بخش ۴ - در تمثیل جوارح انسان گوید
کس اندر جهان جاودانه نماندتو را پیش یزدان بهانه نماند
تن تو به سانِ سپه ساخته استز دانش درفشی برافراخته است
همه مایهٔ تن به مغز اندر استکه تن چون سپاه است و سر کشور است
اگر کم شود یک دو تن زین سپاهروا گر گزندی نیاید به شاه
اگر شاه را سستی آید به جاینخستین سپاه اندر آید ز پای
دل ار بازجویی که شه را چه چیزچنان دان که دستورِ شاه است نیز
همه چارهها را سگالد نخستاَبَر شاه بردارد آنگه درست
یکی خویشکامست دستور زُفتکه راز شهنشه ندارد نهفت
زبان ترجمانست و دستور دلوز آن ترجمان شاه رنجوردل
ز شاهست و هر دو ورا زندگیوز ایشان نباشد همی بندگی
همان شاه از ایشان به بیم و امیدبه تیره شبان و به روز سفید
طلایه دو گوش آمده رازجویشنیده سبک باز گوید بر اوی
دو دست تو را دو مبارز نهاداز این سو و زان سو روان همچو باد
دو پیک سبکتاز دو پای توهمی تازد آنجا بوَد رای تو
خرد کدخدا آمد اندر تنتکه تا داند او دوست از دشمنت
تو را دیدهبان، دیده آمد به راهکه دارد سپاهت ز دشمن نگاه
چو از دیدهبان بینم این رنج و شورایا کاجمان بودی این دیده کور
چو دشمن ببیند گُزیندش مهربگرداند از شاه دستور چهر
پس آنگه به ناچار دستورِ بارشود بر پیِ دیده تیر نثار
سپاه و سپهبد به هم برزدندبه لشکرگهش آتش اندر زدند
وزین همگنان جان به رنج اندر استکزین سان به خانِ سپنج اندر است
چنان چون به مردم جهان خرم استتن پاک مردم به جان خرم است
سلاح تو هوش است و فرهنگ رنجهنر دانش است و خرد کانِ گنج
بدان آفریدهست از این سان تنتکه هست اهرمن سال و مه دشمنت
به کوشش توان رست از دست دیورسیدن به مینوی کیهان خدیو
چو رفتیم نزدیک شاه کهنچنان دان که از ما بپرسد سخن
کجا بودی و از کجا آمدیکه بس خیره و بینوا آمدی
چه کردی سپاهت که من دادمتبدانگه کز ایدر فرستادمت
جوانی چرا خیره کردی تباهچه کردی بدان رنج و آن دستگاه
نه پیغمبران را فرستادهامشما را بسی پندها دادهام
چنین گوید آن خیرهٔ شوخچشمزبان بر گشاید نترسد ز خشم
که من بد نکردم به گیتی بسینه از من بیازرد هرگز کسی
فراوان ز نیکی که من کردهامخداوند خود را نیازردهام
سپه را ز دشمن نگه داشتمبه هرزه شب و روز نگذاشتم
دهندش یکی نامه زان پس به دستکه گردد از آن نامه بیهوش و مست
چو بسیار و اندک ز گفتار خویشببیند در آن نامه کردار خویش
دگر باره شوخی نماید زبانکه این کار من نیست اندر جهان
زبان را همانگه به بند آوردبر آن خیرهگویان گزند آورد
بفرماید آنگه سپه را که هینبگویید کردار خود همچنین
بگویید چشم و دل و دست و پایز کردار خود اندر آن تیره جای
چنان زشت خیزد در آن رستخیزمرا کاشکی ره بُدی بر گریز
گریزان پدر زان گرامی پسرپسر هم گریزان ز فرخ پدر
چو بر خود سپاه این گواهی دهندزبان را از آن پس روایی دهند
بدیشان چه گوید که ای بیبُنانچه کردید کردار آهرمنان
مرا از شما این گواهی چه سودکه از تارک من برآورد دود
چنین پاسخ آرند کی یاوهگویسخن را همی آورد رنگ و بوی
سخن را ز گفتن همان آفریدکه اندر تو آرد سخنها پدید
چنان چون تو را بست ما را گشادسخن بستد از تو چه ما را بداد
ترا باز بگشاد و ما را ببستزبانی تو و ما دل و پای و دست
کند آنچه خواهد دگر آنچه خواستچرا گفتن امروز یارا کراست؟
و گر نیست بخشایش کردگارهمانا برآید ز مردم دمار
اگر خواهش مصطفی نیست بساز آتش رهایی نیابیم کس