گنج

بخش ۸ - پاسخ نوشتن فرشاور پیش شاه بهمن اسفندیار

۲۲۹ بیت
به بهمن یکی پاسخ نامه کردکه ای شاه با فرّ و با دار و برد
تو شاهی و ما بندگان تو شاهنداریم جز رای و راهت نگاه
تو فردا که گُردان کشیدند صفهمه نیزه و تیغ و زوبین به کف
فرامرز را پیش خوان هم نبردچو آن پیلتن زی تو آهنگ کرد
درآییم یکبارگی در پسشیکی زخم پیش آورد هر کسش
برآریم بر روی او رستخیزنباشد ورا زین میانه گریز
اگر باد تندست و کوه روانز پای اندر آید به زخم گُوان
دل شاه از اندیشه کوته کنیمروان را سوی آشتی ره کنیم
چو نامه سوی شاه ایران رسیدز شادی تو گفتی دلش برپرید
چنین گفت پس با پوشتن به رازکه هم در شب تیره لشکر بساز
کسی مر فرامرز را آگهیفرستاد ازین رای شاهنشهی
که لشکر بیاراست شاه کیانفرامرز را راز چون شد عیان
بفرمود تا در شب تیره، بازسپه راست گشتند و کردند ساز
شب تیره چون چهره دیو رنگدو لشکر شده در پی ساز جنگ
دلِ بددل از بیم گریان شدهز یکدیگر از دور بریان شده
که گویی چه بودست کامشب سپاهنیارامد و نیست در بزمگاه
همانا که دشمن شبیخون کندشب تیره این دشت پر خون کند
تو گفتی برآمد یکی رستخیزیکی در برابر یکی در گریز
چو بر زهر شب دهر تریاک زدسپیده سیه پیرهن چاک زد
دو لشکر به کردار دو کوه قافبر آن دشت کین برکشیده مصاف
سپاه فرامرز با پنج صفهمه نیزه و تیغ و زوبین به کف
وزین سو صفی ده نمود از شمارهمانا برآمد صفی سی هزار
سپاه ایستادند بر جای بردو دیده نهادند بر یکدگر
چو خورشید بر زد سر از تیغِ کوهسپاه ایستاده گروه‌ها گروه
گرانمایه زال زر اندر رسیدچو از سیستان سوی، لشکر کشید
فرامرز را گفت کای جان بابچرا رزم را ساز کردی شتاب
که امروز نه روز رزمست و جنگکه خوابی بدیدم دلم گشت تنگ
ز خواب اندرون بی‌روان آمدمبدین‌سان که دیدی نوان آمدم
چنان دیدم ای پور فرخ به خوابکه از لشکرت آتشی تیز تاب
ترا سخت بگرفت و در تو فروختاز اندام پاک تو لختی بسوخت
من از هول آن آتش تیز تاببدین‌سان برت آمدم پر شتاب
نخواهم که امروز جنگ آوریز بهر دل من درنگ آوری
مگر در گذاریم وارونه فالبه آتش بسوزد تن بدسگال
فرامرز گفت ای گرانمایه بابسر از بخش گردون گردان متاب
به جان تو و دخمه پهلوانکه امشب من این خواب دیدم چنان
ولیکن چو دشمن سپه کرد تیزتو برگردی از پیش باشد گریز
و دیگر که خواهبی از آن هول تربدان بهتر امید باشد مگر
دل زال خوش کرد و گرز گرانبرآورد چون پتک آهنگران
یکایک همی گشت در پیش صفچو شیر ژیان بر لب آورده کف
سپه را همه نیکوی‌ها نمودهمی هر کسی را ستایش فزود
چنین تا به پایان لشکر رسیدیلان را بر آن جای بر، بوده دید
یکایک برافکنده برگستوانچو بر چرخ مریخ و کیوان روان
بدیشان چنین گفت کای مهترانچرا ایستادید بر یک کران
چنین گفت فرشاور تیزهوشکه دارد سپهبد به گفتار گوش
بدینجا که ماییم رهام شیرهمی حمله آورد هر دم دلیر
که امروز جنگ آورد بی‌گمانمن او را پذیره شوم در زمان
نمانم که آید به ما برگِزَندکه از خون زمین آسیابی کنند
سپهبد برو آفرین کرد و گفتکه با جان هر یک خِرَد باد جفت
وز آن جایگه شد سوی قلب‌گاهرمیده روان ایستاده سپاه
جهانجوی بهمن به فرزانه گفتبه میدان سواری فرست از نهفت
که خواهد فرامرز را در نبردبرآرد ز جان بداندیش گَرد
چنین داد پاسخ که فرمان شاهنبینم که دارد کس این دستگاه
مگر بُختِ نصرست بیدار بومدگر نامور شاه سقلاب روم
چو رهام بشنید گفتار شاهبرون رفت تیز از میان سپاه
بغرید چون شیر گاهِ شکارکه بر گور برگردد او کامکار
منم گفت رهام گودرز نیوبرادر بُدم نامبردار گیو
زمینی چو بیت‌المقدس مراستهمان سی هزار از دلیران مراست
نخواهم کسی را که پیش آیدمو گر چه همه خونِ خویش آیدم
فرامرز را خواهم اندر نبردبرآرم ز جانش من امروز گَرد
سپهبد چو بشنید گفتار اویبه آوردگه تیز بنهاد روی
چنان دید زال از پس وی بجستعنانش بدان راه بِستَد ز دست
بدو گفت رفتن ترا نیست رویبمان تا شود دیگری پیش اوی
فرامرز گفت این بُوَد سخت عاربمانَد ز من در جهان یادگار
چو رهام گودرز داند مراپس آنگه به ناورد خواند مرا
گر از پیش رزمش گریزان شوماز آن بِه که بر خاک ریزان شوم
به خوبی عنان بستُد از دست زالوزو دور شد زال بسیار سال
فرامرز چون پیش رهام شدتو گفتی به دو پای در دام شد
به رهام گفت ای سرافراز مردنگر تا به جای تو بهمن چه کرد
ز کردار رستم یکی یاد کندل خویش را ره سوی داد کن
که گودرز را بستد از دست دیوبه زور و به فرمان کیهان خدیو
همان بیژن گیو کز چاه تنگبرآوردش اندر شب تیره رنگ
تو گویی که گودرز هستم پدربرادر مرا گیو پرخاشخر
کنون هست پاداش رنجش چنینمباد ایچ بر ناسزا آفرین
نخستین که در جنگ بشتافتیبه دفتر درون نام من یافتی
بدو گفت رهام کوتاه کنبه زنهار نامه سوی شاه کن
و گر نه من و تو به ناوردگاهبگردیم با یکدگر بی‌سپاه
بگفت این و آنگه برو حمله کردبزد گرز و ز دشت برخاست گرد
نه در پشت زین رویش آورد خمنه لختی ز نیروی او گشت کم
فرامرز گرزی صد و شصت منکه خیره شدی اندر آن انجمن
بسان نهنگی چو آهنگ کردرخ لعل رهام بی‌رنگ کرد
عنان باز پس کرد و برتافت رویهزیمت پذیرفت از آن نامجوی
هم اندر زمان آن ده و دو سوارکه برگشته بودند از آن نامدار
نشستند چون آتش اندر فقاشبه تن پر ز کینه به دل پر جفاش
گشادند پس بر فرامرز دستبسی تیغ در جوشن او نشست
سپهبد برآویخت با آن گروهنیامد ز شمشیر خوردن ستوه
فرامرز را در میان دید زالبغرید و آنگه برافراخت یال
بزد بانگ و لشکر همه حمله کردبجنبید هامون و برخاست گرد
وزان سوی دیگر پشوتن سپاهبیاورد مانند سیل سیاه
دو لشکر به کردار دریای تیزبرآمد بهم چون گهِ رستخیز
از آواز گُردان و بانگ خروشهمی کر شدی مردم تیزهوش
ز تابیدن تیغ شد تیره هوربسا سر که شد زیر پای ستور
ز بس مرد کافکنده شد سرنگوندر آن دشت دریا شد از جوی خون
ز زخم دلیران و جوشن‌ورانزمین خون گرفت از کران تا کران
هوا گفتی از تیغ در جوشنستستاره ز گَرد سپه روشنست
فرامرز با آن دو و ده دلیربدان خستگی در بکوشید دیر
ز زنهارخواران بیفکند هشتدگر خسته شد سوی بهمن گذشت
فرامرز را زخم بسیار بودتن پیلوارش بس افکار بود
ز بس خون کزو رفت بیهوش گشتبیفتاده بر دشت و بی‌توش گشت
چو زیر زمین هور شد ناپدیدز چرخ چهارم به دریا کشید
ز هم بازگشتند هر دو سپاهز کشته ندیدند و از خسته راه
فرامرز را روی کردند پاکبه تن بر سلیحش همه گشته چاک
به پایش اندرون زال خسته جگرنهاد آن تن خسته را بر سپر
به سوی سراپرده بردند تفتوزو هر کس آوازها برگرفت
بدو دیده‌ها زار و گریان شدنددل از درد او ریش و بریان شدند
دو دیده بر آن خستگی کرد بازبه دستان چنین گفت کای سرفراز
دو دیده بر آن خستگی آید شکنسراپرده و خیمه‌ها را بکن
برو تا درآییم یکسر به شهرکزین رزمگه رنجمان بود بهر
یکی چاره سازم مگر کردگاربرآرد ز دشمن بزودی دمار
سپه برگرفتند و رفتند تیزبدین‌سان که گیرند راه گریز
دگر روز چون بهمن آگاه شدز شادی برو رنج کوتاه شد
گمانی چنان بُرد فرخنده شاهکه بر دستشان شد سپهبد تباه
بُنه برنهاد و سپه برگرفتسوی سیستان او ره اندر گرفت
فرود آمد و کرد شهر او حصاردر شهر کردند باز استوار
کس از باره بیرون نیاورد سرچنین تا برآمد سه روز دگر
شب تیره برخاست از شهر غوکه دردا دلیرا فرامرز گو
زن و مرد و کودک خروشان شدندچو بر آتش تیز جوشان شدند
دریده همه جامه بربر کبودهمی مویه آمد به جای سرود
همه شهر بر سر پراکنده خاکیکایک برو جامه کردند چاک
چو بهمن چنان بانگ و زاری شنیدسواری فرستاد، تا بر رسید
بیامد چنین گفت کای شهریارتو جاوید بر دشمنان کامکار
فرامرز را زخم سستی گرفتروانش سوی راه پستی گرفت
همه سیستان پر زنای و نمستهمه خان‌ها گریه و ماتمست
رخ شاه شد چون گل ارغوانز شادی که شد کُشته آن پهلوان
نشسته فرامرز در بزمگاههمه شهر جامه کبود و سیاه
بدان تا به دشمن رسد آگهیکزو گشت یکباره گیتی تهی
دگر روز برخاست بانگ خروشهمه کوی و برزن در آمد به جوش
دگر باره مردم غریوان شدندزن و مرد و کودک خروشان شدند
بپرسید بهمن که این گریه چیستچنین گریه و زاری از بهر کیست
سوی باره رفتند و باز آمدندبَرِ شاه گردنفراز آمدند
که سام سرافراز خود را بکشتبدو گشت گردنده گردون درشت
ز شادی چنان شد رخ شهریارتو گفتی امان یافت از روزگار
به فرزانه گفت ای یل نیکنامکه نیکو شد این کار از مرگ سام
همه شهر فردا به چنگ آوریمجهان بر دل زال تنگ آوریم
بدو گفت کای شاه با داد و دینیکی اندرین کار بهتر ببین
همانا فریبست کردارشانبهم ساخته خام گفتارشان
چنین داد پاسخ که این فال بدز داننده مردم همی چون سزد
بدو گفت شاها تو اندر فریببمانی و آید به رویت نهیب
فرامرز زنده است و سام دلیرتو بِه دان که من گشتم از گفته سیر
چو یک هفته بگذشت از آن روزگارنیامد به بالا کسی از حصار
به هشتم برآمد به باره دبیرابا او جهاندیده شاهوی پیر
سیه کرده جامه برهنه سرشبه خون اندر آلوده یال و برش
سوی لشکر بهمن آواز دادپشوتن یکی پاسخش باز داد
چنین گفت شاهو که گر شهریارسزد گر فرستد ترا زی حصار
که گفتار من بازگویی به شاهدل پاک وی را سوی داد خواه
بدو گفت رو تا چه گوید همیز ما آرزوها چه جوید همی
پشوتن بیامد درو بنگریدچنان جامه سوگوارش بدید
پیاده بپرسیدش و برنشستز گریه به رخ برنهاده دو دست
بدو گفت شاهوی کای نامداریکی رنجه شو تا بَرِ شهریار
بگویش که ما بندگان توایماسیر و پرستندگان توایم
اگر تا به امروز کردیم جنگسِزَد گر نباشد دل شاه تنگ
گر از بهر پروردگاران خویشخداوند و هم شهریاران خویش
کسی کو بُوَد بر ره داد و دینبکوشد به هنگام سختی و کین
کنون چون فرامرز گو کشته شدبه خاک و به خون اندر آغشته شد
همان بر سرش سام خود را بکُشتوزو بخت برگشته بنمود پشت
همان زال گویی که خود مرده بودبه گیتی ز روزی فزون خورده بود
چو آن هر دو فرزند را مرده دیدبدو بخت خم اندر آورده دید
ز بس کو بزد خویشتن بر زمینبمرد و سر آمد بدو جنگ و کین
کنون ما بماندیم بیچاره‌‌وارسِزَد گر دهد شاهمان زینهار
سپاریم مر شاه را گنج و شهرزن و بچه ما را ازین شهر بهر
اگر شاه ما را بدارد بجایپسندیده باشد به هر دو سرای
میان بندگی را ببندیم پیشبه فَرّش بمانیم بر جای خویش
و گر باشدش نیز رای دگرپراکنده گردیم جای دگر
پشوتن بیامد به بهمن بگفترخ بهمن از خرمی برشگفت
بدو گفت رو بازگرد و بگویبه شاهو که خیره مبر آبروی
دَرِ شهر بگشای فردا به گاهکه در زینهار منند آن سپاه
جوانان مرا چون برادر بوندچو پیران مرا پشت لشکر بوند
سراسر بداریم بر جایشاننه آنم کجا بشکنم رایشان
ازیشان اگر بستدندی درمبه جای درم در نیابند کم
همه نیکوی‌ها بجای آوریمچو کردارتان زیر پای آوریم
درستست نزدیکم ای پیش‌بینکه ایشان همه بی‌گناهند ازین
تو ای پر خرد مرد، دستور پیرهمه نیکوی‌ها ز من در پذیر
زمانی که دادی تو با آن سپاهکلید وفا را تو از من بخواه
سپاهی و شهری چو یار منندزن و مرد در زینهار منند
چو پیش من آیی تو با چند کسدهم مر ترا دست زنهار و بس
پشوتن بیامد به شاهو بگفتبدان‌سان که ماند از پشوتن شگفت
بدو گفت امشب چه گفتار شاهچنین بازگویم به پیش سپاه
ز چیزی که پاسخ دهندم به دادبیایم بگویم هم از بامداد
تو امشب برو بامداد ایدر آیمگر ره نمایدت نیکی نمای
برفت و همه گفت‌ها کرد یادبه پیش فرامرز و دستان راد
دگر روز چون بردمید آفتاببرآمد سر نامداران ز خواب
دگر باره شاهو در آمد به زیرابا او تنی ده ز پیران پیر
برهنه سر و جامه‌هاشان سیاهسیه روی چون مردم پر گناه
پشوتن بیامد بپرسید از اویکه چون بود گفتارتان بازگوی
کشادند هر ده برو بر زبانکه ای نامور مهتر مرزبان
تو دانی که امروز ما بسته‌ایمز صد گونه آسیمه و خسته‌ایم
اسیر شماییم و بی‌دست و پایبه ما به نگرزین ز بهر خدای
نه با شاه پیمان نهاده یکینه سوگند داده ترا اندکی
چگونه توان پیش شاه آمدندر آن لشکر کینه خواه آمدن
اگر داد ما را به جان زینهارتو دانی نهان من و آشکار
تو با شاه گُردان و دستور شاهیکی رنجه باید شدن بی‌سپاه
به شهر آمدن تا ببینند شهرشود نوش ما را گزاینده زهر
چو دیدیم یکتا دل شاه راپذیره برو بسپریم راه را
ببه سوگند چون شاه گشت استواربدانیم کو دادمان زینهار
همه شهر را باز داریم دستز خانه به دشت آوریم آنچ هست
پشوتن روان تا بر شاه شدچو شاه از سخن‌هاش آگاه شد
بفرمود تا شد همان گاه بازچنین گفت کز شاه گردنفراز
بهانه نماندست کوته کنیدهم اکنون بیاییم اگر ره کنید
پشوتن چو برگشت بهمن چه گفتبه فرزانه گفت از تو نتوان نهفت
چو فردا درآیم بدین کنده شهربه جز تیغ و زوبین نیایند بهر
همه خانه و کوی دربندم آبکنم سیستان را سراسر خراب
وزانجا سوی دخمه پهلوانبپویم، برآرم ز خاک آن گُوان
بدان تا شود راست گفتار منجهانی بدانند کردار من
کزین کین چه مایه کشیدیم رنجچه مایه به تاراج دادیم گنج
بخندید فرزانه اندر نهانبدو گفت کای شهریار جهان
تو این کار یک روز بر سر بریولیکن بدین کهترت ننگری
سوی شهر رفتن ترا نیست رویمکن با بلا آشنایی مجوی
چو گفتار دشمن تو باور کنیهمی اهرمن را برابر کنی
به تندی بدو شاه خودکامه گفتکه در دانش تو بماندم شگفت
دو هفته‌ست تا کشتن دشمنستهمه سیستان گریه و شیونست
همه جامه کرده چو پَرِّ غُرابگلستان دشمن سراسر خراب
ز باره چنین خواهش و زینهارزن و مرد و کودک همه سوگوار
تو گویی که هست این سراسر فریبشدستم ز کار تو من ناشکیب
چو فردا به شهر اندر آیم نخستکنم با تو نادانی تو درست
رخ مرد فرزانه بد رنگ شدز گفتار بهمن دلش تنگ شد
فزونی نگفت و خموشی گُزیدازان دانشی مرد چونین سزید
چه نیکو سخن گفت استاد منهنوز آن سخن هست بر یاد من
سخن را هنر سر به سر کوتهیستدراز ار چه خوش گویی از ابلهیست
سخن چون درستست کوته خوشستدروغ آفرین از در آتشست
پرستنده را گفت فرزانه مردکه بار و بُنه راست بایدت کرد
گذر کرد باید شما را ز آبشب تیره بی‌سستی اندر شتاب
که شاه جهان در دَمِ اژدهاستهمه دانشم پیش او بی‌بهاست
پرستنده در شب بُنه برنهادگذر کرد بر رود بر سان باد
وزان روی شاهو چو آمد به زیردر آمد به نزد فرامرز شیر
بدو گفت فردا به هنگام بامبه بخت تو دشمن درآید به دام
همه شب فرامرز با نای ورودهمی بود با پهلوانی سرود
شبه چون شد از کوه در آب‌هابگسترد بر جای او کهربا
همه شهر گفتی برآمد به جوشز بازار و برزن برآمد خروش
ز هر خانه‌ای جامه‌ها خواستنددر و شهر و باره بیاراستند
کشیدند بر باره چندان نثارز بهر یل نامور شهریار