گنج

بخش ۷ - نامه نوشتن شاه بهمن پیش گردان فرامرز پسر رستم

۴۰ بیت
یکی نامه کرد آنگهی شهریاربه گُردان پر از رنگ بوی و نگار
سَرِ نامه از شاه گیتی‌نمایبه نزدیک گردان کشورگشای
همان باشد اکنون شما را درستکه دل را ز کینه بخواهیم شست
درستست نزد شما گوهرمکه من شاه و شهزاده کشورم
مگر زال را زیر بند آوریمفرامرز را در کمند آوریم
شما را نخواهم که باشد زیانبمانید در دست ایرانیان
چو من بر شما مهربانم درستببایست آزرم ما نیز جُست
فرستادم اینک یکی پای رنجشما هر یکی را دو گوهر ز گنج
به دست فرستاده زین بیشترنشاید فرستاد چیزی دگر
چو پیشم رسید از همه رنجتانکنم شاد و بخشم بسی گنجتان
شما هر کسی را جهانی دهمبجای آورم گر زمانی دهم
هم امشب به راهست ما را دو گوشخردمند باشید و بسیار هوش
چو گفتار نامه به پایان رسیدفرستاده‌ای تیز رو برگزید
گهرها بدو داد و آن نامه نیزمر او را ببخشید بسیار چیز
گهر هر یکی بود چون خایه‌ایبه هنگام سختی به سرمایه‌ای
که یاقوت خوانی مر او را به نامچو آتش درخشان شب تیره فام
یکی جا زربَفت دیبای چیننهاد از برش بهمن پیش‌بین
فرستاده را گفت کای هوشیارمرین را به فرشاور امشب سپار
سَرِ نامداران و گردنکشانز دیدار او پیشم آور نشان
فرستاده آمد شب تیره رنگبه نزدیک فرشاور تیز چنگ
نهاد آن گهرها و جامه برشپس آنگاه نامه نهاد از برش
چو فرشاور آن گوهر و جامه دیدسخن‌های شیرین در آن نامه دید
فرستاده را پیش خود برنشانددلیران خود را یکایک بخواند
ز گردان ده و دو به فرمان اویهمه بسته جان را به پیمان اوی
بر ایشان مر آن نامه شه بخواندز بهمن بسی داستان‌ها براند
یکایک بگفتند گر شهریاربدادست ما را به جان زینهار
سپردن سِزَد پیش او راه ماهمه راست گوید همی شاه ما
از ایشان چو فرشاور تیزهوششنید این سخن تیز بنهاد گوش
مر آن هر یکی را دو دانه گهرببخشید و شد کار ایشان به سر
مرا داستانی نکویست یادبسا سر که گوهر بدادش به باد
گزندست اگر چندت اندر خورستفریبنده دشمن ترا گوهرست
بدین سر ز بیمش دلت به دو نیمبدان سر همه دوزخ و ترس و بیم
اگر تنگدستی نباشد ز بُنتو آهنگ بیشی و پیشی مکن
که هر دو به گیتی سر آید همیجهان از پسش دیگر آید همی
دگر گویم از دو یکی برگزینره آز مسیر تو ای پیش‌بین
میانه تو را خوش‌تر و خوی خوشمنش سوی آزو بلندی مکش
چنان دان که آز تو آتش بودهمیشه درم جوی ناخوش بود
به درویشی اندر گذر روزگاربمان شادمانه به روز شمار
پیمبر نگویی بدان در چه دیدکه درویشی و تنگدستی گزید
چو پیوسته شد خیره گفتارشانشد آگاه فرشاور از کارشان