گنج

بخش ۱۳ - رزم شاه بهمن چهارم بار با فرامرز و دستان سام

۳۱ بیت
وزان روی زال و فرامرز و سامبرفتند با شادی و ناز و کام
به راهش نشستند در نیمروزبه شب خوردن و روز نخجیر بوز
ز رزم سیوم در گذشتیم نیزفرامرز را تنگ شد رستخیز
یکی داستان یاد دارم ز خویشکه ناید همی اندر آن کم و بیش
شنیدم که روزی هم از بامدادبرآمد ز خاور یکی تیره باد
جهان را تو گفتی که بر زد بهمز سرما و در جانور شد دژم
سراسر هوا گشت مانند دودزمین همچو زندان بیژن نمود
چو خلخال دلبند بربست یاردگر زیر گیسوی او گوشوار
هوا هر گهی پر ز رعد و خروشزمین هر زمانی برآمد به جوش
چنان شد کزان پرده قیرگونگهی آب و گه آتش آمد برون
گزارنده این داستان کرد یادکه چون باز لشکر به بلخ اوفتاد
دل شاه ایران بجوشید بازهمی رزم را کرد شش سال ساز
وزان پس سپه را ز کشور بخواندهم از باختر هم ز خاور بخواند
زمین بود هفتاد فرسنگ بیشکه بُد ساخته لشکرش جای خویش
شمرده برآمد سه اسبه سوارز جنگ‌آوران نهصد و ده هزار
چنان گشت از انبوهشان شهر بلخکه شد زندگانی بر آن شهر تلخ
دل بهمن از لشکرش گشت شاددَرِ گنج بگشاد و روزی بداد
ز اسبان تازی و برگستوانببخشید چندانک بودش توان
پس آنگه ز بیرون یکی بزم ساختکه گردون از آن بزم گردن فراخت
سران سپه را یکایک بخواندبه شادی در آن بزمگه برنشاند
یکی هفته ز آواز چنگ و ربابسر سرکشان در نیامد به خواب
گزین کرد ده ره هزاران سپاهببخشید خلعت سرافراز شاه
ز اسب و ستام و کلاه و قباچه نیکوست بخشنده گیتی خدا
سپاهی چو از شاه خشنود گشتسر ماه نو شاه را سود گشت
ز فرزانه پرسید شاه جهانکزین بار، گردون چه دارد نهان
چه خواهد نمودن ز کین و ز مهربَرِ ما دژم دارد، ار شاد چهر
بدو گفت من شاه را گفته‌امز راز جهان هیچ ننهفته‌ام
که بار چهارم ز چرخ روانشود دشمن شاه گیتیِ نوان
وزان پس کزو بیم جان باشدتگرفتار و کشتن گمان باشدت
شکسته شود دشمن بدنهانسر آرد بدو زندگانی جهان
چو بشنید گفتار اخترشناسفراوان نمود او ز یزدان سپاس