گنج

بخش ۱۵ - کشتن فرامرز کوهیار را به کین پسر خویش سام

۴۷ بیت
هم امشب بدادی تو این کام کنچنانم کجا زنده شد سام من
سر از خاک برداشت و شد پیشترچو آشفته شیری به نخجیر تر
نگه کرد مردم بدان تیرگییکایک درو مانده از خیرگی
گمان برد هر کس که آن نامداراز ایران سپاهست هم زان شمار
بدو گفت هر کس که شاد آمدیسوی جام نوشین و باد آمدی
بیا تا به نام شه نامداریکی نوش زین باده خوشگوار
سپهبد هم آنجا به زانو نشستمیان بسته سخت و به کَش کرده دست
یکی جام پر کرد ساقی چو دودبه دست فرامرز یل داد زود
چه گویم بدو گفت مِی چون خورمکه هرگز ز رای شما نگذرم
بدو گفت اکنون به من دار گوشبه یاد شهنشاه می کن تو نوش
به پیروزی نامور کوهیارکزو شادمان شد دل شهریار
فرامرز بادا کم و کاستیمبادا به کار اندرش راستی
فرامرز بگشاد گویا زبانچنین گفت این یاد آن مرزبان
فرامرز با داد و با راستیهمه کوهیار از کم و کاستی
ببادش به رزم اندرون کام کمبه بهمن بماناد اندوه و غم
فرومایه‌تر مردم از کوهیارنباشد چنو هیچ کس نابکار
بدو گفت ساقی که چونین مگویچرا باژ گونه شدت بازگوی
چنین داد پاسخ که گفتار منجز این نیست اندر خور کام من
چو بشنید گفتار او کوهیاربزد بانگ و گفت ای سگ نابکار
همی پیش من یاد دشمن خوریهمان در بَدی نام بهمن بری
سپهبد بغرید چون پیل مستسوی دشنه خنجر آورد دست
گریبانش بگرفت و اندر کشیدبزد خنجر و ناف او بردرید
بیفتاد چون کُه تن کوهیاربغلطید در خاک و خون نامدار
به یاران او نیز آهنگ کردتو گفتی بر ایشان جهان تنگ کرد
منم گفت پور گو پیلتنکجا جان برید از من ای انجمن
همی گفت پیل دمان اژدهابداندیش کی یابد از من رها
به خنجر تنی چند ازیشان بکشتتنی چند بگریخت و بنمود پشت
سر کوهیار و کلاه بزرگبه لشکرگه آورد پیل سترگ
هم اندر شب آن یل سر و تن بشستز بهر نیایش یکی جای جست
همه شب همی گفت کای کردگارتو کردی بدین کین مرا کامکار
دلم گشت خرسند و از تو سپاستو نیکی دِه و بنده نیکی‌شناس
سپیده چو شه را به گه برنشاندسپهبد سران سپه را بخواند
همان جامه سوگواران بکَندز تن دور کرده بر آتش فکند
بپوشید پس جامه شاهوارنیایش همی کرد بر کردگار
وزان پس چنین گفت با سرکشانکه دارم یکی از کُشنده نشان
ببخشود بر من جهان آفرینبه نیروی او دل بشستم ز کین
سر کوهیار آنگهی پیش بردبریشان همه داستان برشمرد
ز کردار او انجمن خیره ماندبرو هر یکی نام یزدان بخواند
دل آمد سپه را همه باز جایکه پروزگر گشت کشور خدای
سپهبد مر آن سر به هنگام بامفرستاد نزدیک دستان سام
دگر روز بهمن چو آگاه شدچو گلنار رخسار او، کاه شد
فرامرز را کس فرستاد شاهکه یک ره به من باز بخش آن کلاه
فرستاد زی او هم اندر زمانشگفتی بماندند از آن مردمان
کُلَه را به بهمن فرستاد و گفتکه با جان پاکان خرد باد جفت
ز من هدیه این زیبد و وز تو آنرمیدن ز کردار خود کی توان
چو مر، خُم را سرکه باشد در ویازو انگبین ای شگفتی مجوی
دگر روز کردند رای شکارسپهبد فرامرز با چند یار