بخش ۱۷ - آمدن شاه بهمن به سیستان و حصار دادن سیستان
بدان شادکامی سه روز و سه شبسپه را ز خنده نیاسود لب
همه خوردن و رامش و نای بودهمه یاد شاه دلارای بود
چهارم چو برخاست و آمد به باغبگسترد سرو و بپرّید زاغ
ز لشکر همه سرکشان را بخواندچنین گفت کانون یکی رنج ماند
سوی سیستان رفت باید نخستکه زال فریبنده گشتهست سست
بُنه برگرفتند و برخاست غوبیامد سوی سیستان پیشرو
چو آگاهی آمد به دستان سامکه دشمن برآورد ازین بار کام
شد آواره از بیشه شیر دلیرشغال بداندیش گشتهست چیر
فرامرز بر راه کابل گریختبدین در زال از مژه خون بریخت
همی گفت کای روزگار دژمسر آور به من بر، تو این درد و غم
از آن پس که مرگم بیاید چشیدمرا این چنین هم نباید کشید
که ویران شود کشور و مرز منز من دور گشت فرامرز من
زِواره به خاک اندرون تهمتندریغا دلیران و گردان من
اجل پیش ما را به دیده بدیدفلک بر بَدی سوی ما بنگرید
زمانه بدینسان ستمکاره گشتکه زال و فرامرز بیچاره گشت
چو برگرد او لشکر انبوه شدزمین چون یکی آهنین کوه شد
به شهر اندرون بانگ برخاست غوکه ای نامداران و مردان گو
نخواهم کسی را که بیرون شودز خانه کسی سوی هامون شود
چو شمشیرزن مرد و چه بیوه زننباید که بیرون شود ز انجمن
به یزدان گیتی پناهید و بسکه بیچاره را اوست فریادرس
ببستند دروازهها استوارگرفتند آرایش کارزار
یکایک ز بازار برخاستندهمه تن به جوشن بیاراستند
سپاهی و شهری چو سیصد هزارزبان برگشادند بر شهریار
که بهمن ز گیتی نگونسار بادتنش خسته و کشته بر دار باد
چو بهمن چنان دید دل تنگ کردسوی جنگ دروازه آهنگ کرد
نهادند عراده گِرِد حصارشب و روز پیوسته در کارزار
چنین تا برآمد بر این هفت ماهکه روزی نیاسود شاه و سپاه
یکایک ز کوشش فرو ماندندهمه ترک و جوشن برافشاندند
نه روزی بر آن شهر کس دست یافتنه از باره یک مُهره گِل پست یافت
خزان آمد و باغها گشت زردبرآمد ز روی هوا باد سرد
به شهر اندرون خوردنی تنگ شدز تنگی رخ مرد بیرنگ شد
چو از آب روشن چمن شد تهیفرو پژمرد شاخ سرو سهی
خورش مر تنومد را دست و پایرخان از خورش رنگ دارد به جای
شکم گرسنه همچو آتش بودخورش بایدش ار چه ناخوش بود
نیفروزد آتش ز تن بیخورشنه نیرو کند پشت بیپرورش
سپاهی و شهری به درگاه زالبه رخ همچو کادو به تن همچو نال
برآورد هر یک به زاری خروشکه از ما به یکبارگی رفت هوش
روان را از آن بیشتر نیست غمکرا از شکم خوردنی گشت کم
همانگاه دستان ده انبار جوببخشید و از شهر برخاست غو
چه شمشیرزن مرد و چه بیوه زنبه دیوان روزی شدند انجمن
همه شهر را بخشش پنج ماهببخشید و خشنود شد زان سپاه
چو سال آمد و جو به پایان رسیدشکم گرسته هیچ کس نارمید
کشیدند سوی تنومند دستبه هنگام خوردن چو آشفته مست
نماندند گاو و خر و گوسفندنه از بهر پیکار تازی نوند
دو اسب گرانمایه ماندند و بسبه دیده ندیدندشان هیچ کس
دو مرکب که بازان و خورشید بودهمی داشت از بهر امید بود
به جان سگ و گربه دست آختندز چرندگان شهر پرداختند
ببودند ازینسان دگر پنج ماهسوی خوردنی کس ندانست راه
سوی زال رفتند با رنج و دردهمه با دَمِ سرد و با روی زرد
که مردم به شهر اندرون شد هلاکز چرنده این شهر کردیم پاک
کنون کار ما را به جایی رسیدکه خواهیم مر یکدگر را درید
دو هفتهست تا زنده از بوی گلبماندست از ما رمیدست دل
دو چیز اندر اندام ما رهنمونسرشتست آن هر دو با دست و خون
گلوبندگی و دگر جفت و خاستازین تن به نیروی و زان تن بکاست
ازین هر دوان هم گلوبنده بِهز دوزخ توان رست و زین هر دو نه
چو دستان چنان دید برجست زودپر از جو مر او را یکی خانه بود
بران مردمان یک به یک بخش کردهمه دیده از خون دل رخش کرد
بدین نیز نه روز بگذاشتندبه روز دهم بانگ برداشتند
چو خورشید یک ماه دیگر چنانبدید او برون شد هم اندر زمان
به اسب تکاور درآورد پایبه دست اندرون نیزه جان ربای
برون آمد از سیستان پیل زوشگذر کرد بر پول و آمد خموش
چو نزدیک کلهدار بهمن رسیدبغرید و تیغ از میان برکشید
به شمشیر بِستَد ز چوپان گلههمی راند مانند شیر یله
ز دیده یکی دیدهبانش بدیدکه خورشید نزد یکی پل رسید
خروشید کای نامداران شاهیکی بر سر پل بگیرید راه
که از سیستان شد سواری برونرمه بُرد خواهد به شهر اندرون
ز لشکر همانا بدو دو هزاربرون تاختند از پی کارزار
خروشید خورشید رزمآزمایسوی شهر کای مردم نیکرای
بیایید و گیرید یکسر گلهبه شهر اندر آیید بیمشغله
مرا با سپه باز دارید دستکه نه ببرد زوشند و نه پیل مست
ز دروازه بیرون نهادند رویپیاده دوان هر یکی پوی پوی
همی بُرد هر یک گروهی ز اسبهمی داشتند آن چنان کار کسب
بیفشارد خورشید بر پول پاییکایک فرو داشت دشمن به جای
ببارید زوبین چنان بر تنشکه از تن فرو ریخت آن جوشنش
چو دید آنک مردم درون شد همهببردند در شهر یکسر رمه
چو آتش یکی حمله کرد او درشتوز آنجا سوی شهر بنمود پشت
گله بر همه مردمان بخش کردز شادی رخ هر کسی رخش کرد
برآمد برآن کار یک هفته نیزاز آن بادپایان نماند ایچ چیز
سَرِ هفته نزدیک دستان شدندخروشان بر آیین مستان شدند
که در شهر بودن ترا گر خوشستهمه خانه ما پر از آتشست
به مُردن نهادیم یکباره رویپر از مُرده بینیم بازار و کوی
مده نیز فرمان اگر نانت نیستکه چون نانت نی اینچ فرمانت نیست
بمان تا به بهمن سپاریم شهرکه نیرو گرفت این گزاینده زهر
چو بشنید دستان چنان گفت و گویبه رخ برنهاد از دو دیده دو جوی
فراوان چو بگریست پوزش گرفتکه دلها بر آن پیر سوزش گرفت
بدیشان چنین گفت کای سرکشانز روزِ بدمن که دارد نشان
که داند که چون آیدش کار پیشنیابد همی هیچ کردار خویش
مرا تا به گیتی درون زندهامهمه تخم نیکی پراکندهام
نیاام نریمان پدر سام بودکه گیتی ازین هر دو پدرام بود
چو در پیش شاهان کمر بست تنگزمین کرده هنگام کین لعل رنگ
چو در پیش یزدان نیایش نمایپسندیده هر دو به هر دو سرای
مرا بخت از آنگه به تاراج دادکه لهراسپ را خسرو این تاج داد
همی خاک خوردم در آن انجمننکوهش فراوان رسیده به من
به شاهی نکردم برو آفرینروانم گمانی همی داد ازین
ندارد کنون سود گفتار منکه شد خفته این بخت بیدار من
جوانی و نیرو کنون درخورستکه دشمن چو شیر ژیان بر درست
دریغا کزین روزگار درشتکمرگاه من سست شد کوژپشت
کنون سرفرازان و یاران مندلیران و خنجرگذاران من
همانا ز من رنجتان بود بهرسزد گرد یک امشب بدارید شهر
ببینیم تا چون بُوَد روزگارفراوان شگفتست در کارزار
بود کز میان سیاهی سپیدپدید آید از ناامیدی امید
هزیمت ز پیروزی ای مردمانبه دورست از آن کس که دارد زمان
بسا لشکر نامور گشته چیرکه از تیرگیها نماندست دیر
همان از میانه برآمد شکنرسیده بدیشان همه تن به تن
چه باید بدین شهر دادن شتابچه باید شتابیدن زهر ناب
پشیمانی آرد شتاب تو بارشتاب و پشیمانی این هر دو بار
شتابیدن از کار آهرمنستچو بارش پشیمانی آوردنست
پسندیده آمد درنگ از شتابز راه شتاب ای پسر دل بتاب
خداوند ما، داور رهنمایبه شش روز کرد این جهان را به پای
بدان تا بدانی شتاب از درنگدرنگست نام و شتابست ننگ
دل لشکر از پند دستان سامبجوشید زان پند و گشتند رام
همه بازگشتند و گشتند کوزچو شاخ سمن روزگار تموز
گرانمایه دستان به دل مستمندفرود آمد از بام و کاخ بلند
پرستندگان را سراسر بخواندز دیده همی خونِ دل برفشاند
جدا هر یکی را به بر درگرفتزمان تا زمان دست بر سر گرفت
همی کرد بدرود خُرد و بزرگهمی گفت کای روزگار سترگ
بکشتیم تخمی و بار این چنینسپهر این چنینست و کار این چنین
بر و یاند و بگسلاند ز هماز آغاز رنج و سرانجام غم
سرایی که بودی پر از گلستانشود پست بردست آهرمنان
بهشتی کزو رشک بردی اِرَمکنون پر ز خارست و تیمار و غم
مرا کاشکی پیش مرگ آمدیگر از چرخ بر من تگرگ آمدی
ندیدی مرا دیده این روزگارکه پُشتم دو تا کرده جانم فکار
فرامرز آواره و من نژندتو مپسند ای روزگار بلند
ز بس گریه و مویه و نال نالبرآمد یکی شیون از خان زال
بتان دست و یکباره بر سر زدنددو نرگس تو گفتی به خون در زدند
ز پرده دویدند بیرون زنانهمه دست بر سینه و بر زبان
یکی برزد از چشمه نوش دودیکی لاله رخ را به فندق شَخود
یکی زلف مشکین به خنجر بریدیکی پیرهن پرنیان بردرید
یکی سیم پالوده بر عاج زدیکی تیغ الماس بر ساج زد
یکی زیر گلنار سیمین ستونچکان از سر نوک مژگانش خون
ز بس بر دهن بر زده دست خویشز بس خاک تیره فشانده ز پیش
چو مرجان شده دُرّ فروشچو چتری شده عنبرین لاله پوش
یکی خویشتن بر زمین زد درشتیکی خویشتن پیش دستان بکُشت
هوا گشت رویشان خیره مستزمین از سَرِ جَعدشان جعد بست
ز دیده زمین را به خون در زدندهمه کاخ و ایوان به هم برزدند
گرانمایه دستان چو در غم بماندهمانگاه دستور را پیش خواند
از آن گردش روزگار درشتبه نزد فرامرز نامه نوشت