گنج

بخش ۱۰ - رزم سوم بهمن با فرامرز پسر رستم

۲۸۹ بیت
چنین بود رزم نخست و دومازین پس بگوییم رزم سیوم
چهارم ز هر سه شگفتی‌ترستبسا رنج کاندر چهارم درست
شنیدم که بهمن چو در بلخ شدخور و خواب و آرام او تلخ شد
به فرزانه گفت ای گرانمایه مردز من دور شد خواب و آرام و خورد
خُنُک خون باب من اسفندیاربتَر خون‌ها کاندرین روزگار
که این بدرگ بدنژاده بریختدو بار این سپاه من از وی گریخت
چه گویی کرا گویم این نام و ننگکه با او نباشم برابر به جنگ
پس از من بگویند مردان کینکه کم باد نامش ز روی زمین
که بهمن همی خواست خون پدرنشد با فرامرز کارش به سر
مرا گر سر اندر سر کین شودبه آید که تا بر سرم این شود
همان روز بخشیدن آغاز کرددگر باره مر جنگ را ساز کرد
بخواند او ز هر کشوری پیشه‌ورچه برگستوان‌گر چه شمشیرگر
همی کرد شش سال ساز نبردکه یک روز شادی و رامش نکرد
چو شد گنج آباد لشکر بخواندبه روی زمین بر سواری نماند
که نبود پرمایه درگاه اوینبوسید آن تخت و آن گاه اوی
سوی شاه بربر فرستاد کسکه ما را بدین جنگ فریادرس
چو سلمان پرمایه بربریبیامد کمر بسته در کهتری
سپاهش دلیران نیزه گذارهمانا فزون آمد از سی هزار
جهانجوی شد شادمانه از اوینوازش نمودش سزاوارِ اوی
جهانجوی را چون بهانه نماندهمانگاه دیوان عارض نشاند
بفرمود تا عرض لشکر بدادچنین دارم از مرد گوینده یاد
چو بر عرض بگذشت پانصد هزاردلیران و مردان گهِ کارزار
وزان پس بجنبید لشکر ز جایشهنشاه زی زابل آورد رای
چو در پیش لشکر پشوتن برفتسپاه از پس او روارو گرفت
چو دریای پر موج سیل سپاهچو کوه روان بود بر ساقه شاه
فرامرز را چون رسید آگهیکه آمد به بزم اندرون کوتهی
سپاه آمد از بلخ پانصد هزاردلیران و شیران نیزه گذار
به دستان یل گفت کای نامجویبدین بار چاره چه دانی بگوی
چنین داد پاسخ که جز رزم چارچه دانم که نفرین برین روزگار
فرامرز گفت ای هنرمند بابیکی چاره دانم تو سر برمتاب
تو لشکر بکش تا لب هیرمندبه بهمن ز من نامه کن دلپسند
بگویش که از داد پرمایه شاههمانا نزیبد بدین‌سان گناه
تا با لشکری گشن و ما اندکیتواند که با صد بکوشد یکی
بده داد و شاها و پس رزم کنوگرنه در آشتی نرم کن
که من برگُزینم ز لشکر سواردلاور ز جنگ‌آوران ده هزار
یکی دور گردم من از پیش شاهنباشم من اندر میان سپاه
که بینم یکی جای بیراه راچو دانم که آید همی شاه را
یکی روز چون رزم خیزد همیتو گویی که کیوان گُریزد همی
من از پس بیایم زنم بر سپاهنه لشکر بمانم نه گُردان شاه
بسازم یکی در بیابان کمینندانم همی چاره دیگر جز این
بدین در گرفتند و برخاستندهمه رزم را دل بیاراستند
چو گردون فروهِشت موی سیاهجهان را بپوشید قیرین کلاه
فرامرز با لشکری تیز چنگبرون رفت پنهان شب تیره رنگ
گلستان یله کرد و ایوان کاخکمین ساخت اندر یکی سنگلاخ
که دیو اندر آنجا نکردی درنگنه از بیم بروی گذشتی پلنگ
جهاندیده دستان سپه برکشیدسراسر همه رود لشکر کشید
دگر روز چون هور بالا گرفتز سودا هوا رنگ صفرا گرفت
پشوتن بیامد که بُد پیشرووز آن پس سیاهش همه نوبنو
ز لشکر چنان بُد در آن رود و دشتکه گفتی همی موج دریا گذشت
دهم روز چون بهمن اندر رسیدجهان شد ز گرد سپه ناپدید
بپرسید شاه از پشوتن خبرز زال و فرامرز پرخاشخر
چنین گفت کای نامبردار شاهنبینم فرامرز را در سپاه
خبر یافتم کو به کابل شدستبه سوی گلستان زابل شدست
به فرزانه گفت این دگر بار چیستدگر باره این رنگ و این چاره چیست
نگه کن در شمار سپهرببین تا کجا باشد آن دیو چهر
چو جاماسب در اختران بنگریدنشان فرامرز جایی ندید
چنین گفت او نیست اندر سپاهولیکن نه دورست از رزمگاه
بدو گفت کز چرخ گردان ببینکه مهر آورد پیشم ار خشم و کین
چنین پاسخش داد فرزانه مردکه شاها نیارم همی یاد کرد
بدین رزمگه یادگاری بودز پس کاندرو کارزاری بُوَد
ز گاه کیومرث با فر و دادندارد کسی این چنین رزم یاد
بسا سر که گردان شود همچو گُویبسا خون که گردد روان همچو جو
ازین نامور لشکر شهریارهمانا که پیدا شود یک سوار
که با دشمنان دست پیش آوردبسی نامور زیر خویش آورد
ز تیغش هنرمند بریان شودسپاه فرامرز گریان شود
سرانجام بر دست دستان سامگرفتار گردد پس آن نیکنام
وزان پس سپاهت شکسته شودخُنُک هر که زین رزم رسته شود
دل شاه شد تنگ و آنگاه گفتسر از بخشش چرخ نتوان نهفت
ز لشکر گُزین کرد پس شهریارسواران جنگ‌آوران سه هزار
مگر کز فرامرز جای نشانبیابند بر دشت گردنکشان
بجُستند بر دشت و گشتند بازنشانی ندیدند از آن سرفراز
جهاندار از آن در شگفتی بماندهمانگاه فرزانه را پیش خواند
سگالش چنین کرد با رهنمایکه اکنون که دستان جنگ‌آزمای
به جنگ آمد از شهر با این سپاهفرامرز جای دگر شد به راه
به شهر اندرون نیست با لشکریجز از مرد بازاری و سرسری
سراسر تهی گشته شهر از سپاهسِزَد گر فرستیم لشکر به راه
دهد بخت ما را مگر کام بهربه دست آوریم آن گرانمایه شهر
اگر سیستان را به چنگ آوریمکجا پیش دشمن درنگ آوریم
چنان پیش گیریم یکسر سپاهکه باد خزان گیرد از پیشگاه
نه در شهر آباد راهش بُوَدنه اندر بیابان پناهش بُوَد
چنان بر دَرِ شهر کُشتن کنیمکه کشور پر از خون دشمن کنیم
بدو گفت فرزانه کای پاک رایکه داند که چون باشد این جز خدای
تو به دان که شاهی و پرمایه‌ایبه دانش ز ما برترین پایه‌ای
بفرمود تا شد پشوتن به پیشچنین گفت کای مر مرا همچو خویش
گزین کرد دو ره ده هزار از سپاهشب تیره برکش سوی شهر راه
که شهر از سپاه سپهبد تهیستسوی شهر راهی بدین کوتهیست
بدان گه که با زال جنگ آوریمشب و روز پیشش درنگ آوریم
چنان جادویی کن با انجمنبه شهر اندرون افکنی خویشتن
بیامد پشوتن سپاه برگزیدشب تیره گشت از سپه ناپدید
همانگاه جاسوس دستان برفتوزین داستان آگهی داد تفت
چو بشنید دستان چنان دید کاربَرِ خویشتن خواند او یک سوار
یکی ساخته کیسه از چرم خامبدو داد و گفت ای یل نیکنام
مر این را ببر تا به بالای شهربر آن ره پراکنده کن زین دو بهر
بیفشان مر این را به راه سپاهشب تیره را زود برکَش به راه
دگر بهره نزدیک شهر و حصارپراکنده کن تا شود استوار
خسک بود و گویند کان زال ساختکس آن را از آن پیشتر کی شناخت
کز آهن چنان ساخته چار سویوزو شاخ‌ها ساخته چون سروی
ز هر سو کجا اوفتند بر زمینیکی شاخ بالاش باشد ازین
برفت و پراکند چون بند بنددوان بازگشت او سوی هیرمند
بدانگه که زنگی در آمد ز پایاز ایران سپه خاست بانگِ درای
سپاه اندر آمد به کردار میغچو برق درخشان فروزنده تیغ
کشیدند صف‌های جنگ‌آورانچو پیل ژیان و چو کوه گران
از ایران سپه بود پنجاه صفهمه تیغ و زوبین و نیزه به کف
برآمد همی هر صفی ده هزارگُزیده سواران نیزه‌گذار
وزین روی دستان رزم‌آزمایسپه را برآورد یکسر ز جای
دلیران و برگستوانی سوارچهار آمدش هر صفی ده هزار
بَرِ دشمن این لشکر شیردلچو در ژرف دریا یکی کوه گل
جهاندیده دستان چنان دید گفتندانم که گردون چه دارد نهفت
نشست از برِ خنگ و آمد به دشتهمه پیش لشکر یکایک بگشت
بدیشان چنین گفت کز سرکشانچنین روز را کس ندارد نشان
همان نامِ مردی به جای آوریدسَرِ دشمنان زیر پای آورید
از انبوه دشمن مدارید باکهمانا که با ماست یزدان پاک
که بهمن جز از بد نگوید همیز ما کین و بیداد جوید همی
ببینید کاین پیر فرتوت مردهنر چون نماید به گاه نبرد
سپه بر سپهبد بخواند آفرینکه ای نامور پهلوان زمین
سپر کرده داریم پیشت روانبکوشیم چندانک ما را توان
همانگه برون آمد از پیش صفسواری دمان بر لب آورده کف
جهنده یکی خِنگ زیر اندرشیکی مغفری سیمگون بر سرش
برافکنده بر خِنگ برگستوانز آهن تنش همچو کوهِ روان
ز تخم بزرگان با فر و دادگرانمایه پیروز آرش نژاد
ز فرزانه پرسید شاه دلیرکه آن کیست ماننده غرنده شیر
بدو گفت پیروز آرش نژادکه در مردی و مردمی داد داد
که آرش چو از بلخ بگشاد دستبه جیحون رسانید تیرش ز شست
همانا که آن بهترست از پدرسواری گرانمایه و پرهنر
چو برگشت پیروز ناورد کردرخ شید تابنده پُر گَرد کرد
به پیش آمدش نامور سرکشینشسته گرانمایه بر ابرشی
برافکنده برگستوانش سمندکه خوانی همی مغفری چون پرند
بسی آینه دوخته بر تنشکه خیره شدی دیده دشمنش
بپوشیده او جوشنی از یمنهمی زیر آهن نهان کرده تن
بدو گفت پیروز برگوی نامز تخم که خوانمت از باب و مام
چو از جان برآرمت یکباره گَردکرا گویم افکندم اندر نبرد
بدو گفت کای مرد تیز و درشتچه دانی که ما را بخواهی تو کشت
مرا پرورانیده چون رستمستکه چون او نِبَرده به گیتی کمست
گوایه‌ست نامم خداوند غوردلم با دلیری و یالم به زور
شنیدی ز من نام خود بازگویبه پیش آی و دیگر بهانه مجوی
بدو گفت پیروز آرش منمچو آتش چنین تیز و سرکش منم
گوایه به تیر و کمان برد دستخدنگی بپیوست و بگشاد شست
بپیچید از او مرد پرخاشخربیامدش بر جوشن و بر سپر
چنان دید پیروز تیر خدنگبپویست هم در زمان مرد جنگ
چنان چون بینداخت از ره شتاببیامد به کردار تابان شهاب
چو پیکان به جوشن در آمد درشتدر آمد به ناف و برون شد ز پشت
تن مرد جنگی در آمد به خاکسپاهش همه جامه کردند چاک
دگر باره پیروز رزم‌آزمایبه ناوردگه در، بیفشارد پای
چنان دید بانوگشسبِ سوارکه بُد دختر رستم نامدار
همانگه به کردار آذرگشسبچو کوه دماوند بیرون زد اسب
سلیح و همه ساز او زر زرددل از لشکر شاه بهمن به درد
به چاووش لشکر بسی چیز دادوزان پس برو نام خود کرد یاد
بدو گفت رو پیش دستان ساممرا پیش او در مکن یاد نام
بگو کاین سواریست و نام‌آوریکه در لشکرت نی چنو سروری
چو دستور باشد جهان پهلوانهم اکنون برآرم ز دشمن روان
فرستاده آمد چنین باز گفتنهان کرد نام وی اندر نهفت
بدو گفت خود را نگه دار از اویهمان خویشتن به مپندار از اوی
که پنداشت هرگز نیاید درستز پنداشت گردد همه رای سست
بیامد همانگاه دختر برشنهان کرده در زیر مغفر سرش
بدو گفت پیروز تو کیستیخود از سیستانی و گر نیستی
چنین پاسخ آورد کای نامدارترا با من و کار نامم چه کار
هم اکنون ببینی که من چون کنمزمین را ز خون تو گلگون کنم
چو دستور شه کرد بر وی نظرشگفت آمدش زان سوار آن هنر
چنین گفت فرزانه کای شهریارهمانا یکی دخترست این سوار
ندیدم سواری بدین چابکیفدا کرده جانی بدین نازکی
ز گفتار او شاه ایران شگفتبمانده دگر هیچ چیزی نگفت
چو پیروز آرش مر او را بدیدکمان را به زه کرد و اندر کشید
چو تنگ اندر آمد سپر کوژ گشتیکی تا ازو ناوکی درگذشت
چو برق درفشنده بانوگشسببرآورد گرز و برانگیخت اسب
سَرِ مرد زیر سپر شد نهانچو دید آنچنان دختر پهلوان
نهان کرد گرز و بیازید دستکمرگاه پیروز بگرفت پست
جدا کردش از اسب و نیرو نمودسوی زال بردش به کردار دود
بیفکندش از دست و زد بر زمینهمی خواند لشکر برو آفرین
کسان گوایه به درد و دریغیکایک غریوان کشیدند تیغ
بکشتند و شد تنگدل شهریارچو افکنده دید آن سَرِ نامدار
گرانمایه فرخ بدو تاخت اسببیامد به نزدش چو آذرگشسب
که جاماسب را بُد گرامی پسردلیر و خردمند و زیبا هنر
بسی حمله کرد این بر آن آن برینستوه آمد از نعل اسبان زمین
سرانجام بانوگشسب دلیردر آمد به کردار غُرنده شیر
بزد تیغ و یک نیمه از مغفرشبینداخت یک نیمه نیز از سرش
بیفتاد آن مرد فرخ نژادهم اندر زمان جان شیرین بداد
غمی شد دل شاه و فرزانه مردزمانی همی بود با باد سرد
جهانجوی بهمن دلش کرد خوشکه غمگین بُد از بهر آن شیرفش
گرانمایه فرخ یکی پور داشتبه مردی ز مریخ منشور داشت
چو باب گرانمایه را کشته دیدبدان‌سان به خون اندر آغشته دید
بدان دردِ دل حمله آورد مردچو نزدیک او رفت آواز کرد
بدو گفت کای ریمن بدنژادبدین رزم گردون ترا داد داد
بکُشتی تو از ما دو گیتی فروزکه بهتر بُدند از همه نیمروز
هماورد او پاسخ آورد بازکه چون پیش رزم آمدی رزمساز
هم اکنون رسانم ترا پیششانکه دانم که هستی تو هم خویششان
چو مرد ستمدیده بشنید اینبیامد بزد بر سرش تیغ کین
رهایی ندید از سرش تیغ تیزرها کرد و برداشت راه گُریز
بتازید تازنده بانوگشسببه یک دست بگرفت دنبال اسب
گریبان به دست دگر سخت کردوزو پشت شبرنگ پردَخت کرد
ببردش به نزدیک دستان کشانبپرسید ازو زود دستان نشان
که برگوی تا از که داری نژادچرا کردی اندیشه رزم یاد
چنین پاسخش داد کای نامورمرا بود پرمایه فرخ، پدر
بدین رزمگاه اندرون کشته شدمرا بخت یکباره برگشته شد
همی خواستم تا بخواهمش کینبه دستش گرفتار گشتم چنین
دل پیر جاماسب بر من مسوزبه یکبارگی چشم بختش مدوز
ز بهر دل مرد فرزانه، زالدو رخ زرد کرد و فرو بُرد یال
بدو گفت جاماسب یار منستهمه ساله او دوستدار منست
ابا کاش فرزند آن نیکدلسرشته نگشتی به خون و به گل
کنون مر ترا زینهارست و روکه از مادر امروز زادی به نو
گرانمایه اسبی بدو داد و سازفرستاد نزدیک فرزانه باز
فرستاد با او سواری به راهبدان تا که دارد ز لشکر نگاه
همانگه که بهمنش زنده بدیدبه دل شاد گشت آفرین گسترید
بدو گفت کای شاه زانم غمستکه این نامور دختر رستمست
که چندین هنرها نماید همیستوه از دلیرانش ناید همی
ز گفتار او شاه خیره بماندجهان آفرین را نهانی بخواند
همی گفت کای پاک پروردگارچه تخمست این تخمه نابکار
زنانشان ز مردان به نیروترندبه هنگام کینه دژم روترند
نیامد ز رستم هنرها چنینمبادا برین تخمه بر آفرین
یکی نامور خواهم اندر خورَشکه پیش من آرد شتابان سرش
پس او را ز گیتی توانگر کنمز زر دامنش پر ز گوهر کنم
سرافراز رهام گودرز پیشدر آمد بَرِ شاه بستود خویش
بدو گفت اگر شاه فرمان دهدمرین درد را بنده درمان دهد
به شادی بدو گفت کاین کار تستبدین زود رو کو سزاوار تست
برون رفت رهام بر سان گردبه بانوگشسب آنگه آواز کرد
بزد بانگ و گفت ای پلید زناننژاد تو از پشت آهرمنان
ترا با نبرد دلیران چه کارهم اکنون فرستمت زی شهریار
بدان تا به خربندگانت دهدبه جان گر زمانی امانت دهد
بر او بانگ زد دختر پهلوانچنین گفت کای دیو تیره روان
مبادی تو و لشکر و بهمنتشده خیره بر جان تو دشمنت
نه دخت جهان پهلوانم اگرسگانت نخایند مغز و جگر
ز اسبت هم اکنون به خاک افکنمتنت را به دام هلاک افکنم
ترا من ز یزدان همی خواستمزبان را به خواهش بیاراستم
سر و ریش و سبلت همی برکنمبدو آتش تیز اندر زنم
بدان تا دگر را به هنگام کیننباشی چنین ژاژخایی چنین
کجا گفت شاید چنین خیره دردکه رهام گودرز خربنده مرد
مرا نام خواند پلید زنانبه خربندگانم دهد هر زمان
بگفت این و چون آتشی حمله کردبپوشید روی هوا را به گرد
فراوان بگشتند بر یکدگرنیامد سلیح کسی کارگر
پس آنگاه بانوگشسب سواردر آمد بزد تیغ زهر آبدار
قلم کرد در نک دو پای نوندچنین زخم بر جای باشد پسند
بیفتاد رهام وارونه بختبرو اسب، دختر برانگیخت سخت
بزد تیغ رهام رنجور گشتدو انگشت از دست او دور گشت
چو بهمن ز دختر بدید آن ستیزنه رهام را دید جای گریز
بزو بانگ و گفت از پی نام راازان زن رهانید رهام را
ز لشکر برون تاخت مردی هزاربپیوست هر یک بدو کارزار
گریزنده رهام برداشت راهپیاده در آمد میان سپاه
چو دیدند لشکر که رهام رفتیکایک همه بازگشتند تفت
دگر باره بانوگشسب دلیرهماورد را خواست غُرّان چو شیر
سواری برون رفت و هم کشته شددوم شد گرفتار و سرگشته شد
چنین هم برین‌سان برون رفت هفتتبه کرد پنج و دو تن را گرفت
ز بس کان دو تن لابه و زینهارهمی خواستند آن نبرده سوار
یله کردشان و ببخشودشانچنان نیکدل رنج ننمودشان
همی کرد دستان برو آفرینندانست کو کیست آن پاکدین
چنین تا بگشت از میان هوادرخشنده خورشید فرمانروا
سواری بیامد بَرِ شهریارکه آمد ز نزد پشوتن سوار
به مژده که شاها گرفتند شهرترا شادی و زال را درد بهر
پشوتن بیامد پیاده ژکانشده خسته و ز پای‌ها خون چکان
پیاده گریزان پس وی سپاهیکایک بیامد به نزدیک شاه
از آن بیکران لشکر نامداربیامد یکی نام گستر سوار
بپرسید از او شاه و فرزانه مردکه این مردمان را پیاده که کرد
پشوتن چنین گفت در پیش شاهکز ایدر برفتیم بر شاه‌راه
زناگه مرا لنگ شد بارگیبماندند اسبان به یکبارگی
ز بس تازیانه زدن بر سرورنشدند آن همه بادپایان نگون
همانگه که رفتن همی خواستیبیفتادی و باز برخاستی
همه بارگی اندر آمد ز پایبماندیم ترسان و خیره به جای
هر آن کو ازین سو بدان سو دویدهمه بارگی دست و پایش خلید
فرود آمدیم و پیاده شدیموزان سوی صحرا فتاده شدیم
به جز ایستادن ندیدیم رویببودیم تا روز بنمود روی
همه دشت از این آهن پایدارپراکنده دیدیم ای شهریار
ببارید پنداری از آسمانبدان تا به ما بر سر آید زمان
چو شاه جهان آن خَسک را بدیدبنالید و باد از جگر برکشید
همی گفت کاین زال زر ساختستز بهر چنین روز پرداختست
چگونه کند رزم با آن کسیکزین جادوی‌ها نداند بسی
همی کرد هر کس بدان در نگاهوزان خیره ماندند یکسر سپاه
بماند این خَسک در جهان یادگاراز آن پهلوان تا بدین روزگار
شب آمد سپه بازگشت از دو رویشب تیره جز شادمانی مجوی
دگر روز برخاست بانگ و خروشسپاه از دو رویه برآمد به جوش
چو هر دو سپه برکشیدند صفگرفتند شمشیر و نیزه به کف
ز فرزانه پرسید شاه دلیرکه یک ره نگه کن درین چرخ دیر
ببین تا چه خواهد نمودن به چهربه کین گشت خواهد همی یا به مهر
چنین گفت کامروز تا نیمروزدهد داد تو هور گیتی فروز
به کام تو گردند این اخترانز فر تو پیروز جنگ‌آوران
بدو گفت بهمن که یزدان سپاسنه از تو که هستی ستاره‌شناس
همانگاه بانوگشسب از مصافبرون تاخت ماننده کوه قاف
سواری همی با سواران شکستبزد بر زمین اسب او پای و دست
چو از دور خسرو مر او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید
چو پیشش نیامد کسی پایدارچنین گفت با پارس پرهیزگار
که خواهم که با او تو جنگ آوریسر و نام او زیر سنگ آوری
بدو گفت شاها پسندی تو اینکه خواند مرا زین سپس آفرین؟
که چون رستمی از نژاد مهاندلیر و سرافراز و روشن‌روان
مرا پهلوان بود و پروردگارکنون چون سر آمد ورا روزگار
دل خویش ازین غم به درد آورمکه با دخترش من نبرد آورم
همان داستانست بی‌مشغلهکه با ما در افتاد گرگ از گله
مفرمای شاها مرا این ستمکه هرگز نخواهم بدان خانه غم
ز گفتار او شاه شادی نمودبدان نیکدل استواری نمود
خوش آمدش گفتار او بازگفتکه با جان تو آفرین باد جفت
برو گرت نامهربانی دیدمیمن از تو چنین کی پسندیدمی
به جاماسب فرمود کای نیکخواهسواری به میدان فرست از سپاه
که با وی بگردد به دشت نبردبرآرد ز مردیش یکباره گرد