گنج

بخش ۲۶ - آوردن جاماسپ، زال را پیش شاه بهمن و در قفس کردن شاه بهمن زال را

۴۱ بیت
چو من با تو بودم به هنگام نازنگردم به گاه بلا از تو باز
ز گفتار او هر سه گریان شدندوز آنجا سوی شاه کیهان شدند
چو زال اندر آمد به نزدیک شاهرخان کرده چون کاه و بالا دو تاه
به لب، رخِ خاک برمیم زدز خون نقطه بر تخته سیم زد
چنین گفت کای شاه فرخنده روزبه کام تو شد کشور نیمروز
چه خواهی ازین پیر برگشته بختاز آن پس که دیدم ز تو رنج سخت
نه من پرورانیده بودم ترانه من مهربانی نمودم ترا
کنون از بزرگان وفا این بُوَدچنان نیکویی را جزا این بُوَد
چه باید ترا خونِ مردی اسیرکه پیش نیاکان تو گشت پیر
بمان پنج روز دگر در جهانبدو باز مرگ آوَرد ناگهان
بزرگی و نیکودلی پیشه کنبه کار جهان اندر اندیشه کن
که تا شهر یاری ابر تو رسیدجهان بد ازین شهر یاران ندید
کجا رفت کیخسرو پاکزادکه باب ترا نام شاهی نهاد
کجا شد کیومرث و آن سرکشانکه کس را نماندی به گیتی نشان
سرانجام نزدیک ایشان شویمگَهِ داد در پیش یزدان شویم
بگیرم ترا دامن از درد دلکنم مر ترا پیش یزدان خجل
چه گویی چه گویم چه کردم تراچه پاسخ دهی پیش یزدان مرا
بکندی تو این خانه و بوم و بربخستی دلم را به مرگ پسر
بکشتی همه نامداران مندلیران این مرز و یاران من
فرامرز آواره و دخترانز تنگی بسی مرده ناماوران
نبوده به جان تو ما را گزندز ما یافته تاج و تخت بلند
گر این داد بینی زهی دادگرهمین بُرده گیر و همین ره سپر
ز گفتار او شاه شد چون زریرز خشمش بترسید جاماسپ پیر
به دل گفت داننده کاکنون بودکه پیراهن زال پر خون بُوَد
هم آنگاه بهمن برآورد سربه دژخیم فرمود کو را ببر
که نتوانم او را به دو دیده دیدسرش بی‌گمانی بباید برید
هنوزش زبان تیر چون خنجرستیکی خنجری تیرش اندر خورست
ز پیشش ببردند و کردند بندوزان پس بفرمود شاه بلند
از آهن یکی تنگ و کوته قفسکه زندان ندید آنچنان هیچ کس
در آن بند کردند مر زال راچو مرغان مران هفتصد سال را
جهان را چه بینی سرانجام بینچنین رنگ بین و چنین دام بین
مباش ایمن از گردش روزگارکه ناپایدارست و ناسازگار
سرانجام کارت به جایی کشیدکه اندوه و شادی بباید چشید
به دستان فرستاد پیغام شاهکِت اینست تا زنده‌ای جایگاه
یکی ژنده پیلی ترا باد بسکه بر پشت او باشی اندر قفس
بسی گنج از ایوان او برگرفتبسی افسر و تخت و گوهر گرفت
وز آن پس به ویرانی آورد رایدرآورد کاخ بلندش ز پای
یکی آتش سهمگین برفروختهمه سیستان را به آتش بسوخت
روان کرد رود از لب هیرمندسوی شهر تا پست کرد و بکند
وز آن پس بیفکند تخم و برُستهمیشه چنان بود گفتی درست
چنان شد که هر کس که در ره گذشتهمه ساله گفتی که بودست دشت