گنج

بخش ۱۱ - رزم سلمان بربری با بانوگشسب و کشتنِ زال سلمان را

۱۴۵ بیت
به سلمان چو فرزانه پیغام کردکه با او ترا کرد باید نبرد
همانگه بیامد شه بربریبه زیرش یکی ادهم لاغری
همان نیزه‌اش باز بسته سه جایبه دست اندرون داشت آن تیره رای
به تن خشک و باریک و بالا درازچو دیدش چنان شاه گردن‌فراز
بخندید و گفت ای یل سخت کوشاگر رفت خواهی سلیحت بپوش
مرا پیرهن گفت چون جوشنستشکسته سرِ نیزه پشت منست
کرا نآزمودی تو مرد از بُنهمبینش به چشم خرد یک تنه
چنین گفت فرزانه کای نامجویتو با او چنین داستان‌ها مگوی
سواری بود بهتر از لشکریچو بس کهتری را مِه از مهتری
نگه کن که این مرد خشک و نزارهنر چون نماید گه کارزار
چو سلمان به نزدیک بانوگشسبرسید و بدیدش بر آن لاغر اسب
نه بر لاغری بود برگستواننه بر مرد ساز و سلیح گران
همی گفت با خویشتن کاین سوارمگر هست دیوانه در کارزار
و گر نیست دیوانه نام‌آوریستکه هنگام کین بهتر ار لشکریست
چو سلمان بیامد بدو گفت نامبگو تا بدانم که تخمت کدام
بدو گفت من دختر رستممهم از تخمه نامور نیرمم
گران کرد ازو شاه بربر عناننباشد مرا گفت کین با زنان
من از بهر مردان مرد آمدمنه با دختران در نبرد آمدم
بدو گفت بانوگشسب دلیرز جنگ زنان گشت خواهی تو سیر
ببینی هم اکنون تو زخم زنانکه در دیده آرمت نوک سنان
بدو گفت سلمان که یافه مگویبرو تا بیاید یکی نامجوی
چو سلمان و بانوگشسب دلیرببودند و گفتارشان گشت دیر
سواری فرستاد بهمن بدویکه چندین چه باشی همی بازگوی
چنین داد پاسخ که این دخترستهماورد من سروری درخورست
بدو گفت رو بازگرد و بگویکه گر جنگ جویی بهانه مجوی
اگر دختر او دختر رستمستبه لشکر چنو نامداری کمست
دگر کاندر آورد یاران مابیفکند خنجرگذاران ما
گر او را به پیش من آری اسیرکنم در جهان نام تو شیر گیر
و گر کُشته گردد دهم کشورتیکی افسری زر نهم بر سرت
فرستاده را گفت فرمان شاهبه سر برنهادم به جای کلاه
چو بانوگشسب آن چنان دید زودبرو حمله آورد بر سان دود
بزد گرز و سلمان بیازید دستسپر پیش کرد و ز زخمش نخست
دل مرد جنگی برآمد به جوشبرآورد چون رعد بانگ و خروش
سیه را فرو داد لختی عنانبیامد ز پس کرد نوک سنان
بزد بر کمرگاه آن سیم‌تنشکسته شد آوازش اندر دهن
جدا گشت از اسب آن پیلتنولیکن نیامد برو بر شکن
همانگاه برجست بر پای زودبا ستاد بر جای و بر پای بود
بدو گفت سلمان که نوک سنانمرا عار باشد زدن بر زنان
زواره چنان دید بیرون زد اسببیامد به نزدیک بانوگشسب
بدو گفت برگرد و شو باز جایچو رنجور گشتی تو ایدر مپای
وزانجا بغرید چون تند ابردر آمد به نزدیک جنگی هُژَبر
برآویختند و درآمیختندیکی گرد تیره برانگیختند
شدند اندر آن تیرگی ناپدیدکه هر دو سپاه آن دو تن را ندید
زمانی چو از رزمشان درگذشتبرون آمد از گرد سلمان به دشت
به چنگال او در سَرِ هم نبردسوی لشکر دشمن آهنگ کرد
بینداخت آن سر میان سپاهسپاه اندر آمد به خاک سیاه
چو زال آن چنان دید زو رفت هوشبرآمد ز لشکر سراسر خروش
وزان روی سلمان سواری نمودبه میدان همی خویشتن را ستود
چو سام سرافراز چونان بدیدبزد دست و گرز گران برکشید
بیامد به نزدیک سلمان چو بادبه تندی برو نام خود کرد یاد
چو بر زخم بر سام بگشاد دستبزد بانگ سلمان و اسبش بجست
سرِ گرز برزد به دست ستوربه خاک اندر آمد گرانمایه پور
چنان خرد شد هر دو دستش ز خاکبیفتاد سام یل اندر مغاک
چو برخاست زی لشکر آهنگ کردسپر در پس پشت خود تنگ کرد
یکی نام او قابل کابلیبرون رفت با تیغ و گرز یلی
کجا پهلوان را بُدی نیزه‌کشسواری هنر پیشه و شیرفش
سترگی و جنگ‌آوری کیش اویهم اندر زمان کشته شد پیش اوی
پس از وی ز کابل برون رفت پنجز سلمان همی بود یک یک به رنج
گریزنده گشتند و باز آمدنددل و جال به گُرم و گداز آمدند
یکایک دگر پنج بیرون شدندز زخم سنانش پر از خون شدند
همه خسته گشتند و بگریختندبه دام بلا درنیاویختند
دل لشکر زال ازان نامداربه تن در همی خواستند زینهار
نبُد زهره کس را که بیرون شدیخرد پیشه پیش بلا چون شدی
دل شاه ایران ازان گشت شادبرو هر کسی آفرین کرد یاد
چو نیکی جهش دید کز لشکرشنخواهد شدن هیچ کس همبرش
همانگه برون رفت آغاز کردفرود آمد و رزم را ساز کرد
بدو گفت دستان بسیار دانکه این کار تو نیست ایدر بمان
که من رفت خواهم تو هشیار باشسپه را ز دشمن نگهدار باش
به خون زواره دل من بسوختیکی آتش از جان من برفروخت
مگر ایزدم کامکاری دهدمرا بر چنین درد یاری دهد
بگفت این و مر خنگ را ران نمودبیامد به نزدیک سلمان چو دود
چنین گفت فرزانه کای نامدارسر آمد برین شیر دل روزگار
که اکنون بود کان هنرمند مردبرآرد ز جان چنین مرد گَرد
چو دستان به نزدیک سلمان رسیدبزد دست و تیغ از میان برکشید
بغرید و گفت ای سگ نابکارکنون پیش زخم یلان پای دار
چو رزم جوانان نمودی چنینکنون رزم پیر جهاندیده بین
چو بشنید سلمان بزد دست و تیغبرون کرد برق درفشان ز میغ
فروغش نشاننده بر روی آبسرش باد بخشنده جاوید خواب
به کردار قوس و قزح پیکرشچو ارزن فرو ریخته گوهرش
فراوان همی خورد دستان دریغز بهر چنان نامبردار تیغ
بدان آبداری و آن نازکیچو سلمان سواری بدان چابکی
چو باد اندر آمد بزد بر سپرنهیب آمد اندر دل زال زر
سپر شد به دو نیمه بر مغفرشبرآمد شکسته شد آن گوهرش
به دو پاره شد تیغ زهر آبداروزان گشت دلتنگ مرد سوار
فراوان بکوشید دستان شیرکه زخمی زند بر سوار دلیر
به تندی ز هر سو فراوان شتافتهمی اسب این اسب او را نیافت
چو کردی برو حمله بگریختیجهنده سیه را برانگیختی
چو دستان رسیدی به بیچارگیبدو تاختی در زمان بارگی
همی گفت با خویشتن زال پیرکزین اسب بینم همی دار و گیر
به تیزی چو آتش به نک همچو بادندارد کسی اسب چونین بیاد
اگر من نسازم برو بر فریبهم اکنون به جان وی آرم نهیب
در آمد دگر باره سلمان چو بادبزد نیزه و بندِ جوشن گشاد
گذر کرد جوشن در آمد به دستسر تیغ او دست دستان بخست
دو تا گشت دستان و گفتا که آهعنان باز پس کرد و برداشت راه
گریزان و سلمان پس اندر دمانچو تنگ اندر آمد بر پهلوان
ز فتراک بگشاد پیچان کمنددرافکند و سلمان در آمد به بند
کشانش سوی لشکر خویش بُردبه دست کسان زواره سپرد
کشیدند شمشیر هر دو پسربکشتند زارش به خون پدر
اگر زندگانی خوشست ای جوانمکش تا تنت را بماند روان
چو کُشتی، شدی کُشته دشمنتتو کردی بد، این بود پاداشنت
چو برگشت دستان از آن جایگاهشتابان بیامد بدان رزمگاه
میان دو صف اسب سلمان بدیدکه چون باد بر هر سویی می‌دوید
گسسته عنان و شکسته رکیبنماندش جهان پهلوان را شکیب
برانگیخت و بگشاد پیچان کمندبکوشید و نامد سیاهش به بند
چنان دید بهمن به لشکر بگفتکه نفرینتان با روان باد جفت
یکی پیر جادو و چندین سپاههمانا ندارید شرم از گناه
نه از سنگ خارا مر او را تنستیکی مرد مانند آهرمنست
ز گفتار شه لشکر آمد به جوشدلیران برآورده هر یک خروش
ازان بیکران لشکر بی‌شماربرون تاختند از میان ده هزار
یکایک نهاده همه دل به جنگهمه کرده بر زال زر تیز چنگ
از آنجای دستان رزم‌آزمایبجنبید و بر جای بفشارد پای
به هر حمله‌ای کو برانگیختیتنی چند را بر زمین ریختی
چنان دید بانوگشسب دلیرکه لشکر بران پیر گشتند چیر
خود و خواهر و مرزبان و تخوارکشیدند شمشیر زهر آبدار
یکایک به کردار شیر یلهفتادند چون گرگ اندر گله
سپاه از پس آن نبرده گوانز جای اندر آمد چو کوه روان
وزان روی ایرانیان هر که بودبرانگیختند اسب بر سان دود
برآمد خروش دد و دار و گیرچو باران ببارید شمشیر و تیر
ز بس نیزه و تیغ زهر آبدارهمی تیره شد چشم خنجرگذار
بپیوست ابری ز گَرد سپاهکه تاریک شد روی خورشید و ماه
هوا گشت از نیزه چون بیشه‌ایدل هر سواری در اندیشه‌ای
ز بس خون که شد ریخته بر زمینیکی لاله‌زاری شد آن دشت کین
چو تابنده شد هور و شد روز گرمهمی سوخت جوشن بر اندام نرم
خروش آمد از پشت ایران سپاهبه گردون بپیوست گرد سپاه
فرامرز با لشکری کینه جویدر آمد سوی قلب و بنهاد روی
چو شیران که اندر گله تاختندهمی نیزه و تیغ کین آختند
فکندند چندان ز ایرانیانکه پیدا نبودش کنار و میان
چو ایرانیان را سخن شد درستیکایک بماندند بر جای سست
بر ایشان یکی بانگ زد شهریارهمان مرد فرزانه نامدار
کزین‌سان یکی لشکری بی‌کرانهمه نامداران و جنگ‌آوران
چه بودست کز بهرِ این چند تنبماندند چون خشک شاخ سمن
بکوشید و مردی به جای آوریدسر دشمنان زیر پای آورید
کز ایدر سوی بلخ دورست راهگریزنده در راه گردد تباه
همانا ز مردی ندارید بهراگر باز گردید دیگر به شهر
زنان در شبستان و مردان به کویبه ما بر بخندند ازین گفت و گوی
که لشکر هزیمت گرفتست بازهمه تشنه و خسته راه دراز
چو بشنید گفتار بهمن سپاهسپاه اندر آمد چو موج سیاه
یکی اژدها گشت و دیگر پلنگبرآمد خروشِ دلیران جنگ
نهادند در یکدگر تیغ کینبسا گُرد کافکنده شد بر زمین
هوا جنگ ساز و زمین لعل رنگز گَرد و ز خون دلیران جنگ
سپه را ز مرگ مفاجا جفانشسته سپاه دگر در قفا
ز پیکان الماس و پَرِّ عقابنتابید رخشان رُخ آفتاب
فلک را ز گرد سواران نثارگرفته هوا کرکس گوشتخوار
ز بس دست بی‌پا و بی‌پای دستتو گفتی از آن رزمگه کس نرست
ز کُشته به هر جای بر، توده بودز خون دشت و دریا بیالوده بود