گنج

بخش ۲۵ - داستان سه فرزانه

۱۰۴ بیت
یکی داستانی نکو درخورستکه دانش فراوان بدو اندرست
سه فرزانه بودند جایی بهمنشسته ز گردون گَردان به غم
یکی گفت ازین رای باریک منبَتر نیست از درد نزدیک من
همه دردمندی شود خیره گویبود بی‌گمانیش مرگ آرزوی
دگر گفت ما این نخواهیم بدبه جایی که مردم به تنگی رسد
هر آنگه که مردم شود گرسنهسَرِ خویش نشناسد از پاشنه
سه دیگر بدان هر دوان کرد رویچنین گفت کای مردم یافه‌گوی
ندانم بد از بیم با هول‌ترکه بیم آورد زندگانی به سر
بجوشید همی زهره از ترس و بیمدل ارچه دلیرست گردد دو نیم
شکیبا بدان هر دوان بودن توانبدان هر دو دل را نمودن توان
به سیم آیدت نان و دارو پدیدبه سیم ایمنی کی توانی خرید
بیا تا یکی آزمایش کنیمکرا راست گوید ستایش کنیم
چو ناسازگار آمد این چند رایدُرست آمد از آزمودن به جای
بیاورد هر یک یکی گو سپندنمودند بی‌چارگان را گزند
از آن دو یکی را شکستند پایفکندش به خانه درون رهنمای
نهادند سبزی به پیش اندرشهم از آب روشن که بودی خورش
به زندان یکی را به تیمار داشتنبردند نزدیک او شام و چاشت
به خانه درون کرد میشی بزرگببست از برابرش گرگی سترگ
چنان بود پیمان آن هر سه پسکه یک هفته ایدر نگردیم کس
پدید آید این هفت روز تمامکه زنده کدامست و مرده کدام
به هشتم سه فرزانه رفتند پیشزبان پر ز گفتار و دل پر ز ریش
سوی خانه دردمند آمدندچو در پیش آن مستمند آمدند
ستان خفته بود و شکسته دو پایگیا خورده و آب مانده بجای
به زندانِ دیگر یکی گوسپندبه لب ناچرا زنده مانده نژند
سه دیگر ز بیم گزاینده گرگبمرده چنان گوسپند بزرگ
درست آنکه بیم از همه بَتّرستبه هر دو جهان ایمنی بهترست
کشیده ستمدیده زال این سه چیزبه دل درد ناخوردن و بیم نیز
سرانجام پیری چه نیکو بُوَداگر زندگانی بی‌آهو بُوَد
نشسته کشاورز و خورشید پیشزمانه زده بر دل هر سه نیش
کشاورز را گفت بیچاره‌وارکه لختی سیاهی و کاغذ بیار
برفت و بیاورد و دستان به دردبه دستور بهمن یکی نامه کرد
که من پیش آرنده نامه‌امیکی بنده شاه خودکامه‌ام
بدین زندگانی که هستم در اویسزد گر ندارم من از شاه روی
سر آرد مگر بر من این روزگارنمانَد به گیتی کسی پایدار
من و شاه و تو هر سه تن بگذریمز چیزی که کردیم کیفر بریم
اگر جان سپارست و گر جان ستانبه هنگام رفتن چه این و چه آن
سرانجامِ ما بازگشتن به خاکز مردن چه بیم و ز کُشتن چه باک
بدان گیتی افکندم اکنون سخنبگو شاه را هر چه خواهی بکُن
که من سیرم از زندگانی کنونببخشای شاه، ار بریزم تو خون
بیامد کشاورز و نامه بدادچو جاماسپ آن نامه را برگشاد
خداوند این نامه گفتا کجاستمترس و بگو کو خداوند ماست
بدو گفت اکنون به خانِ منستسه روزست تا میهمان منست
نبُد خوردنی ناچریده لبندنهان زیر هیزم به روز و شبند
سر راستان اندر آمد به اسببیامد به کردار آذرگشسب
بلند استری را نهادند زینز بهر گرانمایه زال گُزین
چو دانا در آمد به نزدیک زالورا دید تن کرده مانند نال
دو تا گشته و سرفکنده ز پیشتن از درد نالان، دل از بیم ریش
بدو باد غم گُل فرو بیختهز خونابه بر زعفران ریخته
چو نالی که از باد گردد روانچو باغی کزو بگسلد ارغوان
دَمِ سال و مَه کرده لرزان سرشچو شاخ سمن قَدِّ کُه پیکرش
غریوان مر او را به بر در گرفتوزو دست داننده بر سر گرفت
بدو گفت برخیز کاین جای نیستکه با چرخ گردون ترا پای نیست
همانگه مر او را سوی خانه بُردنهان ز آشنا وز بیگانه برد
نهادند خوان پیش آن هر دوانبخوردند و کردند تازه روان
همانگاه داننده جاماسپ زودبیامد به نزدیک بهمن چون دود
بدو گفت کای نامور شهریارترا کرد یزدان چنین کامکار
کنون تا کی ایدر نشینی همیچرا رای فرخ نبینی همی
ز بهر چه می‌مانی این جایگاهکه رنجور گشتند جمله سپاه
بدو گفت بهر فرومایه زالبباشم درین مرز پنجاه سال
خود از بهر زالست پیکار و جنگنخواهم شدن تا نیاید به چنگ
بدو گفت ار ایدر درنگ آوریچه خواهیش کرد ار به چنگ آوری
بکوبم سرش گفت در زیر سنگخورم با ستخوانش می لعل رنگ
کنم سیستان را سراسر خرابسراسر به ارزن کنم کشته آب
وز ایدر سوی دخمه لشکر کشمهمه نامداران سرکش کشم
یکی اندر آن دخمه آتش زنمبن و بیخ دخمه بهم برکَنم
بدان تا جهانی بدانند کارکه یافه نشد خون اسفندیار
بدو گفت جاماسپ فرمان تراستولیکن سگالش چنین نارواست
چو پیروز گشتی بزرگی نمایهمان بِه که بخشایش آری بجای
سر راستی داد و بخشایشستکزین هر دو گیتی پر آرایشست
اگر رایت اینست و گفتارت ایننیابی تو مر زال را بر زمین
گرانمایه زالی که بیچاره گشتفرامرز در گیتی آواره گشت
بکندی تو این کاخ و ایوانشانبه تاراج دادی همه خانشان
سرایی ز گاه کیومرث بازپر از نامداران گردنفراز
چنان گشت گویی که هرگز نبودنه نامست ما را ازین و نه سود
ز گفتار او شاه گیتی‌گشاییکایک فرو ماند لختی به جای
بدو گفت با این سخن گفتنتچه چیزست این خیره آشفتنت
نه من دشمنم گر ترا اوست دوستز داننده داد و درستی نکوست
مرا بازگو تا هوای تو چیستز گفتار بیهوده رای تو چیست
بدو گفت جاماسپ کای شهریارترا باز گویم که چونست کار
مرا ناگریزست گفتن همیز دل رنج تو برگرفتن همی
اگر زال خواهی کت آید به دستیکی سخت پیمان ببایدت بست
که آن پیلتن را نریزی تو خوننباشی کسی را به خون رهنمون
ز سوگند چون شاه چاره ندیدز فرمان دانا گذاره ندید
بیاورد داننده اُستا و زندبه سوگند مر شاه را کرد بند
وزان پس که مر شاه را پند دادمر او را یکی سخت سوگند داد
به یزدان که امید مردم بدوستبه پیغمبر دین که مغزش ازوست
به گردونِ گَردان که یزدان نگاشتبه نور بهشتی که زردشت داشت
که من زال را خون نریزم ز تننه کس را بفرمایم از انجمن
نه بد خواهمش نه گزندش کنمنه زندان نمایم نه بندش کنم
به دل شاد داننده بر پای جَستکه دستان ز زندان و کشتن برست
بیامد به نزدیک دستان سامبه مژده که تُند اژدها گشت رام
یکی رنجه شو تا به نزدیک شاهترا چون ببینید ببخشد گناه
بدو گفت زال ای سرافراز پیربه کُشتن دهی مر مرا خیر خیر
که شه بی‌وفایست و اندک خِرَدبه جز بر بدی سوی من ننگرد
خرد را همی دیده بر دوزد اویهمی آتش کین برافروزد اوی
بدو گفت کاندیشه در دل مدارکه او نشکند با من این زینهار
به یزدان هر آن کس که سوگند خوردچو کژی نماید نخوانمش مرد
برفتند دانا و خورشید و زالگرفته دو تن زال را سخت یال
به خورشید گفت ای نکو رای مردتو با من چه باشی برو بازگرد
که شه را به جای تو دل ناخوشستبه جای تو چون آتش سرکشست
نباید که دیوش به جایی کشدکه جان تو از وی بلایی کشد
چنین داد پاسخ که او پادشاستبه گیتی در، امروز فرمانرواست
چنان دان که چون آفتابست شاهکنون ز آفتابم که دارد نگاه
دگر کز تو برگشتن آیین مننباشد روا نیست در دین من