گنج

بخش ۲۴ - گریختن زال و خورشید به زیر زمین و در آمدن شاه بهمن به سیستان

۳۸ بیت
گروهی برادر گروهی پدرگروهی گرانمایه فرخ پسر
چو شب گشت دستان به خورشید گفتکه ما را سرِ خویش باید نهفت
برو تا ز دروازه بیرون شویمازین کَنده یک ره به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمیننداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیمکه تا جان سپاریم دشمن کُشیم
بدو گفت خورشید خیره مگویبه چاه اندرون روشنایی مجوی
ترا دیده تیره شد و پشت کوزز شمشیر و گرز اندر آیی هنوز
نماند از سپاهت سواری بجاینه از بر نشستن یکی باد پای
چگونه روی سوی شهری دگرگر اسبی نباشدت کمتر ز خر
همه گِرد بر گِرد ما دشمنستجهان سر به سر پر ز آهرمنست
بگیرند ما را و باز آورندسر ما به دندان گاز آورند
همان به کز ایدر نهانی شویمبه خانِ کسی بی‌گمانی شویم
به شب در برفتند هر دو بهمغمان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی برزگر یار خورشید بودفراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیرکشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشانهمان زیر هیزم نهان کردشان
وزان روی بازار برداشتندسراپرده و خیمه بگذاشتند
چنان بُد که بر دشت از بوی کستکه بیمار شد مردم تندرست
چو دینارگون گشت دریای قیربزد بر درِ موج خورشید تیز
به دروازه بر لشکر انبوه شدز جوشن در شهر چون کوه شد
ندیدند کس را به دیوار برنه آواز و نه جنبش جانور
سواری یکی نیزه بنهاد زودبه نیزه برآمد به کردار دود
زمانی نگه کرد و آواز کردفرو رفت و دروازه را باز کرد
به شهر اندر آمد سراسر سپاهنهاد از بر چرخ، بهمن کلاه
به فرزانه گفت ای سرافراز پیراز ایدر برو کاخ دستان بگیر
ممان تا کسی بر درش بگذرددگر در پرستنده‌ای بنگرد
به شهر اندرون شد منادی‌گریخوش آواز مردی زبان آوری
که شاه جهان گفت بیش از سه روزنخواهم که باشید در نیمروز
چهارم کسی را که یابم به شهرنیابد ز ما جز غم و رنج بهر
کسی کو سر زال پیش آردمز دل گرم آن گرگ برداردم
به یزدان که بر تخت بنشانمشسزا باشدم گر پدر خوانمش
سپاهی چو این گفته بشنید از اویهمه شهر شد زو پر از جست و جوی
کسی را ز دستان نبود آگهیتو گفتی جهان شد ز دستان تهی
ز مردان نمانده در آن شهر کسزن و کودک خُرد ماندند و بس
سه روز اندر آن شهر بیداد بودهمه ناله زار و فریاد بود
رخ زال بیچاره بی‌رنگ شددر آن زیر هیزم دلش تنگ شد
چهارم تهی گشت شهر از سپاهدر اندیشه زال، درماند شاه
غم ناچریدن بدو کار کردتنش ترس و دلگیر و بیمار کرد