گنج

بخش ۱۲ - به هزیمت رفتن شاه بهمن از پیش لشکر فرامرز پسر رستم

۶۶ بیت
جهان بود چون بیشه‌ای پر زنیروان گشته از هر تنی خون و خوی
بماندند زان‌سان سه روز و سه شبنزد هیچکس تشنه بر آب لب
به روز چهارم گَهِ نیمروزیکی باد برخواست از نیمروز
که خوانی مر آن را تو باد دبورسپه کی توانست بودن صبور
بر ایرانیان کینه باد بوددل و دست و شمشیرشان گشت دود
همی برگرفت از زمین ریگ و خاکسپه را دو دیده شده پر ز خاک
بماندند بر جای مرد و ستورچنان چون کسی کو شود روز کور
نهاده همه بر دو دیده دو دستبدان گونه کر باده گردند مست
همه پشت بر باد کرد اسب و مردرخ از باد برکرد و دل پر ز درد
فرامرز را گفت نیکی جهشسپاس از خداوند نیکی دهش
کزویست نیرو و هم دستگاهوگرنه کرا بود بر باد راه
فرامرز با سام و مردان خویشدلیران جنگی و گردان خویش
یکی حمله کردند و برکوفتندچو پیلان جنگی برآشوفتند
فراوان بکشتند در قلبگاهوز آنجا بکردند آهنگ شاه
چو نزد درفش کیانی رسیدبَرِ نیزه کاویانی رسید
سپهبد بزد تیغ لعل و بنفشبه خاک آمد آن کاویانی درفش
بیفکند دارنده را دست راستچنین زخم و این دل به گیتی کراست
سپه چون چنان دید ببرید راهسوی باد کردند پشت آن سپاه
همه مانده و خسته بر پشت زینگریزان چو دیوان به روی زمین
فرامرز و یارانش اندر نشستبه کشتن به یکباره بگشاد دست
دو روز و دو شب هم بدین‌سان شتافتز گَردِ ستورش نشانی نیافت
به ده روزه راه او نه چندان بگشتکه گردون تواند به ماهی گذشت
کسی کو ره بلخ بامی گرفتهمه بر سر خسته و کشته رفت
سوم روز برگشت پیروز شادز چرخ روان یافته کام و داد
چو آمد به نزدیک آن رزمگاهکجا شده شکسته سرافراز شاه
بهان روز را دید با لشکرشکه بودند دیلم همه کشورش
سیه مرد سالار گیلان زوشسپاهی همه گیل و پشمینه پوش
تنوره کشیده به دشت نبردسپر بر سپر یافته سرخ و زرد
پیاده فزون بود پنجه هزارابا خشت و زوبین و خنجرگذار
فرامرز گفت این درنگ تو چیستچو شد شاه بر خیره جنگ تو چیست
چنین داد پاسخ سیه زان میانکه گر شاه ما رفت و ایرانیان
نرفتیم ما و فشردیم پاینباشد به جز آنک خواهد خدای
بدیشان چنین گفت کز راه دادیکی پاسخ من ببایدت داد
شما یار بودید با آن سپاهبه ویژه که اندر میانه بود شاه
بدان پیکرانه شکسته شدندکنون چون تنی چند رسته شدند
بدین مایه لشکر چه خواهید کردکه با خویش زنهار خواهید خورد
بهانروز مردی گران سایه بودخردمند و با دانش و مایه بود
همانگاه پیش فرامرز رفتبرو آفرین و ستایش گرفت
که ما ایدر از بهر پیکار و جنگنماندیم جز از پی نام و ننگ
سپهبد شناسد که چون لشکریپیاده بود چون بود داوری
همانگه که گردد شکسته سپاهشود در میانه پیاده تباه
بترسیدم از بخت وز روز شورکه ماییم در دست و پای ستور
بدین جایگه بر درنگی شدیمتو گویی که شیران جنگی شدیم
مر او را فرامرز در برگرفتبرو آفرین نو اندر گرفت
بدو گفت کاری خردمندوارتو کردستی ای شیردل نامدار
وز آن جایگه برگرفتند راهبه لشکرگه بهمن آمد سپاه
فرستاد پس شاهشان خوردنیهم از خوردنی هم ز گستردنی
چو روی هوا رنگ زنگی گرفتسیاهی زمین را پلنگی گرفت
بهانروز با چند مرد از سرانچو گیل سیه مرد و چون دیگران
به پیش فرامرز و دستان شدندرخ از شرم چون نیم مستان شدند
سپهبد بپرسید و بنواختشانبه نزدیک خود جایگه ساختشان
ببودند شادان دو روز و دو شبببخشیدشان اسب و ساز و سَلَب
سوم روز کز خواب برخاستندنیایش‌کنان آرزو خواستند
که چون جان سپهبد به ما باز دادسپاسی چنین بر سر ما نهاد
بدین آرزو نیز نامی شویمکز ایدر سوی بلخ بامی شویم
اگر خانه و کدخدایی و سازنبودی بَرِ بهمن دیوسار
کمر بستمانی بدین بارگاهنکردی کسی سوی بهمن نگاه
ولیکن سپهبد شناسد که کارچگونست و چون باشد این شهریار
فرامرز گفت این مرا روشنستکه بهمن شما را یکی دشمنست
یکایک ببوسید رخسارشانبفرمود تا ساختن کارشان
به خوبی گُسی کردشان سوی راهبماندند زان راه لشکر دو ماه
چو نزدیک شاه آمد این آگهیفرود آمد از تخت شاهنشهی
جهان آفرین را ستایش نمودبر آتش فراوان نیایش نمود
پذیره فرستاد فرزانه راز لشکر همه خویش و بیگانه را
بهانروز چون رفت نزدیک تختز دیدار او شاد شد شاه سخت
فراوان بپرسید و بنواختشیکی خلعتی خسروی ساختش