گنج

بخش ۱۶ - رفتن شاه بهمن به شکار و آن شگفتی دیدن و خواستن دختر اسلم را

۱۳۷ بیت
وزان روی بهمن همی کرد رایسپیده دم آورد بر اسب پای
سپه را شکار آمد از چپ و راستبرانگیخت هر کس بر آن سو که خواست
پراکنده شد لشکر از شهریاریکی آهویی دید همچون نگار
به کردار طاووس بُد موی اویکشیدند گفتی همی موی اوی
ندانست کان چیست شاه ای شگفتبرانگیخت اسب و پسِ او گرفت
دوان آهو و بهمن از پس دماندل از رنگ و خوبی شده شادمان
چو شاه از پس او برانگیختیازو آهوی تند، بگریختی
هر آنگه که بهمن بماندی به جایبماندی همی آهوی دل‌ربای
ز بس کز پس او بتازید شاهتنش گشت بی‌توش و گم کرد راه
چنین تا به پیش آمدش یک حصارشد اندر حصار آهوی مرغزار
جهاندار بهمن در آمد پسشنیامدش پیش از شگفتی کسش
نگه کرد خسرو ز پیش و ز پسندید اندرو جانور هیچ کس
شده آهوی خوبرو ناپدیدهمی گفت کس این شگفتی ندید
یکی جای دید او چو خرم بهشتگلش مشک و آب گل او را سرشت
زمینش همه سر به سر سرخ و زردنگارش زبرجد بُد و لاجورد
پر از جامه و گوهر و خواستهنهاده یکی تخت آراسته
یکی مهد بر تخت شاهنشهیسَرِ تخت بودش ز مردم تهی
همی گفت با خویشتن شهریارکه گویی کرا هست زین‌سان حصار
بدین نیکویی و بدین خرمیبدین جای هرگز نبود آدمی
در اندیشه دل چو بنمود پشتبه گوش آمدش سخت بانگی درشت
یکایک ز پس کرد بهمن نگاهیکی پیر دید از بَرِ تخت و گاه
سوی تخت شد بهمن شیر گیرنیایش نمودش همی مرد پیر
بدو گفت کای شاه ایران زمینخداوند روم و خداوند چین
کشیدمت ایدر به چندین فسونبه زودی همی بازگردی کنون
ندانی که ما را همی آرزویتو بودستی ای شاه آزاده خوی
گرفتش همانگاه دست و به تختبرآورد و بنشاند آن نیکبخت
سبک ده کنیزک بیامد چو ماهبشستند پایِ سرافراز شاه
بیامد یکی دختر آراستهچو سرو از برش ماه ناکاسته
به غمزه همه مایه جادوییسَرِ فتنه‌ها رویش از نیکویی
به بالا به کردار آزاده سروبه رخ بر، دو گل، همچو خونِ تذرو
به رفتن به کردار کبک دریهمه تن گداز و همه دلبری
نهاده مر او را به سر بر دو تاجیک از گوهر سرخ و دیگر ز عاج
برآمد به تخت آن بت دل‌فریبنشست از بَرِ شاه با فَرّ و زیب
وز آن پس نهادند بر تخت خوانخورش‌های نیکو و نوشین روان
به شاه جوان گفت پس مرد پیرکه ای شاه روشن‌دل و شیرگیر
یکی دست کن پیش و چیزی بخوربه جز نیک بر ما گمانی مبر
چنین پاسخش داد کاکنون نخستسزد گر مرا بازگویی درست
که تو کیستی وین چنین جای چیستبهاری بدین‌سان دلارای کیست
بدو گفت اسلم مرا هست نامهمم نام و هم شادکامی و کام
به فرمان من گشته یکسر پریمرا دخترست این بدین دلبری
به روی تو برفتنه و شیفته‌ستدلش فَرّ و زیب تو بفریفته‌ست
چو آگاه گشت از تو ای شهریارکه آهنگ کردی به دشت شکار
بیامد به پیش تو آهو نمودبه چاره ترا ایدر آورد زود
اگر خواهی او را تو از من بخواهمیان در نیاید که باشد گناه
مر آن ماه را خسرو از وی بخواستبر آیین ایشان و بر راه راست
بخوردند نان و بشستند دستشهنشاه پیشش به شادی نشست
ببخشید چندانش گوهر ز گنجکه خسرو شد از برگرفتن به رنج
ورا گفت بودن کنون نیست رویکه گردد سپاهم پر از گفت و گوی
هم آنگه به اسب اندر آورد پایگرانمایه دختر برآمد ز جای
بدو گفت من با تو آیم همیبدین جای بی تو نپایم همی
شهنشه مر او را ز پس برنشاندچو باد بهاری سیه را براند
زناگه فرامرزش افتاد پیشبدو گفت کای بهمن تیره کیش
به پای خود ایدر به دام آمدیبه خون گرانمایه سام آمدی
چو دیدش فرو ماند بهمن به دشتزبانش به کام اندرون خشک گشت
نه راه گریز و نه روی توانتنش گشته لرزان چو بید نوان
نه دل داد تا خواهدش زینهارنه با او به تن ساختن کارزار
سپهبد کمان را فرو کرد زِهبدان تازند بر دو دستش گره
چو دختر چنان دید گشت آتشیچنان کرد آتش چنان دلکشی
درافتاد و اندر سپهبد به تفتفرامرز چون دید ماند او شگفت
همی تا فرامرز آتش بکشتشهنشاه ایران بدو داد پشت
فرو هِشت یال و سبک شد عنانبه لشکرگه آمد چنان تازیان
به فرزانه این داستان گفت بازبمانده شگفت او از آن حال و راز
بدو گفت فرزانه کای شهریاربه تو کرد روی اختر روزگار
ترا گفته بودم من این داستانز ما آفرین باد بر راستان
چو گشتی رها از دَمِ اژدهانیابد بداندیش ازین پس رها
ازین بود ترسم که بگذاشتیز گیتی کنون کام برداشتی
ازین پس همه شادی و فَرّهیترا باشد و دشمنان را غمی
به لشکرگه آمد فرامرز بازبدان انجمن زود بگشاد راز
وزین پس چنین گفت کای سرکشانز بدبختی آمد شما را نشان
بدین رزمگه رنج بر تن نهیدهمه تن یکایک به کشتن دهید
که مرغی که از دام صیاد رفتمر او را دگر باز نتوان گرفت
همی خورد تشویر و سودش نبودکه او را یکی زخم بایست زود
سپه گفت یکسر که ای پهلوانفدای تو کردیم جان و روان
همه تن به کشتن نهادیم و پسدوباره به گیتی نمرده‌ست کس
چو زنگی به لب‌ها برآورده کفسپاه از دو سو برکشیدند صف
فرامرز با لشکر خویش گفتکه امروز مردی نشاید نهفت
راکنده از من مگردید هیچکه من مرگ را کردم اکنون بسیچ
من امروز تن بر سپاه افکنممگر خویشتن نزد شاه افکنم
اگر هیچ بینم رخ شهریاروگرنه برآرم ز لشکر دمار
فرامرز و آن پنج تن سروراننهادند بر کتف گرز گران
چو پیلان جنگی برآویختندبسا سر که از تن فرو ریختند
بکشتند از میمنه ده هزاردلیران دشت و سواران کار
وزانجا سوی میسره تاختندهمه یال و نیره برافراختند
بکشتند بسیار از آن میسرهروان گشت بر جای خون یکسره
فراوان بکشتند و گشتند بازبیامد ستوه آن یل سرفراز
سیوم حمله کردند بر قلبگاهوزیشان بسی گشت لشکر تباه
از ایران سپه کشته شد سه هزارسواران رزم از در کارزار
به فرزانه شاه سرافراز گفتکه گشت این دلم باغم و درد جفت
مرا دست گفتی زمانه ببستکه روزی مرا باد نوشین نَجست
همی کام دشمن برآرد همیبه من بر جهان را سر آید همی
دلش کرد مرد خردمند خویشبدو گفت کای شاه خورشید فَش
ازین رزم تیمار در دل مدارکه کامت برآرد همه روزگار
شود دشمنت خسته و کوفتهبر او چرخ گردان برآشوفته
وزان پس به لشکر چنین گفت شاهکه چون حمله آرید فردا به گاه
بکوشید و گیریدشان در میانمگر بر شما کمتر آید زیان
چو شد روی گیتی به زر آزدهسپه برکشید از دو رویه رده
بجنبید لشکر به یک ره ز جایچو کوه روان کاندر آید ز پای
فرامرز و آن پنج تن یکسرهیکی حمله کردند بر میسره
گرفتند هر پنج را در میانفرامرز چون زنده پیل ژیان
همی زد پس و پیش و از چپ و راستبه هر گوشه‌ای بر ز خون جای خاست
سپه را ز دردِ دل آگاه کردسوی لشکر خویشتن راه کرد
دو روز و دو شب زین نشان جنگ بودره از کشته و خستگان تنگ بود
هوا گفتی از دام آهرمنستزمین گفتی از بیم در جوشنست
همه دشت پای و سر و دست بودز خون دلیران زمین مست بود
ز کشته تهی کس ندیدند جایشده پای بی‌دست و بی‌دست پای
به بارندگی تیغ الماس‌گونچو ابری درفشان که بارانش خون
ز خون دل نامداران ستورچو ابلق شده خنک و ابلق چو بور
همی تیرباران دو دیده بدوختاز آن تیغ زهر آب جوشن بسوخت
به دیده در آمد ز ناگاه تیربه مغز اندرون تیغ زهر آبگیر
سر سرکشان زیر پای ستورکشیده زبان خستگان همچو مور
سوم روز بادی ز بلخ ای شگفتدمان گشت و ریگ از زمین برگرفت
بزد بر دو دیده فرامرز راهمان نامدارانِ آن مرز را
چو ایشان بدیدند باد درشتهمه سوی باد آوریدند پشت
چنان سخت شد در زمان باد کینز زین مرد برکند و اسب از زمین
چنان دید بهمن برانگیخت اسبسپاه اندر آمد چو آذرگشسب
در ایشان نهادند تیغ نبردسر نامداران در آمد به گرد
سپاه فرامرز روی هلاکبدیدند بس کشته گشتند پاک
در آن رزم شد کشته نیکی جهشدریغ آن نکونام نیکی دهش
سپاه اندکی ماند و گشته ستوهشب آمد همه بازگشت آن گروه
هم اندر شب آن مایه اندک سوارهمه سوی کابل برفتند زار
فرامرز دل‌ریش و خویشان اوییکایک نهادند یکباره روی
بماندند بر جای رخت و بُنهدوان سوی کابل همه یک تَنه
چنینست آرایش کارزارنجوید همه کامه شهریار
همی گاه بر دشمنان بر جفاگریزان گهی دشمن اندر قفا
به فرزانه شاه جهانجوی گفتکزین نامداران بماندم شگفت
از آن باد هول و وزان تیغ تیزندیدند کس روی و راه گریز
تو گویی که آهرمنانند پاکنه از تیغ بیم و نه از باد و خاک
چنین پاسخش داد دانش پژوهکه فردا نبینی کسی زان گروه
چو سیم‌آبگون گشت کوه بلندبیامد سواری به مژده نوند
که شاها مرا مژدگانی ببخشکه بگریخت پور خداوند رخش
نبینی ز لشکرگه اندر یکینه مرد سرافراز و نه کودکی
جهانیان ز شادی بجَستش ز جایبه اسبِ سمند اندر آورد پای
فرستاد بر هر سویی لشکریکه جوید در و دشت از هر دری
نباید که نیرنگ باشد چنانکه پیشش نمودند آن بی‌بُنان
برفتند و جُستند شب و فرازشهنشه به لشکرگه آمد فراز
سراپرده خویش را دید شاهکه بِستَد فرامرز با تخت و گاه
چو بهمن بر آن تخت زرین نشستسپاهش به تاراج بگشاد دست