خود یک تنه
فرامرز و سام از پس اندر دوانبسان هیونان کفافکنان
برفتند در پی دو روز و دو شبهمه روی هامون سلیح و سلب
بکُشتند از ایران سپه ده هزارهمه نامداران در کارزار
دکر ده هزاران دلیران اسیرگرفتند خسته به تیغ و به تیر
جهاندار بهمن به بلخ اوفتادچنان چون کس او را ندارد به یاد
رخ از دیده پر خون و دل پر ز غمدهن خشک و بینم زبان با دو دَم
یکی اسب با شاه تا زندهایدران ره نبودش پرستندهای
شگفتی بسی هست ازین بیشترنیابیم بر چرخ گردان گذر
گهی شاد با شادکامی و نازگهی گرسنه پیش و راهی دراز
جهاندیده مرد ستاره شُمَررسیده به بلخ از همه پیشتر
به شه گفت از من همه گفتنستز تو شهریارا برآشفتنست
ترا این چنین شهریاری چه سودنه خواب و نه خورد و نه آرام بود
بدین کین، جهان بر سر آری همیبه جز تخم زشتی نکاری همی
به جز خون چه داری تو دیگر به دستبدان سر چنان دانک خونیترست
چنین داد پاسخ که چون کار بودترا سرزنش بر سر من چه سود
ز کار بد چرخ نتوان گریزو گر بر سر آری بسی رستخیز
از آن پس سواران یکان و دوگانبه بلخ اندر آمد پیاده دوان
کسی کو ز زخم یلان رسته بودبه جان از میانه برون جَسته بود
همه گشته بیتوش و تن دردمندنهاده گنه بر سپهر بلند
وزان پس فرامرز با زال و سامبه لشکرگه آمد شده شادکام
چنان کرد لشکرگه آراستهکه گفتی بهشتیست پر خواسته
ببخشید و لختی از آن برگرفتسراپرده و تخت دیگر گرفت
وز آنجا به شهر اندر آمد سپاهفرامرز با شادی و دستگاه
به رامش نشسته به روز و به شبدل و بخت بیدار و خندان دو لب
اسیران که بودند از ایران سپاهیکی را نفرمود کردن تباه
کسی را که بُد خسته داروش کردخورش دادش و تن به نیروش کرد
یکایک ببخشیدشان اسب و سازگُسی کردشان آن یل سرفراز