بخش ۳ - در ستایش خرد گوید
اگر خویشتن را ببینی درستبه یزدان تو را راه باید نخست
تو خود خویشتن را ندانی همیسخن بر زبان خیره رانی همی
از آوردگه چون نداری نشانچه آزرم جویی ز گردنکشان
همی باز جویی ز یزدان تو رازنخست از خرد مایهٔ خویش ساز
بدان تا چهای وز کجا آمدیدر این تیره کیهان چرا آمدی
چرا دادت این دانش و عقل و هوشدلِ روشن و چشم بینا و گوش
تن تیرهٔ ما به جان روشن استخرد پیش تن چون یکی جوشن است
خرد پیش تو همچو باغی بودخرد پیش دل چون چراغی بود
خرد دور دارد تو را از گزندخرد شاد دارد روان نژند
کسی کو خرد مایه دارد فزونبه یزدان مر او را بوَد رهنمون
خرد گویدش تخم نیکی بکارکه آید یکی روز نیکی به بار
ز هر گونهای جانور را نژادخرد مر تو را دیگران را نداد
بر ایشان تو را کرد سالار و مهوز ایشان تو را کرد سالار به
سوی تو فرستاد پیغام خویشگرامی تو را کرد همنام خویش
تو را خواهد انگیخت از تیره خاکتو را کرد امّید و هم بیم و باک
تو نیز آن کن ای مرد آشفتهدلکه فردا روانت نباشد خجل
یکی راه پیش است تاریک و بدمگر دست گیرد روان را خرد